بیوگرافی موسس فرقه ی شیخیه(شیخ احمد)

شناخت شیخیه، با شناسایی ((شیخ احمد)) گره خورده است؛ چه این كه شیخیه، به او منسوب‏اند و اساس تعالیم خود را، از او گرفته‏اند. مشرب و سیره شیخ احمد، دامنه تأثیر او را به پس از حیاتش رسانده، و تحولاتی را در تاریخ امامیه - از قرن سیزده به بعد - به بار آورده است. از این رو، دانستن شرح حال او و ذكر ویژگی‏های علمی و عملی وی، ضرورت دارد.

شیخ احمد، مشهور به ((احسایی))؛ فرزند زین الدین بن ابراهیم است كه در رجب 1166 به دنیا آمد و در ذیقعده سال 1241 به دیار باقی شتافت. وی را ((عالم))، ((حكیم)) و ((فقیه)) نام‏داری خوانده‏اند كه با اظهار بعضی از عقاید و برداشت‏های فلسفی - عرفانی، مخالفت عده‏ای از فقیهان و متكلمان را برانگیخت تا جایی كه برخی به ((كفر)) او شهادت دادند.

زادگاه شیخ احمد احسایی، روستای ((مُطَیرِفی)) واقع در منطقه ((احساء)) در شرق عربستان است. به گفته احسایی، سابقه تشیع در نیاكان وی، به جدّ چهارم او ((داغر)) باز می‏گردد. ((داغر))، نخستین كس از خاندان او بود كه بادیه‏نشینی را رها كرد و در ((مطیرفی)) اقامت گزید. وی پس از مهاجرت، به تشیع گروید و نسل او همگی بر این مذهب بودند.

مكتب شیخیه (كشفیه - پایین سری) در اوایل قرن 13 ه .ق به وسیله احمد بن زین الدین معروف به ((شیخ احمد احسایی)) (1166 - 1241 ق) پدید آمد. مكتبی كه نه تنها خود دستخوش تحولات زیاد گردید؛ بلكه باعث به وجود آمدن تحولات بسیار دینی و اجتماعی و حتی نظامی در كشور ایران شد و بذر بابیت و بهائیت پاشیده گردید.

فرقه  شیخیه مجموعاً از مردم بصره، حلّه، كربلا، قطیف، بحرین و بعضی از شهرهای ایران بودند.

اساس این مذهب، مبتنی بر تركیب ((تعبیرات فلسفی قدیم)) متأثر از آثار سهروردی با اخبار آل محمد (ص) است.

نام دیگر این گروه ((كشفیه)) است. كشفیه، كنایه از كشف و الهامی است كه رهبران این فرقه، برای خود قائل بودند. مدعی جانشینی شیخ، فردی به نام ((سیدكاظم رشتی)) بود. وی در خصوص نام‏گذاری شیخیه به ((كشفیه)) می‏نویسد:

((خداوند سبحان، حجاب جهل و كوری دین را از بصیرت‏ها و چشم‏های ایشان برداشته و ظلمت شك و ریب را از قلوب و ضمایر آن‏ها برطرف كرده است)).

این فرقه به ((پایین سری)) - در مقابل ((بالاسری)) - نیز نامیده شده است. علّت نام‏گذاری آن ممنوع دانستن زیارت و اقامه نماز در بالاسر قبر امام معصوم(ع) است كه مخالفان، آنان را ((پایین سری)) می‏خواندند.

 

-دوران كودكی‏

شیخ احمد احسایی، در ذكر وقایع دوران كودكی‏خود، از چند حادثه طبیعی و سیاسی یاد می‏كند كه در سرزمینشان رخ داده و او را سخت به اندیشه درناپایداری دنیا، وا داشته بود.

خاندان او، مانند دیگر مردم دیارشان، به سب دوری از شهر و نداشتن فردی عالم در میان خود، از معرفت احكام دین بی‏بهره بودند. او خود می‏گوید:

((اهل منطقه ما به غفلت گرد هم می‏آمدند و به لهو و طرب سرگرم می‏شدند و من در عین خردسالی، به سیره آنان دلبستگی زیادی داشتم؛ تا آن كه خداوند خواست كه مرا از آن حالات رهایی بخشد)).

 

-دوران تحصیل و رؤیاهای احسایی

روزی یكی از خویشاوندان شیخ احمد، نزد او از علم نحو نام برد و گفت: كسی كه ((نحو)) نداند، به معرفت شعر راه نمی‏یابد. این سخن، شوق آموختن را در وی برانگیخت. پدرش از عزم او آگاه شده، وی را به روستای ((قُرَین)) در (یك فرسنگی زادگاهش) نزد یكی از خویشاوندان (به نام شیخ محمد بن شیخ محسن) فرستاد و احسایی، مقدمات ادبیات عرب را، از او فرا گرفت.

شیخ احمد، از رؤیایی در ایام تحصیل خود یاد می‏كند كه در آن، شخصی تفسیر عمیقی از دو آیه قرآن به او ارائه كرده بود:

((این رؤیا، مرا از دنیا و آن درسی كه می‏خواندم، روی‏گردان ساخت. از زبان هیچ‏بزرگی كه به مجلس او می‏رفتم، نظیر سخنان آن مرد را نشنیده بودم و از آن پس تنها تنم، در میان مردم بود)).

این حالت، سرآغاز تحوّلی معنوی، در زندگی احسایی بود كه رؤیاهای الهام بخش دیگری را در پی آورد! او یك سلسله از این رؤیاها را برای فرزندش، بازگو كرده است:

((پس از آن كه به دلالت یكی از رؤیاها، به عبادت و اندیشه بسیار پرداخته است، پاسخ مسائل خود را در خواب از ائمه اطهار(ع) دریافت می‏داشته و در بیداری به درستی و مطابقت آن پاسخ‏ها با احادیث پی می‏برده است)).

گزارش احسایی، جنبه‏های بارزی از مشرب او را نشان می‏دهد كه نوعی گرایش به ((باطن شریعت)) و تأكید بر مرتبه ((قدسی امام)) است. همین گرایش، موجب برداشت ویژه او، نسبت به بعضی از مفاهیم دینی گردیده، وی حتی پای استدلال را بست و بدون اقامه دلیل، ادعاهای خویش را نشر داد؛ چنان كه در هنگام مباحث علمی، هرگاه بر آرای وی ایرادی وارد می‏شد، می‏گفت: ((در طریق من مكاشفه و شهود است نه برهان و استدلال...)).

بدیهی است كه چنین طرز تلقّی، خطرناك بوده و جایگاهی در ارائه نظریات علمی نخواهد داشت و چه بسا سر از شرك و كفر درآورد.

