»جان جهان | سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
»مهمان ویژه | پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲
»او غایب نیست | جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
»ازنوشکفت نرگس چشم انتظاری ام | شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
»پای دل گیر است | جمعه ۶ دی ۱۳۹۲
»دوستی با تمام ویژگی های رفاقت | یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲
»یک نماز امام زمانی | شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲
»مدیا پلیر ویژه محرم | دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲
»با نام و یادش... | شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲
»دعای افتتاح | دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲
»حکایت ما حکایت حر است... | یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۲
»برنامه های اندروید | چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲
»مدیاپلیر مهدوی | دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲
»نوای پیشواز مهـــدوی | چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲

السلام علیك یا فاطمة المعصومة،
السلام علیك...»
مرد دستش را ازروی سینه برداشت وبه سمت گنبد خم شد. كمی عقب رفت، سپس برگشت وبه مسیرش ادامه داد، قدم هایش راتندتر بر میداشت، برف همهجا را پوشانده بود. یقة پالتوش را بالا آورد و دستانش راداخل جیب برد. باهرقدمی كه برمی داشت، ردپای عمیقی دربرف به جا میگذاشت، اضطراب امانش را بریده بود. درآن نیمه شب برفی حتی پرندهای هم پر نمی زد. اما با این حال او دلش نمیخواست به خانه برگردد. فكری عذابش میداد.
اگردرراه بمانند چه ؟ اگرگرفتار برف وسرما شوندچه؟ سرش راپایین آوردوبه برفهای دست نخوردهای كه زیر پایش له میشدندخیره شد، خانهها زیر لحاف سفیدی كزكرده بودند، مقابل درخانهای ایستاد. كلید را از جیبش درآورد و خیلی زود وارد خانه شد. آرام در رابست. با آنكه خیلی وقتی نمیشدكه از خانه بیرون رفته بود، اما ردپایش كاملاٌ پرشده بود. با بیحوصلگی وارداتاق شد. كنار بخاری نشست. جورابهای خیسش را روی آن گذاشت. پالتو اش را تكاند وگوشهای انداخت. پیش خود فكركرد:« خدا میداند كه الآن آقای بافقی وبقیه كجا هستند؟ شاید، شاید...» سرش تیركشید، دستش را روی پیشانیاش گذاشت و فشار داد. ازجا بلند شد و شروع كرد به قدم زدن: « ای كاش امشب برف نمیآمد، یا دیشب كه شب چهارشنبه بود برف میآمد! » چیزی روی سینهاش سنگینی میكرد. نشست و سرش رابه دیوار تكیه داد. درهمین افكاربود كه زوزة درسكوت اتاق راشكست وزن آرام وارد شد. نزدیك مرد آمد. صدایش راپایین آورد وگفت : « سلام آسدمرتضی»
مرد در روشنایی شعلة بخاری، نگاهش را روی صورت زن نشاند و گفت: « علیك سلام خانم، هنوز نخوابیدی؟» زن خم شد وصورتش را كنار بخاری آورد و گفت: « نه، دل تودلم نبود، گفتم نكند تو این هوا و آخر شبی، برایت اتفاقی بیفتد.» و بعد ادامه داد، كجا رفتی حالا؟ حرم بودی؟ مرد جورابها را برگرداند وگفت :« نه بابا، رفتم خانة آقای بافقی»
زن گفت :« چی شد، نرفته بود؟»
مرد گفت :« چرا، اهل و عیالش گفتند، نیست، من هم سریع رفتم سرمیدان میر.»
زن حرفش راقطع كرد و گفت : « كجا؟ میدان میر، اینهمه راه، خب، آخرش چی شد؟»
مرد نفس عمیقی كشید و ادامه داد « كاش لااقل پیدایشان كرده بودم . هیچی دیگه، هم آقای بافقی و هم چندتا از طلبه ها باهم رفته بودند» بعد صدایش را پایینتر آورد و زیرلب گفت: « انگار نه انگار هوا خراب است. شب برفی ومهتابی فرق نمیكند» و بعد سكوت كرد.
زن به چهرة مضطرب وگرفته مرد خیره شد وپرسید: « خب ، كمی دنبالشان می رفتی، شاید به آنها میرسیدی»
مردبلافاصله گفت:« نه، فایده ای نداشت ، سرمیدان كمی ایستادم، اطراف را دقیق نگاه كردم، شاید ردّی، چیزی پیدا كنم. اما اوستا نانوا كه سرمیدان نانوایی دارد مرا دید و حال و احوال كردیم، گفت: «خیلی وقت است كه رفتهاند » اگر من هم میرفتم خودم سرگردان كولاك و برف میشدم.»
