بابیه

بیوگرافی موسس فرقه ی بابیه(علی محمد شیرازی)

فرقه‏ی ((بابیه)) به دست میرزا علی محمّد شیرازی، ملقّب به ((باب)) تأسیس شد. بابیه، او را ((حضرت اعلی)) و ((نقطه‏ی اولی)) هم لقب داده‏اند. وی، فرزند سید رضای بزّاز است.او، در یكم محرم سال 1235 هجری، مطابق با 13 اكتبر 1819 میلادی، در شیراز به دنیا آمد. مادر او، فاطمه بیگم نام داشت. در طفولیت، پدرش وفات كرد و او تحت حمایت عموی خود حاجی سید علی تربیت یافت.

وی، تحصیلات ابتدایی‏اش را در شیراز آغاز كرد و در نوجوانی به بوشهر رفت و نزد شخصی به نام شیخ محمّد كه به ((شیخ عابد)) شهرت داشت، به تحصیل پرداخت.

شیخ عابد كه از شاگردان شیخ احمد احسایی و سید كاظم رشتی بود در بوشهر (ایران) به تعلیم و تربیت و تدریس اشتغال داشت. سید علی محمّد، نزد او، به خواندن و نوشتن پرداخت و قسمتی از ادبیات فارسی و عربی و كلّیات مطالب و آموزه‏های شیخیه را آموخت و بدین ترتیب از همان دوران، با نام رؤسای شیخیه (احسایی و رشتی) آشنا شد.

 

 

-تحصیل و تجارت ((باب))

تحصیلات سید علی محمد، اندك بود. او، در نوشتن مطالب به زبان فارسی و بویژه عربی، دچار اشتباهات فاحش شده كه نشانه‏ی عدم اطّلاع كافی وی از ادبیات زبان عربی و فارسی است. او، پس از مدّتی كوتاه كه به تحصیل پرداخته بود، دست از آن كشید و در هفده سالگی، همراه دایی خویش، میرزا سید علی تاجر، شغل پدر را پیشه‏ی خویش ساخت. وی، حدود پنج سال در ((بوشهر)) كه دارای هوایی گرم است، اقامت گزید و با داد و ستد در بندر بوشهر، زندگی خویش را می‏گذراند.

برخی آورده‏اند، چون وی، مجذوب مسایل مذهبی بود، در پناه قیافه‏ی محجوب و چهره‏ی زیبا و حسن خلق و سلوك با مردم، توانست عدّه‏ای را به سوی خود جلب كند.

 

 

-حضور در مجلس درس سید كاظم رشتی‏

سید علی محمّد، پس از توقّف پنج ساله در بوشهر، با رها كردن تحصیل و تجارت، به شیراز بازگشت و از آن جا به مكّه سفر كرد، سپس برای زیارت قبر امام حسین‏علیه السلام و تحصیل علم، به كربلا رفت و در آن جا، به جهت سنخیت فكری و شنیدن آوازه‏ی سید كاظم رشتی - شاگرد و جانشین و مفسّر آرای شیخ احمد احسائی - به وی گرایش پیدا كرد.

چنان كه پیش از این آورده‏ایم، شیخ احمد احسایی، معتقدات باطل‏اش را به بعضی از شاگردان‏اش، از جمله سید كاظم رشتی انتقال داد. از مهم‏ترین آن افكار، در ارتباط با بحث ما، تركیب معجونی از افكار غلوآمیز درباره‏ی ائمّه‏ی اطهارعلیهم السلام و این كه آنان ((مظاهر تجسّم یافته‏ی خدا)) یا ((خدایان مجسّم))اند و این كه لازم است در هر زمان، یك نفر میان مردم و امام زمان، ((باب)) و ((واسطه‏ی فیض روحانی)) باشد، می‏توان یاد كرد.

سید علی محمّد، در مدّت توقّف خود در كربلا - كه ظاهراً، دو یا سه سال طول كشید - در سلك شاگردان و مریدان سید كاظم رشتی در آمد و مورد توجّه استادش قرار گرفت.

وی، در مدّتی كه نزد سید كاظم رشتی شاگردی می‏كرد، با مسائل عرفانی، و تفسیر و تأویل آیات قرآن و احادیث و مسائل فقهی به روش شیخیه، آشنا شد و از آرای شیخ احسایی هم آگاهی یافت. علاوه، هنگام اقامت در كربلا، از درس ملّا صادق خراسانی كه او نیز مذهب شیخی داشت، بهره گرفت و چندی نزد وی بعضی از كتب ادبی متداول آن ایام را فرا گرفت.

سید علی محمّد، در سال 1257 هجری قمری به شیراز بازگشت و هرگاه فرصت می‏یافت، كتاب‏های دینی را مطالعه می‏كرد. به گفته‏ی خودش:

و لقد طالعتُ سَنا بَرق جعفر العلوی و شاهدتُ بواطن آیاتها:

همانا، كتاب ((سنابرق)) اثرِ سید جعفر علوی [ مشهور به كشفی ] را خواندم و باطن آیات‏اش را مشاهده كردم)).

 

-ریاضت غیرشرعی، گام نخست انحراف‏

سید علی محمّد شیرازی، پیش از ابراز ادّعاهای دروغین خویش، به ریاضت‏های سخت و بی فایده مشغول گردید. وی، در ایامی كه به تجارت پرداخته بود، كم كم، دست از آن كشید و در آن ایام، ذوق ریاضت و ذكر و فكر و مراقبه‏ی غیر شرعی كه شیوه‏ی دراویش و صوفیه بود، در سرش افتاد و لذا به ریاضت‏های غیر شرعی و غیر معمول و طاقت فرسا پرداخت. شاید از همین رو باشد كه بعضی گفته‏اند، انجام دادن ریاضت‏های سخت، اعتدال مزاج و حواس او را بر هم زد و اختلالی در افكارش پدیدار گردید. در این باره آورده‏اند:

روزها، در آن آفتاب گرم كه حدّتی به شدّت دارد، سر برهنه ایستاده به دعوت عزائم، عزیمت تسخیر شمس داشتن، تا تأثیر حرارت شمس، رطوبت دماغ‏اش را به كلّیه، زایل، به روز شمسات‏اش نایل ساخت.

از همان سنین نوجوانی، علامات عدم تعادل روحی در او آشكار بود. به كارهای غیر متعارف دست می‏زد، و طبیعتاً، خرافه گرا بود. به ((اوراد)) و ((طلسمات)) - كه رمّالان و افسونگران نادان و حرفه‏ای، جهت ارتزاق و گول زدن ساده لوحان به كار می‏بردند - سخت علاقه‏مند و پا بند بود و گاه با همین طلسمات بی اساس و اوراد - به زعم خود - به تسخیر جنّ و یا تسخیر ((قوای فلكی)) و ((روح خورشیدی)) می‏پرداخت! چنان كه در هوای گرم تابستان بوشهر، هنگام بلندی آفتاب، بر بالای بام می‏ایستاد و برای تسخیر آفتاب، اوراد مجعوله می‏خواند و حركات ریاضت كشان قدیم هندی را تقلید می‏نمود)).