-سفرهای گوناگون و پی‏درپی

احسایی، در پی شیوع بیماری طاعون، در عراق، به وطنش (احساء) بازگشت و پس از اقامتی چهار ساله، در سال 1212 ه. ق رهسپار عتبات شد. در بازگشت، بعد از مدتی اقامت در بصره، به ((ذورق)) در نزدیكی بصره رفت و تا سال 1216 ه. ق در آن جا ماند. پس از آن نیز تا 1221 ه. ق چندین بار به طور موقّت در بصره و روستاهای اطراف آن اقامت داشت. در این سال به عتبات رفت و از آن‏جا عازم زیارت مشهد رضوی شد و بین راه، در یزد توقفی كرد. اهل یزد، از او استقبال گرمی به عمل آوردند و وی به اصرار ایشان، پس از بازگشت از مشهد، در یزد مقیم شد.

در این زمان كه آوازه احسایی در ایران پیچیده بود، فتحعلی شاه قاجار، باب نامه نگاری را با او گشود و از وی برای ملاقات در تهران، دعوت به عمل آورد. احسایی برای آن كه دعوت شاه را نپذیرد، بهانه می‏آورد تا آن كه شاه در نامه‏ای دیگر، بدو نوشت كه آمدنش به یزد با قشون بسیار، تهدیدی برای ارزاق مردم آن جا خواهد بود و بار دیگر خواستار آمدن احسایی به تهران شد. وی بالاخره به تهران رفت ولی اصرار شاه را مبنی بر مقیم شدن در تهران نپذیرفت و در سال 1223 ه. ق به همراه خانواده‏اش به یزد بازگشت.

احسایی در سال 1229 ه. ق در راه زیارت عتبات، به كرمانشاه وارد شد و با استقبال مردم و شاهزاده محمد علی میرزای دولت شاه (حاكم كرمانشاه) روبه‏رو گشت. حاكم اصرار به ملاقات وی، در كرمانشاه داشت و با تعهّدی كه در مورد تدارك سفر هر ساله او به عتبات داد، وی را به اقامت راضی كرد. این اقامت در كرمانشاه - به جز سفری دو ساله به حج و عتبات - حدود ده سال به طول كشید. سپس به مشهد، یزد، اصفهان و كرمانشاه رفت و پس از یك سال اقامت در كرمانشاه، رهسپار عتبات شد و چندی بعد آن جا را نیز به عزم مكه ترك كرد؛ اما در دو منزلی مدینه، درگذشت و در قبرستان بقیع، دفن گردید.

 

-مقام علمی و اجازه روایت‏

شیخ احمد تا بیست سالگی در ((احساء)) علوم دینی متداول را فرا گرفت؛ اما جز درس آغازین او، از زندگی تحصیلی وی چیزی در دسترس نیست، لذا برخی بر این عقیده‏اند: وی در مراحل بعد، استاد خاصی نداشت و استفاده‏های او، از مجالس درس عالمان، تحصیل به معنای متعارف نبود. به ویژه آن كه او در جایی از آثارش، به كسی به عنوان استاد، استناد نكرده است.

البته مهاجرت او به كربلا و نجف و حضور در درس استادان بزرگ و كسب اجازه روایت، نشان‏گر حضور تحصیلی او است؛ گرچه مدت آن كم بوده است.

احسایی در سال 1186 ه. ق ، مقارن با آشوب‏های ناشی از حملات عبدالعزیز حاكم سعودی به ((احساء))، به كربلا و نجف مهاجرت كرد و در درس عالمانی چون سیدمهدی بحرالعلوم و آقامحمدباقر وحید بهبهانی، حضور یافت و مورد توجه آنان قرار گرفت.

وی در مدمت اقامت در عتبات، اجازه‏های متعدد روایی، از مشاهیر عالمان دریافت كرد. حسین علی محفوظ مجموعه‏ای از این اجازه‏ها را - كه حاوی آگاهی‏های سودمند رجالی است - جداگانه انتشار داده است. یكی از كسانی كه به احسایی، اجازه روایت داده است، شیخ‏جعفر كاشف‏الغطا است. او براساس دو اثری كه از احسایی، در فقه وعقاید دیده بود، مقام علمی وی را در اجازه‏اش ستوده است.

دیگر مشایخ اجازه احسایی عبارت اند از: سیدمهدی بحرالعلوم، میرزا محمدمهدی شهرستانی، آقا سید علی طباطبایی (معروف به صاحب ریاض)، شیخ احمد بحرانی‏دهستانی، شیخ موسی فرزند شیخ جعفر كاشف الغطاء، شیخ حسین آل عصفور و برادر او شیخ احمد.

از آثار به جای مانده احسایی، برمی‏آید كه وی علاوه بر فقه و دیگر علوم دینی متداول، در فلسفه تبحّر داشته و به دانش‏های گوناگون، مانند ریاضیات، طبیعیات قدیم و علوم غریبه، (علم حروف، اعداد و طلسمات) نیز آگاه بوده است. تعابیری كه مشایخ اجازه‏اش، درباره او به كار برده‏اند، از دانش گسترده وی در فقه و حدیث، حكایت می‏كند.

 

 

-شاگردان و دریافت كنندگان اجازه از احسایی‏

برای شناخت فرقه شیخیه و انشعاب‏های به وجود آمده در آن، آشنایی با شاگردان احسایی ضروری است. احسایی، شاگردان بسیار داشت كه از میان ایشان، سیدكاظم رشتی (1212 - 1259 ه. ق)، پس از وفات احسایی در بسط و ترویج افكار او، كوشید و در حكم جانشین وی بود.

دیگر شاگرد او، میرزاحسن گوهر، نیز مشرب وی را داشت و احسایی، پاسخ برخی از نامه‏ها را بدو واگذار می‏كرد. برخی دیگر از افرادی كه از احسایی، اجازه دریافت داشته‏اند، عبارت بودند از:

شیخ محمد حسن نجفی معروف به صاحب جواهر؛

حاج محمد ابراهیم كلباسی؛

میرزا محمد تقی نوری؛

شیخ اسد الله كاظمی شوشتری؛

ملا علی برغانی؛

آقا رجبعلی یزدی؛

ملا علی بن آقا عبدالله سمنانی؛

علی بن درویش كاظمی؛

محمد تقی فرزند احسایی؛

علی نقی فرزند احسایی؛و دیگران.