زن جوراب را از روی بخاری برداشت و شروع كرد به تاكردن آنها وگفت:« آسدمرتضی، مگرآنها كی راه افتاده بودند، تازه دربرف و سرما نمیتوانستند زود به مسجد برسند، شاید پیدایشان میكردی؟»
مرد سرش را به دیوار تكیه داد و گفت:« نه خانم، دل من بیشتر از شما شور میزند، گفتم كه خواستم بروم، ولی اوستا نانوا گفت كه :« حتماً تا الان به جمكران هم رسیدهاند رو این حساب نرفتم.» و بعد ابروهایش را درهم كشید وكمی صدایش رابلند كرد و گفت :« همة ناراحتیام اینست كه حداقل مسجد هم چنان ساختمان درست وحسابی ندارد، حتی تاخود ده جمكران هم راه زیادی است.» زن آهی كشید و ازجا بلند شد، جوراب را روی تاقچة بالای سرش گذاشت و گفت : « فكر و خیال هم كه كاری را درست نمی كند، دعا میكنیم، ان شاءالله اتفاقی نمیافتد. دیر وقت است، شما بگیر استراحت كن، تا فردا ببینم چی میشود.» سیدمرتضی نگاهش را از زن برگرداند و گفت:«نمیدانم، خدا كند اتفاقی نیفتد، تا اون شب پنج شنبه كه رفتم حتی یك خادم هم نداشت.» و از جا برخاست و زن راتا دم در همراهمی كرد و گفت : « شما بفرمایید بخوابید، من هم سعی میكنم بخوابم.»
زن لبخندی زد و پشت سرش در را بست .
آسد مرتضی برگشت و كنار بخاری كزكرد. اشك، بی اختیار از چشمش فرو میچكید، زانوها رادربغل گرفت، كم كم صبح نزدیك میشد و پلكهای او نیز سرانجام روی هم افتاد.
محوّطه اتاق را نورعجیبی پركرده بود. نورشعلهها دیگر به چشم نمیآمد.بوی معطر و خوش، روح را صفا میداد. سیدمرتضی، دستانش را به پشت گره زده بود و تندتند قدم برمیداشت، قلبش میخواست از سینه بیرون بزند. ناگهان صدای آشنا و مهربانی، او را به اسم صدازد: سیدمرتضی! قلبش سوخت، بسرعت رویش را برگرداند، ناگهان به خود آمد، مات و مبهوت به نور سبز زیبایی كه روبرویش بود خیره شد، صدا در ذهنش تداعی می شد، سید مرتضی...صدا ادامه پیداكرد، چرا ناراحتی؟
لبخند خشكی روی لبانش نقش بست. چشمانش روشن شد. خیلی زود شناخت .گفت :« برای آقای بافقی ناراحتم.» انگشتانش را مالید و ادامه داد: «سرشب راه افتادند به سمت مسجد جمكران. آنهم دراین وضع هوا، نگرانم، میترسم اتفاق بدی برایشان بیفتد.» وجواب شنید: « سیدمرتضی! فكر میكنی كه ما از حاج شیخ دوریم ؟» قلبش آرام شد. و ادامه داد:« همین الآن به مسجد رفته بودم. وسایل استراحت او و همراهانش را فراهم كردم.»
سید مرتضی ازته دل لبخند زد و به نور خیره شد، صدایش همچنان درگوشش طنین انداز بود. پلكها را فشارداد وآرام باز كرد. قطره اشكی از زیر پلكها بیرون پرید. همه جا تاریك بود . شعلة بخاری ، عجیب چشم را می زد. كمی چابه جا شد، دلش میخواست فریاد بزند. حرفهایی كه درخواب شنیده بود، او را شادمان میساخت . یك مرتبه بلند شد، تصمیم گرفت تا زن را از خوابی كه دیده بود آگاه كند. هنوز از اتاق بیرون نرفته بود كه درباز شد و زن با پتویی كه دردست داشت وارد شد. پتو راكنار آسد مرتضی گذاشت و آرام لبخند زد و گفت: « چیزی شده آقا سید! خیلی خوشحالی، داشتی كجا میرفتی ؟»
آسدمرتضی دست زن راگرفت وهمانجا كنارخود نشاند. پچ پچ مرد سكوت اتاق را میشكست و كم كم لبخند روی لبهای زن جاگرفت ... .