پس وی، گذشته از دل بستگی به اندیشه‏های شیخی و باطنی، به ((ریاضت كشی)) نیز مایل بود و به هنگام اقامت در بوشهر، در هوای گرم تابستان، از سپیده دم تا طلوع آفتاب و از ظهر تا عصر، بر بام خانه رو به خورشید، اورادی می‏خواند.

این وضعیت، تأثیر زیادی در روحیه‏ی او باقی گذاشت و زمینه‏ی انحراف اعتقادی را فراهم ساخت.

 

 

-ماجرای پیدایش فرقه‏ی ((بابیه))

ادّعای ((بابیت)) زمانی آغاز شد كه سید كاظم رشتی از دنیا رفت و سید علی محمّد شیرازی جانشین وی شد. همان گونه كه در قبل گفته شد، ((شیخیه))، در معارف دینی، فقط به چهار ركن اعتقاد دارند: 1- توحید؛ 2- نبوّت؛ 3- امامت؛ 4- اعتقاد به شیعه‏ی كامل (ركن رابع) كه نیابت خاصّه‏ی امام زمان‏علیه السلام مخصوص او است.

آنان معتقدند كه طریق نیابت خاصه، پس از نوّاب چهارگانه (1- عثمان بن سعید عمروی؛ 2- ابوجعفر محمد بن عثمان؛ 3- ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی؛ 4- ابوالحسن علی بن محمد سمری) برخلاف اعتقاد فقیهان و محدّثان شیعه، مسدود نشده و همچنان راه نیابت خاصّه، مفتوح است.

شیخیه، شیخ احمد و سپس سید كاظم رشتی را نایب خاصّ امام زمان‏علیه السلام می‏دانستند و نیز معتقد بودند كه امام زمان‏علیه السلام در عالم موهومی به نام ((هورقلیا)) زیست می‏كند و آن گاه كه پروردگار اراده فرماید، از آن جا نزول می‏كند و به وظیفه‏ی اصلاح عالم از مفاسد، قیام می‏كند. این اعتقادات، نزد علمای امامیه باطل است. طبق نصوص قطعی، مهدی موعودعلیه السلام در همین عالم خاكی و در بدن عنصری است و به زندگی طبیعی خود به حفظ الهی، ادامه‏ی حیات می‏دهد تا مشیت خداوند بر قیام و ظهور او تعلّق گیرد.

بعد از وفات سید كاظم رشتی در سال 1259 یا 1260 هجری قمری، ابتدا معلوم نبود چه كسی جانشین وی در ركن رابع (یعنی ((شیعه‏ی كامل))) خواهد بود. از این رو، اغلب شاگردان وی، از قبیل ملّا حسین بشرویه، ملّا علی بسطامی، حاج محمّد علی بارفروشی، آخوند ملاّ عبدالجلیل ترك، میرزا عبدالهادی، میرزا محمّد هادی، آقا سید حسین یزدی، ملّا حسن بجستانی، ملّا بشیر، ملّا باقر ترك، ملّا احمد ابدال،... چهل روز در كوفه به سر بردند و در صدد بر آمدند كه یك وجود فوق العاده را بیابند به گونه‏ای كه اگر از استادشان بالاتر نباشد، لااقل با او برابری كند و جانشین وی گردد. بسیاری از این افراد، پیش از آن كه از هم جدا شوند، هم پیمان و هم قَسَم گشتند كه اگر به یافتن كسی كه قرآن و استادشان سید كاظم رشتی خبر داده، موفّق شدند، نتیجه‏ی تحقیقات‏شان را به هم اطّلاع دهند.

از سوی دیگر، چندنفر نامزد چنین منصبی شدند كه از جمله‏ی آنان، حاجی محمّد كریم خان كرمانی، میرزا حسن گوهر، میرزا باقر، میرزا علی محمّد شیرازی و... بودند. این امر، سبب اختلاف و پراكندگی در فرقه‏ی شیخیه گردید.

در این میان، ملّا حسین بشرویه - كه مجذوب لباس زهد و پرهیزكاری (ظاهری) سید علی محمّد شیرازی شده بود - قرار گذاشت كه نامِ او را بلند كند. بدین منظور، با عدّه‏ای از شاگردان سید كاظم صحبت كرد تا در تعیین شخص شایسته‏ای برای جانشینی سید كاظم كوشش كنند و خود اظهار داشت: ((این كار، جز از راه مكاشفه به دست نخواهد آمد.)) لذا به مسجد كوفه رفت و چلّه نشست و پس از یك اربعین بیرون آمد و گفت: ((مكاشفه‏ای صورت نگرفت.)) بار دیگر، چهل روز در مسجد كوفه به عبادت پرداخت و سپس از مسجد بیرون آمد و اظهار داشت: ((مكاشفه، رخ داد و دریافتم كه جانشین بحقّ سید كاظم رشتی، سید علی محمّد است.))

با انتشار این مطلب، عدّه‏ای از فرقه‏ی شیخیه كه با این نوع ادّعا مأنوس بودند، به سید علی محمّد شیرازی گرایش بیش‏تری نشان دادند و وی هم در سال 1260 ه ق در سنّ 25 سالگی، جانشینی استادش سید كاظم رشتی را اعلام كرد.

 

 

ادّعاهای دروغین فرقه ی بابیه

الف) ادعاب (( بابیت))

پس از انتشار جانشین شدن سید علی محمّد در سال 1260 ه ق وی، فرصت را غنیمت شمرد، از استقبال عدّه‏ای از شیخیه استفاده كرد، پای را از جانشینی استادش فراتر نهاد و در خانه‏ی خود، در شیراز، نخستین بار دعوت را به ملّا حسین بشرویه آشكار ساخت و خود را ((باب)) امام دوازدهم شیعیان (یعنی واسطه‏ی میان مردم و امام زمان‏علیه السلام) معرّفی كرد. بر این اعتقاد اصرار داشت كه برای پی بردن به اسرار و حقایق بزرگ و مقدّس ازلی و ابدی، باید مردم به ناچار از ((در)) بگذرند و به حقیقت رسند. لذا می‏گفت: ((مردم، باید به من ایمان آورند تا به كمك من - كه واقف به اسرار هستم - بر آن اسرار دست یابند.))

ادّعای سید علی محمّد شیرازی، چون شگفت آورتر از دعاوی سایر رقیبان بود، واكنش بزرگ‏تری یافت و نظر گروهی از شیخیان به سوی او معطوف گشت تا آن كه درمدّت پنج ماه، هجده تن - كه اغلب آنان از شاگردان سید كاظم رشتی و همگی شیخی مذهب بودند - پیرامون‏اش را گرفتند. بعدها، سید علی محمد، آنان را حروف ((حی)) نامید.