 

-انتقاد و تكفیر احسایی‏

شیخ احمد احسایی، هر چند به وارستگی و تلاش در عبادات و ریاضت‏های شرعی، ستوده شده و به برخورداری از علوم مختلف و تربیت شاگردانی چند شهرت یافته بود؛ لیكن آراء و نظریاتش، مصون از خطا و اشتباه نبود و گاهی برخی از عالمان و اندیشمندان معروف آن عصر، با انتقاد جدی از اندیشه‏ها و لغزش‏های وی، او را ((غالی))، ((منحرف)) و حتی ((كافر)) می‏خواندند. احسایی خود می‏گوید:

((محمد بن حسین آل عصفور بحرانی - كه پدرش از مشایخ اجازه او بوده است - در بحثی رویارو، بر وی انكار آورد)).

نخستین مخالفت آشكار با احسایى از جانب ملامحمدتقى بَرَغانى، معروف به شهید ثالث، از عالمان بانفوذ قزوین صورت گرفت. زمان این رویداد به سال‏های آخر زندگی احسایی باز می‏گردد، وی در زمانی كه از كرمانشاه عازم مشهد بود، (سال 1237 ه. ق)، گویا در میانه راه، چندی در قزوین توقّف داشت.

 نقل شده است كه برغانى در آغاز مانند دیگر بزرگان قزوین، حرمت شیخ را نگاه می داشت، اما در مجلسى كه احسایى به بازدید او رفته بود، از روى آگاهى، عقیده خاص وى را در باب معاد جسمانى جویا شد و پس از شنیدن پاسخ، به وى اعتراض كرد و آن مجلس با جدال اطرافیان به پایان آمد. این رویارویى به میان مردم نیز كشید و جمعى از علما از احسایى كناره جستند. ركن الدوله، علینقى میرزا حاكم قزوین، محفلى براى آشتى علما با حضور آن دو ترتیب داد اما این بار گفتگو به تكفیر احسایى از جانب برغانى انجامید و انتشار این تكفیر توقف بیشتر احسایى را در شهر دشوار ساخت. احسایى از قزوین به مشهد و سپس به یزد و از آنجا به اصفهان و كرمانشاه رفت و در تمام شهرها با سردى از او استقبال شد، گر چه هنوز هم كمابیش از پایگاه مردمی برخوردار بود. اما تلاش برغانى در تأكید بر تكفیر او و نامه هایى كه در این باره می نوشت، از عواملى بود كه عرصه را بر احسایى در واپسین سفرش به كربلا تنگ كرد و او را از نیت ماندگار شدن در آنجا منصرف ساخت. آنچه از فتواى برخى علما بر ضد احسایى نوشته اند، مربوط به همین دوران و پس از آن است.

در مقابل، گروهى دشمنى با او را روا نمی شمردند، از آن جمله فقیه نامدار حاج محمدابراهیم كلباسى بود كه آسان فهم نبودن پاره اى از آراء و تعبیرات احسایى را باعث سوء تفاهمات و تكفیرها می دانست و آراى احسایى را در چارچوب عقاید امامیه تلقى كرده او را از علماى امامیه معرفى می كرد. به هر حال احسایى از كربلا به مكه رفت و سپس از راه مكه عازم موطن خود گردید، اما در نزدیكى مدینه در سال 1241 ق. درگذشت و در قبرستان بقیع به خاك سپرده شد.

عده‏ای از عالمان و فقیهان كه شیخ و پیروان عقاید او را تكفیر كردند، عبارت‏اند از:

حلاج ملا محمد تقی قزوینی، معروف به شهید سوم؛

آقا سیدمهدی فرزند صاحب ریاض؛

حاج ملا محمد جعفراستر آبادی؛

آخوند ملاآقا دربندی، مؤلف كتاب اسرار الشهاده؛

شریف العلماء مازندرانی، استاد شیخ انصاری؛

آقا سیدابراهیم قزوینی، مؤلف كتاب ضوابط الاصول؛

شیخ محمد حسن، صاحب جواهر الكلام؛

شیخ محمد حسین، صاحب فصول. البته گروهی، دشمنی با شیخ را روا نمی‏شمردند؛ از آن جمله فقیه نامدار حاج ابراهیم كلباسی بود. وی آسان فهم نبودن پاره‏ای از آراء و تعبیرات احسایی را، باعث سوء تفاهمات و تكفیرها می‏دانست و آرای احسایی را، در چارچوب عقاید امامیه، تلقّی كرده، او را از علمای امامیه می‏دانست.

برخی نیز جانب احتیاط را در پیش گرفتند. صاحب اعیان‏الشیعه معتقد است: ((شیخ و پیروانش، شطحیاتی (نظیر شطحیات برخی از صوفیه) و سخنان معمّاگونه و خرافاتی دارند. كتاب شرح جامعه كبیره (كه وی خود آن را دیده بود و خوانده بود) یكی از همین قبیل آثار است. مسلك اینان مایه ضلالت بسیاری از عوام‏الناس شده است. به ویژه آن كه بیشتر فساد و گمراهی از ناحیه شاگردش سیدكاظم رشتی است. سخنان و مطالبی كه وی آورده است، بعید دانسته شد كه خودِ شیخ قائل به آن باشد.

 

-سیدکاظم رشتی

پس از فوت شیخ احمد احسایى، یكى از شاگردانش به نام سید كاظم رشتى (1212 - 1259 ق.) جانشین او گردید. سید در جوانى به یزد رفت و به شیخ احمد پیوست و سپس به كربلا رهسپار شد و تا پایان عمر در آن شهر به تدریس و ترویج مكتب شیخیه مشغول بود. وى بالغ بر یكصد و پنجاه جلد كتاب و رساله نوشت كه غالباً با زبان رمزى و نامفهوم است. برخى معتقدند منشأ اكثر آراى نادرست شیخیه، سید كاظم رشتى است و احسایى بدانها اعتقاد نداشته است.

 

 

نقد و بررسی‏ عقاید شیخیه

بدن هور قلیایی‏

یكی از مهم‏ترین اندیشه‏های شیخ احمد احسایی ((بدن هُور قِلیایی)) است كه این بدن در شهر ((جابُلقا و جابُرسا)) قرار دارد. او به گمان خود، با این نظریه سه مسأله مهم دینی و عمیق فلسفی را تحلیل نموده است؛ یعنی،

1-معراج جسمانی رسول خدا(ص)،

2-حیات امام زمان(ع) در طول بیش از ده قرن

3-معاد جسمانی را با این عقیده تفسیر كرده و هر سه را از یك باب می‏داند. او نه تنها زمین محشر را ((هور قلیایی)) می‏داند؛(3) بلكه معتقد است كه امام زمان(ع) نیز با بدنی غیر عنصری و تنها هور قلیایی و در شهر ((جابلقا و جابرسا)) زندگی می‏كند. برای روشن شدن بحث لازم است در ابتدا این واژگان نامأنوس و مأخذ آنها را توضیح دهیم؛ سپس دیدگاه شیخیه را نقل كرده، آن گاه به نقد و بررسی آن بپردازیم.