آسیدمرتضی، دستهایش راروی شانة طلبه زد و گفت: « به به سلام علیكم مرد مؤمن.»
طلبه لبخندی زد و گفت : « سلام ازماست آقا سید، حالتان خوب است ان شاءالله ؟»
سید نان راجا بهجا كرد وگفت :« الحمدلله شما چطوری؟ با درس و كلاس چه میكنی؟»
طلبه گفت:« ماهم شكر خدا خوبیم، درس هم میخوانیم دیگر»
آسدمرتضی ، نان را به سمت طلبه جلو كشید وگفت : « بفرما، نان داغ » طلبه به نانها نگاهی انداخت وتشكركرد.
سید مرتضی اصرار كرد و دراین هنگام طلبه تكهای از نان را جداكرد و بوسید .درحالیكه آن را درجیب میگداشت ، گفت :« خیلی ممنون سید جان. این هم محض تبرك.»
آسیدمرتضی خنده اش را فروخورد وگفت : « خب، قبول باشه، دیشب هم كه جمكران بودید، چی شد، خوش گذشت تو برف و سرما؟»
طلبه خندید و گفت : « چی شد راستی ، چرا شما تشریف نیاوردید؟ اتفاقاً ما كمی منتظرتان شدیم، بعد گفتیم ، شاید خودتان رفتید، چون به هرحال ما هربار در مسجد همدیگر را میبینیم ...» و لبخندی معنیدار زد و گفت: « به هر حال ، خیلی خوب بود . جای شما بسیار خالی بود. خوش گذشت.»
سید مرتضی گفت : « خوش به سعادتتان، من لیاقت نداشتم . گفتم تو این برف و سرما، حتماً آقای بافقی نمیرود.» طلبه قدم هایش را آهستهتر برداشت و گفت : « نه، اتفاقاً ماچند روز قبل، یعنی من و چند تای دیگر از طلبهها، به آقای بافقی گفته بودیم كه شب پنج شنبه میخواهیم به جمكران برویم و باهم قرارگذاشتیم و به خاطر همین از سرمیدان میر، باهم به سوی مسجد حركت كردیم .»
آسید مرتضی نگاهش را روی چشمهای طلبه نگاهداشت و گفت : « تواین برف و سرما ، مشكل نبود، چطور رفتید؟ راه را گم نكردید؟» طلبه گفت:«راستش را بخواهید، نه» و بعد سرش را پایین انداخت و با لبخند ادامه داد، « نمی دانم خیلی معنویتمان بالارفته بود و شوق رسیدن به مسجد را داشتیم یاعنایت و توجه حضرت ولی عصر(عج) بود ، طوری كه انگار نه انگار برف آمده ، زمین خشك بود، خیلی زود و راحت رسیدیم جمكران.»
آسیدمرتضی كه دقیقاً به حرفهایش گوش میداد، یكدفعه قلبش تیركشید، آب دهانش را به سختی فروداد و گفت :« پس بگو، شما آنجا صفا میكردید ومن اینجا دلم مثل سیروسركه میجوشید كه نكند اتفاقی بیفتد.» و ساكت شد.
منتظر بود تا هرچه زودتر طلبه چیزی یا عنایتی را تعریف كند تا او از رؤیای صادقهای كه دیده بود مطمئن شود. طلبه گفت :« سید جان، شما هم خودتان راعذاب نمیدادی، توكل میكردی به خدا.» طلبه ادامه داد:«اتفاقاً جایمان خیلی هم گرم و خوب بود. گرمی و آتش و لحاف هم داشتیم .»
آسدمرتضی برفها را زیر پایش فشرد وگفت : «بهبه، تعریف كن ببینم، خودتان لحاف و این چیزها را برده بودید؟» طلبه گفت :« نه، آقا سید، ما خودمان هم كه راه افتادیم ، وقتی آنهمه برف را دیدیم ، مطمئن نبودیم كه بتوانیم به مسجد برسیم . ولی خب ، آقای بافقی ، خدائیش، خیلی ایمان قویی دارد. دلش خیلی قرص و محكم بود. مثل هردفعه راه افتاد. ما فقط امیدمان به خدا بود و اینكه حضرت ولی عصر(عج)، مارا میبیند، خودش هم كمكمان میكند .»