سید علی محمّد، غالباً، این حدیث مشهور را می‏خواند: ((أنا مدینه العلم و علی بابها)) و مقصودش این بود كه همان گونه كه رسیدن به خداوند، جز از طریق رسالت و ولایت ممكن نیست، رسیدن به این مراتب هم جز از طریق واسطه، مشكل و غیر ممكن است و او، همان واسطه‏ی كبرا است.

نویسنده‏ی بابی مسلك كتاب ((نقطه الكاف)) آورده است:

[ وی ] در سنه‏ی اوّل، ادّعای بابیت نمودند و در سنه‏ی دوم كه ادّعای ((ذكریت)) فرمودند مقام بابیت خود را مفوّض به جناب آخوند ملّا حسین [بشرویه ] نمودند. لهذا ایشان، ((باب)) گردیدند و در سنه‏ی اوّل، ((باب الباب)) بودند.

بر اساس بعضی از گزارش‏های دیگر، سید علی محمّد شیرازی، پس از مراجعت از سفر مكه، به همراه یكی از مریدان‏اش به نام محمّد علی بارفروشی، وقتی به بوشهر رسید، دستور داد تا در یكی از مساجد این شهر، عبارت ((أشهد أنّ علیاً قبل نبیل ((بابُ)) بقیه اللّه)) را در اذان داخل كنند؛ كه تصریح دارد بر این كه ((علی)) قبل از ((نبیل)) (علی نبیل) كه به حساب جُمل با ((علی محمّد)) برابر می‏شود - باب امام زمان‏علیه السلام است.))

علی محمّد شیرازی در تفسیر سوره‏ی یوسف، آورده است:

یا أیها الملأ أنا باب إمامكم المنتظر یقول من اتّبعنی فإنّه منّی و مَنْ عصانی فإنّ اللّه قد أعدّ له فی القیامه ناراً من نار حدید كبیراً.

و نیز آورده است:

یا عباداللّه! اسمعوا نداء الحجّه من حول الباب...

 

 

ب) ادّعای ((ذِكریت))

سید علی محمّد شیرازی، پس از آن كه لقب ((باب)) را به طور رسمی یدك كشید، در آغاز امر، بخش هایی از قرآن كریم را با روشی كه از مكتب شیخیه آموخته بود، تأویل و تصریح كرد كه امام دوازدهم شیعیان، او را مأمور داشته تا جهانیان را ارشاد كند و خویشتن را ((ذكر)) نامید. مقام ((ذكر)) و ((فؤاد))، بالاترین مراحل سلوك است. وی، در آغاز تفسیرش بر سوره‏ی یوسف می‏نویسد:

اللّه قد قَدَّرَ أنْ یخرجَ ذلك الكتاب فی تفسیر أحسنِ القصص من عند محمّد بن الحسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالبٍ، علی عَبْدِهِ، لیكونَ حجّهالله من عند الذّكر علی العالمین بلیغاً،

همانا، خدا مقدّر كرده كه این كتاب، از نزد محمّد، پسر حسن، پسر علی، پسر محمّد، پسر علی، پسر موسی، پسر جعفر، پسر محمّد، پسر علی، پسر حسین، پسر علی، پسر ابی طالب، بر بنده‏اش برون آید تا از سوی ذكر (سید علی محمّد) حجّت بالغه‏ی خدا بر جهانیان باشد.

 

 

ج) ادّعای ((مهدویت))

همین كه از دعاوی ((بابیت)) و ((ذكریت)) مدّتی گذشت و گروهی نزد سید علی محمّد شیرازی جمع شدند، وی ادّعای خود را تغییر داد و از ((مهدویت)) سخن به میان آورد و گفت:

من ام آن كسی كه هزار سال می‏باشد كه منتظر آن می‏باشید.

برخی آورده‏اند، خودِ ((باب)) از عراق به مكّه رفت و چنان كه بابیان گفته‏اند، در آن جا دعوی مهدویت خود را علنی ساخت. در اخبار ظهور مهدی‏علیه السلام آمده است كه او، ابتدا در مسجد الحرام، خود را معرفی می‏كند، او نیز به مكّه رفت. سپس به بوشهر بازگشت، رحل اقامت افكند.

مدّت دعوت قائمیت و مهدویت او، حدود دو سال و نیم در آخر زندگی‏اش بیش نبود و با وجود توبه نامه، در ادّعای خویش ثبات قدم نداشته است. اندیشه‏مندان مسلمان، اعم از شیعه و سنّی، كتاب‏های بسیاری در ردّ این فرقه نوشته‏اند .

 

 

د) ادّعای ((رسالت))

علی محمّد شیرازی، به ادّعاهای واهی ((بابیت))، ((ذكریت)) و ((مهدویت)) بسنده نكرد، و انحراف و گمراهی را به حدّی رسانید كه مقام ادّعای مهدویت را به مرتبه‏ی ((رسالت)) تبدیل كرد و مدّعی نزول كتاب جدید و دین نو گردید و به گمان خود، احكام جاودانه‏ی اسلام را با نوشتن كتاب بیان نسخ كرد! وی، در این باره نوشت:

در هر زمان، خداوند جلّ و عزّ، كتاب و حجّتی از برای خلق مقدّر فرموده و می‏فرماید. در سنه‏ی هزار و دویست و هفتاد از بعثت رسول اللّه‏صلی الله علیه وآله كتاب بیان و حجّت را ذات حروف سبع [ علی محمّد كه دارای هفت حرف است ] قرار داد.

آری، بدین سان بود كه انحراف كوچكِ ((ادّعای بابیت))، به انحراف بزرگی چون ((ادّعای رسالت)) منجرّ شد و عدّه‏ای به گمراهی و ضلالت روی آوردند.

وی، خود را برتر از همه‏ی انبیای الهی می‏انگاشت و مظهر نفس پروردگار می‏پنداشت و عقیده داشت كه با ظهورش، آیین اسلام، منسوخ، و قیامت موعود در قرآن، به پا شده است.

بدین ترتیب، علی محمّد شیرازی، هر از چند گاهی، دعاوی خود را به مقامات بالاتری تغییر می‏داد و سخنان پیشین را برای یارانش تأویل می‏كرد و آنان را در پی خود می‏كشید.

 

 

-اعتراض و مناظره‏ی علما با میرزا علی محمّد

اظهار دعاوی دروغین و تأویلات سخنان و ادّعاهای متناقض، مورد اعتراض شدید علمای دین و بزرگان شیعه در آن عصر گردیده است. برای روشن شدن حقایق و آگاهی بیش‏تر مردم، جلسات نقد و بررسی و مناظره تشكیل شد كه اجمالی از آن‏ها چنین است:

پس از مراجعت سید علی محمّد از سفر مكّه به بوشهر، زمانی كه هنوز از ادّعای ((بابیت)) پا را فراتر نگذاشته بود، به خاطر اعتراض علما و مردم متدین، به دستور والی فارس، در ماه رمضان سال 1261 هجری قمری دستگیر و به شیراز فرستاده شد. در شیراز، پس از تنبیه، نزد امام جمعه‏ی آن شهر، اظهار ندامت و توبه كرد و به قول یكی از مریدان‏اش، بر فراز منبر در حضور مردم گفت:

لعنت خدا بر كسی كه مرا وكیل امام غایب بداند. لعنت خدا بر كسی كه مرا باب امام بداند...