 

 

واژه‏شناسی‏(هورقلیا- جابلقا- جابرسا)

شیخ احمد احسایی معتقد است كه ((هورقلیایی))، لغتی سریانی و از زبان صابئین گرفته شده است.

به احتمال قوی، شیخ احمد سه واژه ((هورقلیایی))، ((جابلقا)) و ((جابرسا)) را از شیخ اشراق گرفته باشد البته این كلمات در بعضی از روایات نیز به كار رفته است و شیخ احمد - كه گرایش اخباری گری داشته و برخی از اصطلاحات فلسفی را مطالعه كرده بود - به تلفیق و تركیب آنها پرداخت. او از اندیشه‏های باطنی مذهب اسماعیلیه نیز كمك گرفت و از مجموع آنها مذهب ((كشفیه)) را بنا نهاد. در مذهب اسماعیلیه و حتی اندیشه‏های مسیح نیز نوعی گرایش به ((جسم لطیف)) یا ((جسم پاك)) و... وجود دارد؛ ظاهراً اولین كسی كه اصطلاح ((عالم هورقلیایی)) را در جهان اسلام مطرح كرد، سهروردی است.

وی در فلسفه اشراق (در بحث از ((احوال سالكین))) پس از توضیح انوار قاهره و انوار معلّقه، می‏گوید: ((آنچه ذكر شد احكام اقلیم هشتم است كه جابلق و جابرص و هورقلیای شگفت در آن قرار دارد)).

مقصود از آن كه ((هورقلیا)) را اقلیم هشتم شمرده‏اند، این است كه تمام عالم جسمانی، به هفت اقلیم تقسیم می‏شود و عالمی كه مقدار داشته و خارج از این عالم باشد، اقلیم هشتم است. خود آن اقلیم نیز، به هفت اقلیم قابل تقسیم است؛ اما چون آگاهی و دانش ما از آن اقلیم اندك است، آن را تنها یك اقلیم قرار داده‏اند.

قطب الدین شیرازی، تفاوت جابلقا و جابرسا را این گونه بیان می‏كند: ((جابلقا و جابرسا نام دو شهر از شهرهای عالم ((عناصر مثل)) است و هورقلیا از جنس ((افلاك مُثُل)) است. پس هورقلیا بالاتر است)). پس از آن می‏گوید: ((این نام‏ها را رسول خدا(ص) بیان كرده است و هیچ كس حتی انبیا و اولیا(ع) با بدن عنصری، نمی‏توانند وارد این عالم شوند)).

عارف بزرگ محمد لاهیجی در شرح این بیت شبستری كه:

بیا بنما كه جابلقا كدام است‏

جهان شهر جابلسا كدام است‏

گفته است: ((در قصص و تواریخ مذكور است كه جابلقا شهری است در غایت بزرگی در مشرق، و جابلسا نیز شهری است به غایت بزرگ و عظیم در مغرب - در مقابل جابلقا - و ارباب تأویل در این باب سخنان بسیار گفته‏اند. و آنچه بر خاطر این فقیر قرار گرفته، اشاره بر دو چیز است: یكی آن كه جابلقا عالم مثالی است كه در جانب مشرق ارواح واقع است كه برزخ است میان غیب و شهادت، و مشتمل است بر صور عالم. پس هر آینه شهری باشد در غایت بزرگی، و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است كه ارواح بعد از مفارقت ((نشأه دنیویه)) در آن جا باشند و صور جمیع اعمال و اخلاق و افعال حسنه و سیئه كه در نشأه دنیا كسب كرده‏اند

روشن می‏شود كه مراد از عالم ((هورقلیایی))، همان عالم مثال است و چون ((عالم مثال)) بر دو قسم اول و آخر است، گفته‏اند: این عالم دارای دو شهر جابلقا و جابرسا است. عالم مثال یا خیال منفصل یا برزخ بین عالم عقول و عالم ماده، چیزی است كه عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقداند و فلاسفه مشّاء آن را نپذیرفته‏اند.

عالم مثال دارای دو مرحله است:

اول مثال در قوس نزول كه بین غیب مطلق و شهادت مطلق قرار دارد. این عالم را برزخ قبل از دنیا می‏نامند و به وسیله قاعده امكان اشرف، اثبات می‏گردد. این مثال را ((جابلقا)) گویند.

دوم مثال در قوس صعود است كه بین دنیا و آخرت قرار دارد و ((كما بدأكم تعودون)) و پس از افول و غروب نفس ناطقه از این بدن ظلمانی، نفس وارد عالم برزخ شده و از آن جا به قیامت كبری می‏رود. این مثال را ((جابرسا)) گویند.

در برزخ اول، صورت‏هایی كه وجود دارند، با قلم اول تعیین شده و مصداق ((السعید سعید فی بطن امه)) می‏باشند. این صور تقدیرات و مقدراتی است كه ((قلم این جا برسید سر بشكست)). و در برزخ دوم صورت‏هایی كه وجود دارند، صور اعمال و نتایج اخلاق و افعال انسانی است.

صورت‏هایی كه در برزخ اول وجود دارند، از غیب به شهادت می‏رسند و صورت‏هایی كه در برزخ دوم هستند، از شهادت به غیب و از دنیا به آخرت رفته و تنها در قیامت كبری ظهور و بروز می‏یابند.