آسدمرتضی، دستش را زیر نان برد تا گرم كند و بعد گفت: « ببینم نكند حضرت رادیدید، هان؟ لحاف وآتش رانگفتی بالاخره ازكجا آوردید؟»
طلبه گفت : « ای بابا، تاكجا پیش رفتی، بگذار از اینجا برایت بگویم، وقتی رسیدیم مسجد، خیلی سرما به ما فشارآورده بود. زانوهایمان رابغل گرفته بودیم گوشهای كز كردیم . اما خیلی وقتی نگذشته بود كه دیدیم سید بزرگواری وارد مسجد شد، خیلی هم زیبا بود، همچنین چهارشانه! ما فكركردیم میخواهد كنارما بنشیند اما، همانجا ایستاد و به آقای بافقی گفت : «میخواهید برایتان كرسی ولحاف و آتش بیاورم؟» بعدش آقای بافقی گفت:« اختیار با شماست .» من وچند نفر دیگر، همینطور مات و مبهوت مانده بودیم . ازكجا میخواهد بیاورد، اما همینكه آن سید از مسجد بیرون رفت حدود دو، سه دقیقه بعد دوباره برگشت، سیدجان با دست پر، باورت میشود؟»
آسیدمرتضی به یاد رؤیای صادقانهای كه دیده بود افتاد، طلبه ادامه داد: « خیلی تعجب كردیم، حداقل اگر میخواست از ده جمكران هم این وسایل را بیاورد در آن برف و یخ، خیلی طول میكشید. آن طرفها هم كه خانه و چیزی وجود نداشت. هیچی دیگر، اینطوری شد كه ما گرم و نرم شدیم، خلاصه، جایتان خالی بود.» طلبه ساكت شد و به برفهای زیرپایش خیره ماند.
آسید مرتضی سكوت راشكست وگفت :« پس وسایل برایتان فراهم شد، خب، كی آنها را برگرداند به صاحبش؟»
طلبه ریشخندی زد وگفت : « چی شده، خبری بوده ، خیلی رو مسائل دیشب دقیق شدی؟»
آسید مرتضی لبخند زد وچیزی نگفت ، و او ادامه داد: ما آنها را گذاشتیم و آمدیم ، راستش وقتی آن برادر سید، میخواست ازمسجد بیرون برود، یكی ازهمراهان گفت :« ماصبح زود میخواهیم برویم قم، این چیزهارا به كی تحویل بدهیم؟ او هم خیلی با اطمینان گفت:«هركسی آورده خودش هم میبرد، ما هم فكر كردیم شاید صبح زود دنبالشان میآید، اما چون خبری نشد، ما آنها را گوشة مسجد گذاشتیم و آمدیم» و لبخند زد و گفت :« این هم سفرنامة جمكران ازسیرتا پیاز.»
آسید مرتضی، با پشت دست قطرات اشكش را پاك كرد و گفت :« عجب! آنكه آورده خودش میبرد.»
طلبه ابروهایش رادرهم كشید وبه چشمهای اشكآلود سید خیره شد و گفت :« چی شده، حالتان خوش نیست ؟» سید لبخند زد وگفت: « نه، ازحال خوش زیاد است» و ادامه داد: « یعنی جدی نشناختی؟»
طلبه با تعجب سرجایش ایستاد و پرسید: «چه كسی را؟» سرش راپایین انداخت و به فكر فرو رفت. آسید مرتضی ، هق هق گریه كرد و گفت : «سید كه بود ، معجزه هم كه داشت، نشانههای اورا...» و در این هنگام گریه اش بیشتر شد و دیگر نتوانست ادامه دهد، طلبه شروع به گریستن كرد و باصدای بریدهای رو به آسدمرتضی گفت :« یعنی آن سید بزرگوار ، خود حضرت .... آقای حسینی، آقا سید یعنی، یعنی...»
آسید مرتضی درحالیكه بهشدت میگریست، گفت: « دیشب تا صبح بیدار بودم، سحر هنگام ، مقداری خواب مرا ربود وآنچه كه تو امروز به من گفتی، دیشب به من گفته شده بود. درعالم رؤیا دیدم كه ...»
نان داغ سردشده بود و دانههای برف یكی پس ازدیگری روی پلكهای آسید مرتضی حسینی مینشستند.
برگرفته از كتاب: مسجد جمكران. منبع: ماهنامه موعود