پس از آن، شش ماه در خانه‏ی پدری خود، تحت نظر بود و از آن جا به اصفهان و سپس به قلعه‏ی ماكو تبعید شد. در زمان تبعید در قلعه، با مریدان‏اش ملاقات و مكاتبه داشت و از این كه می‏شنید، آنان در كار تبلیغِ دعاوی او سعی وافر دارند، به شوق می‏افتاد و سخنانی را به عنوان كلمات الهی به مریدان عرضه می‏داشت. وی، كتاب بیان را در همان قلعه نوشت و مدّعی شد كه به وی وحی گردیده است.

دولت محمّد شاه قاجار، برای آن كه پیوند او را با مریدان‏اش قطع كند، در صفر 1264 وی را از قلعه‏ی ((ماكو)) به قلعه‏ی ((چهریق)) در نزدیكی ارومیه، منتقل كرد. در اواخر سلطنت محمّد شاه، به دستور حاجی میرزا آغاسی (وزیر محمّد شاه) سید علی محمّد را از قلعه‏ی چهریق به تبریز بردند و با حضور ناصرالدین میرزا - كه در آن وقت ولی عهد بود - و چندتن از علما، مجلسی را ترتیب دادند و سید علی محمد را در آن مجلس حاضر كردند. علی محمّد، در آن جلسه، آشكارا از مقام ((مهدویت)) خود سخن گفت و ادّعای ((بابیت)) امام زمان را كه پیش از آن، بدان تصریح كرده بود، به ((بابیت علم خداوند)) تأویل كرد و چون از او درباره‏ی برخی مسایل دینی پرسیدند، از پاسخ فرو ماند.

در آن جلسه كه ولی عهد و عدّه‏ای از علمای تبریز، از جمله حاجی ملّا محمود و ملّا محمّد مامقانی و...، حضور داشتند، آخوند ملاّ محمّد گفت: ((سید! از معجزه و كرامت چه داری؟)). سید پاسخ داد: ((اعجاز من، این است كه برای عصای خود؛ آیه نازل می‏كنم.)) و به خواندن این فقره آغاز كرد:

((بسم اللّه الرحمن الرحیم. سبحان اللّه القدّوس السبّوح الذی خلق السماوات والأرض كما خلق هذه العصا آیه من آیاته))!

وی، اِعراب برخی كلمات را غلط خواند. مثلاً ((تاء)) در ((السماوات)) را به فتح قرائت كرد و چون به وی تذكّر دادند كه آن را به كسره بخواند، وی، ضاد در ((الأرض)) را مكسور خواند!

در این میان، امیر اصلان خان كه در مجلس حضور داشت گفت: ((اگر این قبیل فقرات از جمله‏ی آیات شمرده شود، من هم می‏توانم تلفیق كنم و گفت:

((الحمد لله الّذی خلق العصا كما خلق الصّباح والمساء))!

گزارش تفصیلی این جلسه، در منابع تاریخی آمده است. نیكلا، در تاریخ خود، و نیز ناسخ التواریخ، با بسط بیش‏تری آن را آورده است.

پس از آشكار شدن عجز سید علی محمد در اثبات ادّعای خود، وی را چوب زدند و تنبیه كردند. او، از دعاوی خویش تبرّی جست و اظهار پشیمانی كرد. سپس توبه نامه‏ای تنظیم كرد و به قصد طلب عفو، برای شاه ارسال داشت.

متن توبه نامه‏ی ((باب)) كه نسخه‏ی اصلی آن در كتابخانه مجلس شورای اسلامی ایران، نگهداری می‏شود و خطاب به شاه قاجار نوشته شده - و یكی از مریدان‏اش در كتاب خود آورده - به این شرح است:

((فداك روحی. الحمد للّه كما هو أهله و مستحقّه كه ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر كافّه‏ی عباد خود شامل گردانیده. فحمداً له ثمَّ حمداً كه مثل آن حضرت را ینبوع رأفت و رحمت خود فرموده كه به ظهور عطوفت‏اش عفو از بندگان و ستر بر مجرمان و ترحّم به داعیان [یاغیان ] فرموده. أُشهِدُاللّهَ و مَنْ عِنده كه این بنده‏ی ضعیف را قصدی نیست كه خلاف رضای خداوند عالم و اهل ولایت او باشد. اگرچه بنفسه، وجودم ذَنبِ صِرف است، ولی چون قلب‏ام، موقن به توحید خداوند، جلّ ذِكرُه، و به نبوّت رسول او و ولایت اهل ولایت او است، و لسان‏ام، مقرّ بر كلّ ما نزل من عندالله است، امید رحمت او را دارم و مطلقاً، خلاف رضای حق را نخواسته‏ام و اگر كلماتی كه خلاف رضای او بود، از قلم جاری شده، غرض‏ام عصیان نبوده و در هر حال، مستغفر و تائب‏ام حضرت او را.

و این بنده را مطلق علمی نیست كه منوط به ادّعایی باشد و أستغفراللّهَ ربّی وأتوب الیه من أن ینسَب إلَی أمرٌ.

و بعضی مناجات و كلمات كه از لسان جاری شده، دلیل بر هیچ امری نیست و مدّعی نیابت خاصّه حضرت حجهالله‏علیه السلام را محض ادّعا مبطل [می‏دانم ] و این بنده را چنین ادّعایی نبوده و نه ادّعای دیگر.

مستدعی از الطاف حضرت شاهنشاهی و آن حضرت، چنان است كه این دعاگو را به الطاف و عنایات سلطانی و رأفت و رحمت خود، سرفراز فرمایند.والسّلام‏

 

 

-آشوب و قتل و غارت بابیان‏

بدین سان، سید علی محمّد از دعاوی خود، بازگشت، ولی توبه‏ی او، صوری بود. پیش از توبه‏ی اخیر، در شیراز نیز بر فراز منبر و در برابر مردم، نیابت و بابیت خود را انكار كرد، امّا چیزی نگذشت كه ادّعاهای بالاتری را به میان آورد و از پیامبری و رسالت خویش سخن گفت.