معاد: معروفترین رأى احسایى درباره كیفیت معاد جسمانى است، و همین نظریه دلیل اصلى تكفیر او از سوى برخى علما از جمله برغانى بود. احسایى اصل معاد جسمانى را كه در آیات و احادیث متعدد بر آن تأكید شده میپذیرد اما تفسیر خاصى از جسم ارایه میدهد. معنى متداول و عرفى معاد جسمانى این است كه آدمی در حیات اخروى همچون حیات دنیوى داراى كالبد ظاهرى مركب از عناصر طبیعى است. احسایى معاد جسمانى به این معنى را نمیپذیرد. او میگوید: »جسم در احادیث اعم از جسد است. اجساد در مقابل ارواح به كار میرود ولى اطلاق اجسام عامتر از این است». به اعتقاد او آدمی داراى دو جسد و دو جسم است. جسد اول مركب از عناصر زمانى است. این جسد مانند لباس است كه گاهى همراه انسان است و گاهى همراه او نیست و این جسد لذت و درد و طاعت و معصیت ندارد، همانطور كه فرد معصیتكار وقتى به مرض سختى دچار میشود و اكثر جسد او از بین میرود، باز ما او را همان معصیتكار میدانیم. بنابراین جسد اول، جسد اصلى انسان نیست. این جسد پس از مرگ از بین میرود و در حیات اخروى همراه انسان نمی باشد. جسد دوم عبارت است از طینت انسان كه از عالم «هورقلیا»ست. عالم «هورقلیا» همان عالم برزخى است كه حد وسط میان عالم ملك (عالم مادى) و عالم ملكوت (عالم مجرد) میباشد و بدان، عالم مثال نیز میگویند. جسد دوم، جسد اصلى انسان است و در قبر باقى میماند و پس از نفخ اسرافیل در صور (نفخه دوم یا نفخه بعث)، روح وارد همین جسد میشود و براى محاكمه و جزا فرا خوانده میشود. بدین ترتیب در هنگام مرگ روح از هر دو جسم جدا میشود، اما در معاد با جسد دوم همراه میگردد. اما جسم اول، جسمی است كه روح پس از مرگ و مفارقت از دو جسد، همراه آن است و انسان با آن جسم پس از مرگ وارد بهشت یا جهنم دنیوى میشود و مشغول لذت بردن یا عذاب كشیدن میگردد. پس از نفخه نخست (نفخه صعق) روح و جسم اول نابود میشود و پس از نفخه دوم (نفخه بعث) روح به وجود میآید و وارد جسم دوم و نیز جسد دوم میشود. احسایى تأكید میكند كه بدن اخروى انسان كه عبارت از مجموع جسم دوم و جسد دوم میباشد، همان بدن دنیوى انسان است، با این تفاوت كه بدن دنیوى كثیف و متراكم است، اما بدن اخروى از تصفیههاى متعدد عبور كرده و لطیف و خالص شده است. از همین جا نتیجه میگیرد كه به معاد جسمانى معتقد است ولى عقیده ضرورى امامیه بر این است كه همین بدن عنصرى در روز قیامت برانگیخته میشود، حتى به نصّ قرآن خطوط ریز انگشتان نیز همانند دنیا خواهد بود.

امامت: پس از مسأله معاد، امامت و جایگاه امام در آفرینش مهمترین و مشهورترین عقیده احسایى به شمار میرود و عقیده وى در این باره موجب گشته تا برخى او و فرقه شیخیه را در زمره غالیان به شمار آورند. احسایى معصومان، علیهمالسلام، را واسطه فیض خدا می داند به این معنى كه پس از آنكه خداوند معصومان، علیهم السلام، را خلق كرد، آنان به اذن و مشیت الهى موجودات دیگر را آفریدند. او نقش معصومان، علیهم السلام، در آفرینش جهان را بر اساس علل اربعه ارسطویى توضیح میدهد. به اعتقاد او معصومان، علیهم السلام، محل مشیت و اراده خداوند هستند و اراده آنان، اراده خداست. از این رو معصومان، علیهم السلام، علتهاى فاعلى موجودات جهان میباشند. از سوى دیگر، مواد موجودات از شعاع انوار و وجودات معصومان هستند، لذا آنها علل مادى آفرینش نیز به شمار میروند، علل صورى بودن معصومان، علیهمالسلام، به این دلیل است كه صورتهاى اشیاء از صورتهاى مقامات و حركات و اعمال آنهاست. البته صورت مؤمنان همانند صورت معصومان، علیهم السلام، و صورت كافران مخالف صورت آنان است. همچنین معصومان علت غایى عالماند زیرا اگر آنها نبودند چیزى خلق نمی شد و خلقت موجودات به خاطر خلقت معصومان است.

 

جایگاه امام در آفرینش‏ از دیدگاه فرقه شیخیه

به اعتقاد احسایی پیشوایان معصوم(ع) واسطه فیض خدا هستند؛ یعنی، پس از آن كه خداوند آنان را خلق كرد، ایشان به اذن و مشیت الهی، موجودات دیگر را آفریدند. معصومان(ع) محل مشیت و اراده خداوند هستند و اراده آنان به اراده او است. از این رو، آنان علت‏های فاعلی موجودات جهان اند.

تنكابنی می‏نویسد:

((بدان كه شیخ احمد ((رساله))ای نوشته است در باب این كه مصلّی، باید در ((ایاك نعبد)) حضرت امیرالمؤمنین (ع) را قصد كند، زیرا كه خداوند مجهول الكنه است و آن‏چه در ذهن درآید، مخلوق ذهن است؛ چنان كه حضرت صادق (ع) می‏فرماید: ((كلما میزتموه باوهامكم بأدقّ معانیه فهو مخلوق مثلكم مردود الیكم)). پس باید ((وجه الله)) را اراده نمود كه امیرالمؤمنین (ع) است)).

 

 

 

دیدگاه شیخیه درباره حیات حضرت مهدی(عج)

اكنون كه مراد و مقصود از ((عالم هورقلیا)) روشن گردید، به نقل و بررسی دیدگاه شیخیه در مورد كیفیت حیات و بقای حضرت مهدی(ع) می‏پردازیم:

شیخ احمد احسایی، امام زمان(ع) را زنده و در عالم هورقلیا می‏داند. وی می‏گوید: ((هورقلیا ملك آخر است كه دارای دو شهر جابرسا - كه در مغرب قرار دارد - و جابلقا - كه در مشرق واقع است - می‏باشد. پس حضرت قائم(ع) در دنیا در عالم مثال نیست؛ اما تصرفش به گونه‏ای است كه به صورت هیكل عنصری می‏باشد و با مثالش در مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفس خود در نفوس، و با روحش در ارواح است)).

امام زمان(ع)، هنگام غیبت در عالم هورقلیا است و هرگاه بخواهد به ((اقالیم سبعه)) تشریف بیاورد، صورتی از صورت‏های اهل این اقالیم را می‏پوشد و كسی او را نمی‏شناسد. جسم و زمان و مكان ایشان لطیف‏تر از عالم اجسام بوده و از عالم مثال است.

او در جواب ملا محمد حسین اناری - كه از لفظ هورقلیا سؤال كرده بود - گفت: ((هورقلیا به معنای ملك دیگر است كه حدّ وسط بین عالم دنیا و ملكوت بوده و در اقلیم هشتم قرار دارد. و دارای افلاك و كواكبی مخصوص به خود است كه به آنها جابلقا و جابرسا می‏گویند)).

 

 

 

شیخیه معتقدند ما باید بین جسم و جسد فرق بگذاریم؛ اما جسم بر چهار قسم است:

1. جسم عنصری معروف؛

2. جسم فلكی افلاك؛

3. جسم برزخی كه ماده ندارد؛ اما طول و عرض و عمق دارد. این‏جسم، جسم مثالی و هورقلیایی است كه حضرت مهدی(ع) به نظرآنان با این جسم زندگی می‏كند؛

4. جسم مجرد مفارق.