در اواخر سلطنت محمّد شاه و پس از مرگ او (1264) از سوی مریدان سید علی محمّد، آشوب‏هایی در كشور پدید آمد كه از جمله، رویداد قلعه‏ی شیخ طبرسی در مازندران بود. در این آشوب، جمعی از بابیان به رهبری ملّا حسین بشرویه و ملّا محمّد علی بارفروشی، قلعه‏ی طبرسی را پایگاه خود قرار دادند و اطراف آن را خندق كندند و خود را برای جنگ با قوای دولتی آماده ساختند. از سوی دیگر، بر مردم ساده دل كه در پیرامون قلعه زندگی می‏كردند به جرم ((ارتداد)) هجوم آورده، به قتل و غارت ایشان می‏پرداختند. یكی از بابیان می‏نویسد:

جمعی رفتند و در شب، یورش برده، دِه را گرفتند و یكصد و سی نفر را به قتل رسانیدند. تتمّه، فرار نموده، دِه را حضراتِ اصحاب حق، خراب نمودند و آذوقه‏ی ایشان را جمیعاً به قلعه بردند.

آنان چنین می‏پنداشتند كه یاران مهدی موعودند و به زودی، جهان را در تسخیر خود خواهند گرفت و بر شرق و غرب، فرمانروایی می‏كنند. همان فرد می‏نویسد:

حضرت قدّوس [ محمّد علی بارفروشی ] می‏فرمودند كه ((ما هستیم سلطان بحق، و عالم، در زیر نگین ما می‏باشد و كلّ سلاطین مشرق و مغرب، به جهت ما خاضع خواهند گردید)).

پس میان ایشان و نیروی دولتی جنگ در گرفت و فتنه‏ی آنان با پیروزی قوای دولت و كشته شدن ملّا محمّد علی بارفروشی در جمادی الثانیه 1265 پایان گرفت.

در زنجان نیز شورشی به سركردگی ملّا محمّد علی زنجانی (در سال 1266 ه) پدید آمد كه به شكست بابیان انجامید.

در تهران نیز گروهی از بابیان به رهبری علی ترشیزی بر آن شدند تا ناصرالدین شاه و امیركبیر و امام جمعه‏ی تهران را به قتل رسانند، امّا نقشه‏ی آنان كشف شد و سی و هشت تَن از سران بابیان، دستگیر و هفت تن از آنان كشته شدند.

شگفت آن كه مریدان سید علی محمّد، در جنگ‏های قلعه‏ی طبرسی و زنجان، از مسلمانی دم می‏زدند و نماز می‏گزاردند و از ((بابیت)) سید علی محمّد جانب داری می‏كردند.

ظاهراً، در آن هنگام، هنوز ادّعای مهدویت و نبوّت وی به آنان نرسیده بود. از این رو، به اعتراف وقایع نگاران بابی، برخی از بابیان به محض این كه در ((بدشت)) از ادّعای مهدویت سید علی محمّد و تغییر احكام اسلام با خبر شدند، به شدّت از او روی گرداندند.

 

 

-فتوای علما برای اعدام باب‏

پس از مرگ محمّد شاه و بالا گرفتن فتنه‏ی بابیه، میرزا تقی خان امیركبیر (صدر اعظم ناصرالدین شاه) مسامحه در كارِ سید علی محمّد باب را روا ندید و تصمیم گرفت او را در ملأ عام به قتل رساند و از این راه، آتش شورش‏ها را فرو نشاند و برای این كار، از برخی علما فتوا خواست، ولی به گفته‏ی ادوارد براون:

دعاوی مختلف و تلوّن افكار و نوشته‏های بی مغز و بی اساس و رفتار جنون‏آمیز او، علما را بر آن داشت كه به علّت شبهه‏ی خبط دماغ، بر اعدام وی رأی ندهند.

با وجود این، برخی از علما كه احتمال خبط دماغ درباره‏ی سید علی محمد را نمی‏دادند و او را مردی دروغگو و ریاست طلب می‏شمردند، به قتل وی فتوا دادند و سید علی محمّد به همراه یكی از پیروان‏اش، در بیست و هفتم شعبان 1266 در تبریز تیرباران شد.

با اعدام باب، همه‏ی قضایای این طایفه به پایان نرسید، بلكه عدّه‏ای از طرفداران، باز به تبلیغ این مرام ادامه دادند تا آن كه سرانجام كارشان با ادّعای واهی شخص دیگری به نام حسین علی نوری گره خورد و مسلك ((بهاییت)) پی ریزی شد.

 

 

- قبر علی محمّد باب

درباره قبر علی محمّد باب گفتگوهای مختلفی بین بابیان و بهائیان هست، بعضی از آنها گویند: جسد باب پس از اعدام ، دو روز كنار خندق ماند و سپس در محلی در تبریز دفن شد، و بعد طرفدارانش قبرش را نبش كرده و جسدش را از آذربایجان خارج ساختند و...مرحوم آیتی35 در كشف الحیل می نویسد:« جسد باب در همان تبریز در محل مجهولی در اطراف خندق مدفون بوده و استخوان آن هم خاك شده، كسی راهی به آن نجسته است و این كه بهاییان گویند استخوان او را به حیفا (واقع در اسرائیل) آورده اند و در آنجا دفن كرده اند، دور از حقیقت است كه خود من تا چندی باور داشتم و در كتاب تاریخم نوشته ام، ولی با تجدید نظر، یقین كرده ام كه استخوان باب به حیفا نرفته و در تبریز خاك شده است.»میرزا جانی بابی در نقطه الكاف صفحه 250 می نویسد:« جسم همایون آن سرور را دو روز و دو شب در میدان انداخته، بعد از آن، احبّاء آن را با حریرسفید پیچیده و نعش را در قبر نهادند، و خلاصه آن كه الحال این امر مستور است و هر كس نیز بداند اظهار بر او حرام است آن تا زمانی كه حضرت خداوند مصلحت در اظهار آن بداند.»

 

 

شرح حال میرزا یحیی (صبح ازل) و حسینعلی بها

مرد شماره دو فرقه ضاله بابی شخصی است به نام میرزا یحیی معروف به صبح ازل،وی با حسینعلی بهاء برادر بودند،پدرشان میرزا عباس معروف به میرزا بزرگ نوری بود. در همان زمانی كه علی محمد باب زنده بود، از مریدان پرو پا قرص باب همین دو برادر بودند، ولی علی محمد باب چون میرزا یحیی را ( با این كه از نظر سن كوچكتر از حسینعلی بهاء بود» دلباخته تر، دید و چنین دریافت كه میرزا یحیی از روی صداقت طبع به او ایمان آورده، او را به القاب صبح ازل، مرآت، شهره و وحید مفتخر ساخت و او را به عنوان جانشینی خود تعیین كرد.

ناگفته نماند كه نفوذ و تلاش های قرّه العین هم كه علاقه بیشتری به صبح ازل داشت، در این موضوع مؤثّر بوده است،زیرا میرزا یحیی از همه جوان تر بود چه آن كه طبق نوشته «ادوارد براون» پس از كشته شدن علی محمد باب، میرزا یحیی نوزده سال بیشتر نداشت.

كوتاه سخن آن كه:همه با بیان حتی خود حسینعلی بهاء،صبح ازل ( میرزا یحیی)را به عنوان جانشینی از علی محمد باب شناختند، زیرا علی محمد باب، طبق وصیتش او را جانشین خود قرار داده بود و برای تكمیل كتاب بیان، سفارش كرده بود كه او تكمیل كند.

متن وصیت نامه علی محمد باب در مورد میرزا یحیی (صبح ازل) بدین قرار است:

«الله اكبر تكبیراً كبیراً، هذا كتاب من عند الله المهیمن القیوم الی الله المهیمن القیوم قل كلّ من الله مبدثون، قل كلّ الی الله یعودون هذا كتاب من علی قبل نبیل ذكر الله للعالمین الی من یعدل اسمه اسم الوحید ذكر الله للعالمین، قل كلّ من نقطه البیان لیبدئون آن یا اسم الوحید فاحفظ ما نزل فی البیان و امر به فانّك لصراط حق عظیم»

یعنی:« خدا از همه چیز بزرگتر است، این نامه ای است از طرف خدای مهیمن و قیوم به سوی خدای مهیمن و قیوم، بگو همه از خدا آغاز شده اند و همه به سوی خدا بازگشت می كنند، این نامه ای است از علی قبل از نبیل ( یعنی از طرف علی محمد) كه ذكر خدا برای جهانیان است به سوی كسی كه نامش مطابق با نام وحید است (یعنی به سوی یحیی صبح ازل) بگو همه از نقطه بیان ابتدا می شوند ای نام وحید! حفظ كن آنچه را كه در بیان نازل شد، و به آن امر كن، پس تو در راه حق بزرگ هستی.»ضمناً از این وصیتنامه استفاده می شود كه دو خدا در عالم موجود است، خدای اول خود میرزا علی محمد و خدای دوم میرزا یحیی صبح ازل!!پیروان علی محمد باب (فرقه ضاله بابیان) در هر كجا كه به سر می بردند، متوجه میرزا یحیی شدند، حتی خود حسینعلی كه خیلی زیرك تر و سیاس تر از برادرش میرزا یحیی بود) در ظاهر حدود 18 سال جزء پیروان برادرش به شمار می آمد ( و در حدود 14 سال با او مخالفت نكرد.)

 

 

-دستگیری و تعقیب بابیان

جریان به این منوال می گذشت، پیروان كه در رأس آنها میرزا یحیی و حسینعلی بهاء قرار داشتند، و دشمن سر سخت ناصر الدین شاه بودند( چون او دستور اعدام باب را صادر كرده بود) در فكر توطئه چینی بر ضد ناصر الدین شاه افتادند( البته دست های مرموز استعمار كه چشم طمع به این كشور دوخته بود، در این مسیر آنها را كمك می كرد).

به طوری كه از صفحات 313 تا 315 جلد اول كتاب كواكب الدّریه (عبد الحسین آیتی ) استفاده می شود: شش نفر از بابی های متعصّب كه از آن جمله ملا صادق ترك بود در نیاوران شمیران به طرف ناصر الدین شاه تیر اندازی كردند و بعد با قمّه و غدّاره به شاه حمله بردند و او را مجروح نمودند ولی موفق به قتل ناصرالدین شاه نشدند ناصر الدین شاه بعد از این واقعه در صدد دستگیری و نابودی بابی ها برآمد. توطئه در روز بیستم شوال سال 1268 هجری واقع شد، پس از این واقعه سوء قصد، چهل نفر از معاریف بابیه كه یكی از آنها حسینعلی بهاء بود شدیداً مورد تعقیب قرار گرفتند، سرانجام آن چهل نفر را دستگیر كردند و 28 نفر آنها را با اعمال شاقّه به قتل رساندند، بقیه را به زندان محكوم كردند، و پس از مدتی آنها را آزاد ساختند.بهائی ها تعداد كشته شدگان را بیشتر از این ها نوشته اند به طوری كه عبد الحسین آواره در الكواكب الدّریه( چاپ عربی مصر ص286)می نویسد:« به گفته بعضی از مورّخین تنها در یك شب چهار صد نفر راكشته اند كه 35 نفر آنها از بزرگان بوده اند»

قرّه العین و چند نفر دیگر كه در جریان قتل، دستگیر شده بودند، ودر زندان به سر می بردند، با پیش آمدن این واقعه، آنها نیز محكوم به قتل شده و اعدام شدند.میرزا یحیی در این هنگام در نور مازندران به سر می برد، به محض این كه خبر دستگیر شدن و اعدام بابیان به او رسید، به لباس درویشی درآمد و با عصا وكشكول پس از پیمودن مراحلی به بغداد فرار كرد.حسینعلی بهاء نیز با دستیاری سفارت روس و نقشه های مرموز و حساب شده( چنان كه در بخش بعد خاطر نشان می شود) پس از چهار ماه زندان، روز اوّل ربیع الاول سال 1269 از زندان نجات یافته و به صورت تبعید رهسپار بغداد گردید.

 

 

-گرد هم آیی بابیان در بغداد

با رفتن میرزا یحیی و سپس میرزا حسینعلی به بغداد، كم كم بقیه بابی ها از گوشه و كنار به بغداد رفتند و در آنجا اجتماعی تشكیل دادند و درصدد برآمدند كه به اصطلاح آب پلید از دست رفته خود را به جوی خود بازگردانند.

مدّت اقامت آنها حدود یازده سال ( از سال 1269 تا 1280 ) بود، درآنجا نیز با اطوار مرموزانه به تبلیغ پرداختند،و چون نمی دانستند در مردم دانا و دانشمند و آگاه نفوذ كنند، بیشتر با افراد بی سواد در قهوه خانه تماس می گرفتند چنان كه در كتاب بدیع ( حسینعلی بهاء) در صفحه 308 به این مطلب اشاره شده است.

حسینعلی بهاء كه در سر داعیه استقلال داشت، و به طور مرموزی می كوشید رهبری برادرش ( میرزا یحیی) را نادیده بگیرد، مورد اعتراض و تهدید بزرگان بابیه قرار گرفت، او هم قهر كرد، و در خفاء به طرف كوه های سلیمانیه در میان اكراد رفت و به صورت ناشناس، درسلك درویشان در میان آنها با نام درویش محمد به سر برد.با بیان به جستجوی او پرداختند وقتی فهمیدند كه كجا است، میرزا یحیی نامه ای برای او نوشت و از او خواهش كرد كه به بغداد برگردد، او هم به بغداد مراجعت كرد، چنان كه در صفحه 194 ایقان می گوید:«قسم به خدا كه مهاجرتم را خیال مهاجرت نبود كه محل اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم... باری تا آن كه از مصدر امر ( میرزا یحیی) حكم رجوع صادر شد و لابّد تسلیم نمودم و راجع شد.»