در عبارت بالا اشكال واضحی وجود دارد و آن این كه مجرد مفارق، جسم ندارد و جمع كردن بین ((جسم مجرد مفارق)) اجتماع نقیضین است، و این همان اندیشه نادرستی است كه برخی از اخباریان و محدثان شیعه نیز تمام ماسوی الله را مادی می‏دانند. برای رهایی از این اشكال، ((حاج محمد كریم خان كرمانی))، به اصلاح عقیده خود دست زده و با حذف قسم چهارم گفته است؛

((نزد ما جسم و جسد بر سه قسم است:

1. جسد اول كه جسد دنیایی است و از عناصر مادون فلك قمر تشكیل شده است؛

2. جسد دوم كه مركب از عناصر هورقلیایی است و در اقلیم هشتم قرار دارد و به‏صورت مستدیر در قبر باقی می‏ماند؛

3. جسد سوم كه مركب از عناصر اخروی است و عناصر آن در غیب عناصر جسد دوم است؛

4. جسم اول كه روح بخاری است و مثل افلاك لطیف است؛

5. جسم دوم كه روح حیوانی است و از عالم افلاك و هورقلیایی است؛

6. جسم سوم كه روح حیوانی فلكی اخروی است)).

و در جای دیگر گفته است:

((هرانسانی دارای دو جسد و دو جسم است: جسد اول از عناصر اربعه تشكیل شده و سایر موجودات مادی نیز آن را دارند. این عناصر مادی، مانند لباس برای انسان است كه می‏توان آن را از تن در آورد. این جسد چون لذت، درد، طاعت و معصیت ندارد، پس از مرگ متلاشی شده و در قبر باقی می‏ماند.

جسد دوم در غیب اول و از عالم هورقلیایی است كه به صورت ((طینت مستدیره)) در قبر باقی می‏ماند كه جسد دوم است و از اعراض پاك می‏گردد و در قیامت روح به این جسد برمی‏گردد؛ نه به جسد اول. جسد اخروی فساد و خراب شدن ندارد، بر خلاف جسد دنیوی. مرگ مربوط به این بدن است نه آن بدن.

جسم اول صورت برزخی است كه بر نمی‏گردد و مانند چرك لباس است كه جسم اول، وقتی به این دنیا نزول پیدا می‏كند، متحد با این بدن می‏شود.

جسم دوم یا جسم اصلی حامل نفس است و در واقع جسم اول عرض بر جسم دوم است. و آنچه در قیامت می‏آید، جسد دوم و جسم دوم است)).

 

 

نقد و بررسی عقاید شیخیه‏

یكم. با توجّه به آنچه گذشت، روشن می‏شود كه شیخ احمد، اصطلاحاتی را از فلسفه اشراق گرفته و بدون آن كه به عمق آنها پی ببرد، آنها را به عنوان مشخصه‏های اصلی آیین و مذهب خود قرار داده است. پیروان مكتب او نیز در توجیه این كلمات، به تناقض گویی مبتلا شده‏اند. این تهافت گویی در كلمات شیخ احمد و رمز و تأویل و باطن گرایی در آنان، باعث شد كه فرزندان او به نام‏های محمد و علی - كه از عالمان و فرهیختگان بودند - به انكار روش پدر و بلكه گاهی استغفار بر او و گاهی به تكفیر او مشغول شوند.

دوّم. تحلیل این بدن هورقلیایی و اعتقاد به حیات امام زمان(ع) با بدن هورقلیایی، در واقع به معنای انكار حیات مادی امام زمان(ع) روی این زمین است؛ زیرا اگر مراد آن است كه حضرت مهدی(ع) در عالم مثال و برزخ - چه برزخ اول یا برزخ دوم - زندگی می‏كند. آن چنان كه قبر را آنان از عالم هورقلیا می‏دانند - پس آن حضرت حیات با بدن عنصری ندارد و حیات او مثل حیات مردگان، در عالم برزخ است و این با احادیثی كه می‏گویند: ((لولا الحجه لساخت الارض باهلها)) و یا حدیث ((لو لم یبق من عمر الدنیا...))، هیچ سازگاری ندارد. و بلكه دلیل عقلی می‏گوید باید غایت و هدف خداوند از آفرینش انسان زمینی همیشه روی زمین وجود داشته باشد. علاوه بر آن كه اعتقاد به این گونه حیات برای امام زمان(ع)، مثل اعتقاد به حیات تمام مردگان در عالم برزخ است و این عقیده، با عقیده به نفی حیات مادی هیچ منافاتی ندارد.

سوّم. وقتی شیخ احمد، عالم هورقلیا را حدوسط بین دنیا و ملكوت معرفی می‏كند، معلوم می‏شود كه هنوز ایشان معنای عالم ملكوت را - كه همان عالم مثال است - نفهمیده و یا بین ملكوت و جبروت خلط نموده است. و باید از آنان پرسید: آیا بین عالم مادی و عالم مثال نیز برزخی وجود دارد؟!

چهارم. این سخن كه حضرت مهدی(ع) با بدن هورقلیایی زندگی می‏كند، صرفاً یك ادعای بدون دلیل است و هیچ دلیل عقلی یا نقلی بر آن اقامه نشده است.

پنجم. شیخ احمد وقتی به شرح زیارت جامعه كبیره پرداخته است، چون نتوانسته جمله ((ارواحكم فی الارواح و اجسادكم فی الاجساد و...)) را به درستی تحلیل كند، دچار این اشتباهات فاحش گردیده است.

ششم. شیخ احمد احسایی، چون به معنای لذت و الم - كه هر دو نوعی از ادراك هستند - توجه نكرده است و تنها لذت و الم را مادی پنداشته، خواسته است برای آخرت نیز عذاب و نعمت مادی فرض كند؛ از این رو گرفتار بدن هورقلیایی شده تا بتواند مشكل آخرت را حلّ كند. در حالی كه اولاً لذت و الم عقلانی، فوق حسی است و ثانیاً لذت و الم عقلانی اخروی را باید با دلیل عقلی و لذت، و الم حسی را با دلیل نقلی اثبات نمود؛ نه با این ادعاهای واهی و بی دلیل.

هفتم. شیخ احمد، بر اساس یك اصول نادرستی كه در فلسفه پی ریزی كرد (مثل اصالت وجود و ماهیت)، و نفهمیدن برخی دیگر از اصول (مثل معنای تجرد، غیب مطلق، مضاف و شهادت مطلق و مضاف و كیفیت تكامل برزخی) یك بنیان فكری را پی ریزی كرده است و چون قابل دفاع نیست، پیروان او همیشه با این حربه كه سخنان او رمز و كنایه است، و می‏خواهند خود را رهایی بخشند.