 

 

-تبعید سران بابی، به تركیه

كم كم مسلمانان عراق متوجّه خطر بابیان و ادعاهای گوناگون آنها شدند، اظهار تنفّر علما و مردم روز به روز نسبت به آنها شدیدتر شد، و شكایت خود را به دولت ایران رساندند، دولت ایران هم به وسیله سفیر خود در اسلامبول (واقع در تركیه) از سلطان عثمانی(عبدالعزیز) كه در آن زمان بر عراق نیز حكومت داشت تقاضا نمود كه بابی های جمع شده در بغداد را به جای دیگر تبعید كند، سلطان عثمانی دستور داد تمام با بیان رابه اسلامبول تبعید كردند بابی ها در حدود چهار ماه در اسلامبول اقامت كردند.وقتی كه این گروه بابی به اسلامبول رسیدند، تا این تاریخ حسینعلی بهاء هیچ گونه ادعایی نداشت و همواره خود را پیرو سید علی محمد باب معرّفی می كرد و برادرش میرزا یحیی را، جانشین باب می دانست، ولی طولی نكشید كه آتش كدورت بین دو برادر ( میرزا یحیی و میرزا حسینعلی) شعله ور شد، و به همدیگر نسبت های ناروایی دادند، سرچشمه تمام نزاع ها ریاست بود، حسینعلی می خواست از آن تاریخ به بعد كوس استقلال بزند. ولی میرزا حسینعلی برای وارونه جلوه دادن مطلب در كتاب بدیع صفحه 379 علت اختلاف را بی عفّتی میرزا یحیی دانسته كه گوید: «علت و سبب كدورت جمال ابهی از میرزا یحیی والله الَّذی لا اله الّا هو این بود كه در حرم نقطه روح ما سواه فداه تصرّف نمود، با این كه در كل كتب سماوی حرام است و بی شرمی او به مقامی رسید كه مخصوص زوجات خود را در مكتوبات خود، مع ذلك دست تعدّی و خیانت به حرم مظهر ملیك علام گشود،فَاُفٍ لَه و لوفائه و كاش به نفس خود قناعت می نمود بلكه او را بعد از ارتكاب خود وقف مشركین نمود، و جمیع اهل بیان شنیده و می دانند سیئات او را.»

 

 

-تبعید سران بابی به «اَدرَنه» و بروز كشمكش

پس از چهار ماه اقامت آنها در اسلامبول، دیگر دولت عثمانی صلاح ندید كه آنها در آنجا بمانند لذا آنها را به شهر «اَدرَنه»( یكی از شهرهای تحت حكومت عثمانی) تبعید نمود.سال 1281 این گروه به شهر ادرنه روانه شدند و تا حدود سال 1285 در آنجا بودند، در این مدت كشمكش سختی بین دو برادر( حسینعلی و میرزا یحیی ) و پیروانشان در گرفت، و آنقدر كشمكش سخت و افتضاح آور بود كه خود میرزا حسینعلی در كتاب بدیع صفحه 326 می گوید:

«وافتضاحی در این ارض بر پا شد كه یكی از قنسول های این ارض تعجّب نمود و به شخصی ذكر نمود كه امر عجیبی واقع شده، و جمیع اعجام (عجم ها) به شماتت برخاستند كه در این طایفه عفت و عصمت نیست».

و در صفحه 312 بدیع می گوید:

«چه از آن نفوس عجیب نیست، حال از معرض بالله مرشدت بگو كه در این امر بر او چه وارد شد، مسلّم است كه ازل ( میرزا یحیی ) به اكل و شرب و تصرّف در ابكار و نساءمشغول بوده واعمالی كه والله خجلت می كشم از ذكرش مرتكب».و از همین تاریخ بین پیروان میرزا یحیی و میرزا حسینعلی، جدایی و دو دستگی حاصل شد،دسته اوّل به نام ازلیه و دسته دوّم به عنوان بهائیه خوانده شدند. اختلاف وقتی به اوج شدت رسید كه حسینعلی در سال 1289 سال چهارم اقامتش در ادرنه ادعای مقام«مَن یظهِرُهُ اللّهِی» كرد.

حكومت عثمانی كه ناظر كشمكش و نزاع این دو گروه بود،چاره ای ندید جز این كه آنها را از همدیگر جدا كرده، واز آنجا تبعید سازد، بنا به نوشته عبدالحسین آیتی (آواره) در كتاب الكواكب الدّریه: حسینعلی را با 73 نفر از پیروانش به شهر «عكّا»( از شهرهای فعلی اسرائیل ) و میرزا یحیی صبح ازل را با سی نفر از پیروانش به قبرس تبعید كرد.

از سال 1285 هجری كه حسینعلی بهاء به زندان عكّا تبعید شد تا تاریخ 1309 كه در سن 76 سالگی طومار عمرش در «عكّا» برچیده شد، یعنی حدود 24 سال بساط ادّعای الوهیت و ربوبیت را بدون هر گونه رقیب و مزاحم پهن كرد، و مشغول نوازش بندگان ذلیل و گرفتن وجوه از آنان به عناوین مختلف گردید، رفته رفته میرزای آسمان جل، صاحب مزارع و قصرهای باشكوه گردید، و نزد بعضی معلّم اخلاق، و نزد بعضی دیگر رجعت حسینی و در پیش عده ای عیسی از آسمان فرود آمده، و در نزد مریدان خاص، خدای مهیمن و قهّار بود و برای اینكه این بساط كه به قیمت خون صدها نفر تمام شده بعد از خود نیز پهن باشد و فرزندان و نور چشمانش نیز از كنار این سفره رنگین سوء استفاده كنند، مقام نیابت خودرا( پس از عباس) به پسر بزرگش محمد علی كه برادر ناتنی عباس افندی بود سپرد.

و در وصیت نامه ای كه نزد پسرش عباس گذارده بود و پس از مرگش به دستور عباس آن را در حضور جمعی از بهائیان خواندند، چنین نوشت:«قد قدر الله مقام الغصن الاكبر بعد مقامه،انه هو الامر الحكیم قد اصطفینا الاكبر بعد الاعظم امراً من لدن علیم خبیر؛خداوند مقام غصن اكبر(محمدعلی) را پس از مقام او ( عباس) قرار داده، او است فرمان دهنده حكیم،ما برگزیدیم اكبر ( محمدعلی) را پس از اعظم (عباس) این كاری است از ناحیه دانا و آگاه».سرانجام در سال 1309 پس از مدت 22 روز بر اثر ابتلا به بیماری «زحیره» از دنیا رفت.

 

 

-داستان مقام «مَن یظهِرُهُ اللّهی »

گفتیم نخستین ادعای حسینعلی بهاء در چهارمین سال اقامتش در شهر ادرنه( سنه 1284 هـ. ق) كه باعث اختلاف بین او و برادرش میرزا یحیی و پیروانشان شد،مقام «مَن یظهِرُهُ اللّهی»بود، اینك به طور فشرده به داستان «مَن یظهِرُهُ الله» دقت كنید:میرزا علی محمد باب در اوایل امر، ادعای بابیت و ذكریت و وساطت می كرد و می گفت من از جانب امام زمان حضرت مهدی (عج)مأموریت داشته و با او ارتباط معنوی دارم، و غیراز این هیچ ادّعای دیگری نمی كرد،و در همین عقیده و ادّعا بود كه كتاب احسن القصص و كتاب تفسیر كوثر و تفسیر والعصر را تألیف كرد.

ولی وقتی كه بعد از چند سال ادعای قائمیت و... كرد و گفت من همان امام زمان، حضرت مهدی هستم و بعد هم ادعای نبوّت كرد( چنانكه در فصل چهارم خاطر نشان می گردد) دید كه این ادّعاها با ادعای قبلیش ( بابیت و ماموریت از طرف امام زمان) سازگار نیست، درصدد آن برآمد كه گفتار و ادعاها و نوشته های سابق را توجیه و تأویل كند از این رو عنوان قائم و مهد ی را كه در سرلوحه نوشته ها و بافته هایش قرار داده بود تبدیل به یك كلمه جامع و كلی ولی مبهم « مَن یظهِرُهُ الله» ( كسی كه او را خدا ظاهر كند) كرد. اما بعدا از او دیگران از این لفظ مبهم سوء استفاده كرده و عده ای ادّعا كردند ما همان كسی هستیم كه علی محمد با ب به ظهور آن ها بشارت داده است.

حسینعلی بهاء كه خیلی زیرك و مرموز بود، از این عنوان استفاده كرد و گفت: من همان «مَن یظهِرُهُ الله» هستم یعنی همانم كه علی محمد باب از ظهور او خبر داده است، كتاب بیان منوط به امضای من است و من مرام علی محمد را نسخ كردم. بابی ها و ازلی ها به میرزا حسینعلی اعتراض كردند كه طبق گفته باب « مَن یظهِرُهُ الله» باید بعد از عدد مستغاث ( كه به حساب ابجد 2001 است) بیاید، حسینعلی جواب های ناقصی داد

با این كه طبق وصیت باب( چنان كه قبلاً ذكر شد) جانشین باب، میرزا یحیی بود، در این صورت آیا با زنده بودن میرزا یحیی، چگونه میرزا حسینعلی خود را « مَن یظهِرُهُ الله» خواند ؟! و گفت:« میرزا یحیی باید از من پیروی كند؟!».

آری در جواب این اعتراض پسر حسینعلی، عباس افندی توجیه مضحكی درست كرده، در مقاله سیاح می نویسد: جانشینی میرزا یحیی جنبه ظاهری داشت، و این نقشه حسینعلی، و تصویب باب بدین منظور بود كه چند صباحی یحیی به این اسم و رسم اشتهار یابد، تا حسینعلی از گزند دشمنان مصون بماند - نیز می گوید: منظور باب از بابیت، مأموریت از ناحیه حسینعلی بهاء بوده است و منظور او از قائم ، همان حسینعلی است.

 

 

-زنها و فرزندان حسینعلی بهاء

حسینعلی بهاء چهار زن دائمی داشت به نام های: 1- گوهر خانم كاشی 2- بانو نوابه (بی بی) 3- بی بی جان 4- جمالیه

( كه كلفت میرزا حسینعلی بوده و سرانجام در سن شانزده سالگی همسر حسینعلی كه در این وقت هفتاد سال داشت شده است).و پنج پسر و سه دختر داشت، پسرانش به نامهای 1- عباس افندی 2- مهدی3- محمد علی4- ضیاءالله5- بدیع الله، و دخترانش به نام های سلطان ( كه بعدها به بهائیه خانم ( وبهیه ) و ورقه علیا ملقب گشت) خانمی و فروغیه بودند.

مادر عباس افندی و مهدی و بهیه « بی بی » بود، مادر محمد علی و بدیع الله و ضیاء الله و خانمی« بی بی جان» بود، مادر فروغیه « گوهر » بود ، ولی از جمالیه، فرزند نداشت.حسین علی به سه فرزند خود: عباس ، مهدی و محمد علی لقب «غُصن» داده بود، اولی را غُصن اعظم و دومی را غُصن اطهر و سومی را غُصن اكبر ملقب ساخت، اما به ضیاء الله و بدیع الله، لقب نداد.

 

 

-قبر حسینعلی قبله بهائیان

وقتی حسینعلی در سال 1309 هجری قمری از دنیا رفت، جسدش را در دو كیلومتری شمال عكّا( بهجه) به خاك سپردند، طبق دستور حسینعلی بهاء، اغنام الله ( گوسفندان خدا، یعنی مردم بهایی) موظّفند وقت عبادت و پرستش تنها رو به قبر او در عكا متوجه شوند( و آنجا را قبله خود قرار دهند ) و توجّهشان هنگام عبادت به حسینعلی بهاء باشد.

محمد علی قائینی یك از مبلّغین بهائی ( وفات یافته سال 1342 هجری قمری) در كتاب دروس الدّیانه كه برای شاگردان مدرسه بهائیت نوشته در درس نوزدهم می گوید:« قبله ما اهل بهاء روضه مباركه در مدینه (شهر) عكّا (از شهرهای اسرائیل فعلی ) است كه در وقت نماز خواندن باید رو به آن بایستیم و قلباً متوجه به جمال قدم جَلَّ جلاله ( میرزا بهاء) و ملكوت ابهی باشیم!»حسینعلی در كتاب اقدس صفحه 3 سطر18 نیز خود را قبله طاعت و عبادت و مدار طواف ارواح و فرشتگان و مصدر امر همه موجودات سماوی و ارضی دانسته است، آنجا كه گوید:« و اذا اردتم الصّلوه و لَّوا وُجُوهَكم شطری الاَقدس المقام الّذی جعله الله مطاف الملاءِ الاعلی و مقبل اهل مدائن البقاء و مصدر الامر لمن فی الارضین والسّماوات».در كتاب هشت بهشت15 صفحه 32 مذكور است:

« قبله در اوقات پنجگانه نماز، نقطه مطلع آفتاب حقیقت است كه شیراز باشد و اگر درعین ظهر بخواهد به (آیه ) « شَهِدَ الله» اكتفا كند، قبله جرم شمس است، و در ظهور « مَن یظهِرُهُ الله» قبله نفس آن حضرت می شود و با آن دور می زند چنان كه سایه با آفتاب دور می زند».

از این مطلب استفاده می شود كه قبله بابیان و بهائیان فرق دارد، با توجه به این كه بابیان حسینعلی بهاء را به عنوان « مَن یظهِرُهُ الله » قبول ندارند.

 

 

-فرقه های دیگر نشأت گرفته از بابی گری

واكنون فرقه ها ی ذیل از بدو پیدایش میرزا علی محمد باب تاكنون به وجود آمده اند كه هر یك از برای خود ادعای خاصی دارند و دیگری را تخطئه می نمایند كه عبارتند از : بابی، ازلی، بیانی، مرآتی ، بهائی، ثابتین، ناقضین، سهرابی، طرفداران چارلز میس ریمی و جمشیدی ( پیروان جمشید معانی، ملقّب به سماء الله