هشتم. در قرن سیزدهم، گزاف گویی و به كار بردن واژه‏های نامأنوس و الفاظ مهمل، بسیار رایج بوده و حتی عوام مردم اینها را نشانه علم و دانش می‏پنداشتند و بعید نیست شیخ احمد و نیز سید كاظم رشتی، به جهت خوشایند جاهلان و عوام، به این واژه‏ها و كلمات روی آورده باشند.

نهم. نتیجه سخنان شیخ احمد، پیدایش مذاهب ضالّه بابیت و بهائیت و سرانجام بی‏دینی به اسم آیین پاك به وسیله كسروی بود و این میدان عمل و نتایج اسفبار سخنان شیخیه، خود محك و ملاك خوبی بر ضعف و سستی این سخنان است.

 

 

الف) شیخیه‏ی كریمخانیه‏

پس از مرگ سید كاظم رشتی، مدّت كمی بر سر جانشینی او اختلاف بود. دراین میان، یكی از شاگردان وی به نام ((محمد كریم خان كرمانی)) (1225 - 1288 ق) با توجّه به موقعیت ویژه‏ای كه داشت، مدّعی رهبری این فرقه شد و برخی نیز دور او جمع شدند. از ویژگی‏های برجسته‏ی او در میان شاگردان سید كاظم، یكی، نزدیكی او به استادش و دیگری، نزدیكی به دربار قاجار بوده است؛ زیرا، پدر او، حاج ابراهیم خان، مشهور به ظهیرالدوله، پسر عمو و داماد فتحعلی شاه و حاكم خراسان و كرمان بوده است. وی، از دوستداران شیخ احمد احسایی بود و در ترغیب شاه برای ملاقات با شیخ احمد، نقش مهمّی داشته است. از این رو، محمّد كریم خان، با عنایت به این موقعیت ویژه، توانست برای این فرقه، جایگاه محكم‏تری فراهم كند و به تبلیغ آن بپردازد.

طرفداران محمّد كریم خان به ((شیخیه‏ی كرمانیه)) معروف‏اند و به فرقه‏ی ((كریمخانیه)) نیز خوانده می‏شوند. مركز شیخیه، در زمان محمّد كریم خان، كرمان بود، امّا وی، مبلّغانی را برای مرام شیخیه به شهرهای مختلف فرستاد.

هرچند وی، پسر خود، حاج محمد خان (1263 - 1324 ق) را به جانشینی نصب كرد، امّا بر سر جانشینی وی، پس از مرگ‏اش در سال 1288 ه .ق از دو جهت، اختلاف روی داد:

اوّلاً، میان پسران‏اش، حاج رحیم خان و حاج زین العابدین خان و حاج محمد خان، بر سرِ جانشینی پدر اختلاف افتاد و علاوه بر محمّد خان، رحیم خان هم مدّعی نیابت پدر بود و طرفدارانی هم پیدا كرد.

ثانیاً، درمیان پیروان‏اش كه شاید از موروثی شدن رهبری فرقه، ناخرسند بودند، اختلاف شد.

از این رو، انشعابات دیگری پس از مرگ حاج محمد كریم خان، در فرقه‏ی شیخیه رخ داد. فرقه‏ی ((باقریه)) از جمله‏ی آن‏ها است.

اكثریت شیخیه‏ی كرمانیه، پس از مرگ محمّد خان، برادرش زین العابدین خان (1260 - 1376 ق.) را به رهبری خویش برگزیدند. پس از او، ابوالقاسم خان، و سپس عبدالرضا خان به ریاست شیخیه‏ی كرمانیه برگزیده شدند.

عبدالرضا خان، در سال 1358 ش ترور شد.

 

 

ب) شیخیه‏ی ((باقریه))

فرقه‏ی ((باقریه)) از فرق ((شیخیه))، پیرو میرزا محمد باقر خندق آبادی دُرچه‏ای هستند كه بعداً به میرزا باقر همدانی معروف شد. وی، نماینده‏ی حاج محمّد كریم خان كرمانی در همدان بود و پس از وی، دعوی جانشینی او را كرد و جنگ میان ((شیخی)) و ((بالاسری)) را در همدان به راه انداخت.

میرزا محمّد باقر، دارای تألیفات چندی است. وی، از كرمان، با میرزا ابوتراب - از مجتهدان ((شیخیه)) از طایفه‏ی نفیسی‏های كرمان - و عدّه‏ای دیگر مهاجرت كردند و در نایین و اصفهان و جندق و بیابانك و همدان، پیروانی یافتند و سلسله‏ی ((باقریه)) را در همدان تشكیل دادند.

 

ج) شیخیه‏ی ((آذربایجان))

در آذربایجان (ایران)، عالمان چندی به تبلیغ و ترویج آرای شیخ احمد احسایی پرداختند. سه طایفه‏ی مهم از آنان، قابل ذكرند كه عبارت‏اند از:

1- خانواده‏ی ((حجهالاسلام))

بزرگ این خاندان، میرزا محمّد مامقانی، معروف به حجهالاِسلام (م‏1269 ق.) است. او، نخستین عالم و مجتهد شیخی آذربایجان است. وی، مدّتی شاگرد شیخ احمد احسایی بود و از او اجازه‏ی روایت و اجتهاد دریافت كرد و نماینده‏ی وی در تبریز گشت.

او، همان شخصی است كه حكم تكفیر و اعدام ((علی محمّد باب)) را در تبریز صادر كرد و بدین وسیله، ضمن باطل خواندن ادّعاهای یكی از شاگردان سید كاظم، برائت فرقه‏ی شیخیه‏ی آذربایجان از بدعت ایجاد شده به دست علی محمّد باب را اعلام كرده است.

((حجّهالاسلام))، سه فرزند دانشمند داشت كه هر سه، از مجتهدان شیخی تبریز به شمار می‏رفتند و به لقب ((حجهالاسلام)) معروف بودند.

فرزند ارشد او، میرزا محمد حسین حجهالاسلام (م 1313 ق) نام داشت و نزد سید كاظم رشتی تلمّذ كرده بود.

وی، پس از وفات پدرش در سال 1269 ه ق، ریاست طایفه‏ی شیخیه را به دست گرفت و به جای پدر در كرسی تعلیم و تربیت پیروان طریقه‏ی شیخ احمد احسایی مستقرّ گردید.

فرزند دوم او، میرزا محمّد تقی حجهالاسلام (1247 - 1312 ق) نام داشت. وی، از طبع شعر برخوردار بود. تخلّص او ((نیر)) است و ((دیوان اشعار)) او هم نشر یافت.

فرزند سوم او، میرزا اسماعیل حجهالاسلام (م 1317 ق) نام داشت. وی، از شاگردان میرزا محمّد باقر اُسكویی بود. او، پس از برادرش حجهالاسلام میرزا محمد تقی، در تبریز از مراجع بزرگ شیخیه بود.

فرزند میرزا محمّد حسین حجهالاسلام، میرزا ابوالقاسم حجهالاسلام (م 1362 ق) آخرین فرد روحانی (و عالم دینی از) خانواده‏ی حجهالاسلام است.

 

2- خاندان ((ثقهالاسلام))

دومین طایفه‏ی شیخیه‏ی آذربایجان، خانواده‏ی ((ثقهالاِسلام)) اند. میرزاشفیع تبریزی، معروف به ((ثقهالاِسلام))، بزرگ این خاندان است. وی، از شاگردان شیخ احمد احسایی بود.

فرزند او، میرزا موسی ثقهالاسلام نیز از علمای شیخیه‏ی تبریز بود. وی، در سال 1330 ق، به جرم مشروطه خواهی و مبارزه با روس‏ها، به دست روس‏های تزاری، در تبریز به دار آویخته شد.

برادر او، میرزا محمّد نیز از علمای شیخیه‏ی تبریز به شمار می‏رفت.

 

3- خاندان ((احقاقی))

سومین طایفه‏ی شیخیه‏ی آذربایجان، خاندان ((احقاقی)) اند. بزرگ این خانواده، میرزا محمّد باقر اسكویی (1230 - 1301 ق) از مراجع تقلید و دارای رساله‏ی عملیه، بود. او، شاگرد میرزا حسن، مشهور به ((گوهر)) (م 1266 ق)، از شاگردان شیخ احمد احسایی و سید كاظم رشتی، بود.

پسران سید كاظم رشتی، در كربلا، نزد او درس می‏خواندند. او، پس از درگذشت سید، دعوی جانشینی او را كرد.

فرزند میرزا محمدباقر، میرزا موسی احقاقی (1279 - 1364 ق) نیز از علما و مراجع شیخیه است. او، كتابی به نام ((احقاق الحق و إبطال الباطل)) نگاشت و در آن، عقاید شیخیه را به تفصیل، بیان كرد. پس از این تاریخ، او و خاندان‏اش به احقاقی مشهور شدند. در این كتاب، برخی از آرای شیخیه‏ی كرمان و محمّد كریم خان، مورد انتقاد و ابطال قرار گرفته است.

از جمله فرزندان میرزا موسی احقاقی، میرزا علی، میرزا حسن، میرزا محمد باقر هستند كه از علمای بزرگ شیخیه‏ی احقاقیه بودند. هم اینك، مركز این گروه، كشور كویت است و ریاست آن را تا چندی قبل، میرزا حسن احقاقی بر عهده داشت كه مرجع فقهی شیخیه‏ی آذربایجان و اُسكو به شمار می‏رفت و پس از درگذشت وی، فرزندش عهده دار مسایل شرعی پیروان پدرش گردید.

 

د) شیخیه‏ی ((بابیه))

از رویدادهای مهم در فرقه‏ی شیخیه پس از درگذشت سید كاظم رشتی، ادّعای جانشینی وی از سوی میرزا علی محمّد شیرازی و اعلام حمایت برخی از عالمان شیخی و شاگردان سید از او بوده است. آن ادّعا و این اعلام حمایتِ نا میمون، منشأ بسیاری از انحرافات عقیدتی و كفر و ارتداد رییس گروه و سایر طرفداران وی گردیده است.

چنان كه اشارت رفت، ادّعای ((شیعه‏ی كامل)) یا ((ركن رابع)) و ((ناطقیت)) در میان فرقه‏ی شیخیه، زمینه ساز ادّعای ((بابیت)) و پذیرش آن از سوی جمعی از طرفداران این فرقه شد كه خود، فرقه‏ی مستقلی دیگری را تشكیل دادند و به نام ((بابیت)) شناخته شده‏اند.

ادّعای دروغین ((بابیت))، هر از چند گاهی، از زمان ائمّه‏علیهم السلام تا قرن حاضر، كم و بیش رواج داشته است، امّا هیچ یك از مدّعیان دروغین آن، به اندازه‏ی میرزا علی محمّد باب، جامعه‏ی اسلامی را به انحراف نكشاند. علاوه بر آن - چنان كه خواهد آمد - میرزا علی محمّد باب، غیر از ادّعای دروغین بابیت، ادّعای دیگری را مطرح كرد كه زمینه ساز فرقه‏ی دیگری به نام ((بهائیت)) شد.اینك به معرّفی فرقه‏ی ((بابیه)) می‏پردازیم

 

 

تفاوت آرا میان شیخیه‏ی كرمان و آذربایجان‏

شیخیه‏ی كرمان و آذربایجان، در اعتقادات، خود را پیرو آرای شیخ احمد احسایی و سید كاظم رشتی می‏دانند، امّا در فروع دین و اعمال، با هم اختلاف نظر دارند. كرمانی‏ها، از شیوه‏ی اخباریگری پیروی می‏كنند و به تقلید از مراجع اعتقاد ندارند، امّا شیخیه‏ی آذربایجان، به اجتهاد و تقلید معتقدند و از مراجع تقلید خودشان پیروی می‏كنند.

البته، در عقاید نیز شیخیه‏ی آذربایجان بر خلاف شیخیه‏ی كرمان، خود نیز به اجتهاد می‏پردازند و آرای شیخ احمد و سید كاظم را بر اساس تلقّی خویش از احادیث تفسیر می‏كنند.

از دیگر اختلافات كرمانی‏ها و آذربایجانی‏ها، مسئله‏ی ((ركن رابع)) است. شیخیه‏ی كرمان، اصول دین را چهار اصل توحید و نبوت و امامت و ركن رابع می‏دانند، امّا شیخیه‏ی آذربایجان، به شدّت، منكر اعتقاد به ركن رابع هستندو اصول دین را پنج اصلِ توحید و نبوّت و معاد و عدل و امامت می‏دانند. آنان، چنین استدلال می‏كنند كه شیخ احمد احسایی، در ابتدای رساله‏ی حیاهالنفس، و سید كاظم رشتی در اصول عقاید، اصول دین را پنج اصل مذكور می‏دانند و در هیچ یك از كتب و رسائل این دو نفر، نامی از ركن رابع برده نشده است.