»جان جهان | سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
»مهمان ویژه | پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲
»او غایب نیست | جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
»ازنوشکفت نرگس چشم انتظاری ام | شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
»پای دل گیر است | جمعه ۶ دی ۱۳۹۲
»دوستی با تمام ویژگی های رفاقت | یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲
»یک نماز امام زمانی | شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲
»مدیا پلیر ویژه محرم | دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲
»با نام و یادش... | شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲
»دعای افتتاح | دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲
»حکایت ما حکایت حر است... | یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۲
»برنامه های اندروید | چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲
»مدیاپلیر مهدوی | دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲
»نوای پیشواز مهـــدوی | چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲

السلام علیك یا فاطمة المعصومة،
السلام علیك...»
مرد دستش را ازروی سینه برداشت وبه سمت گنبد خم شد. كمی عقب رفت، سپس برگشت وبه مسیرش ادامه داد، قدم هایش راتندتر بر میداشت، برف همهجا را پوشانده بود. یقة پالتوش را بالا آورد و دستانش راداخل جیب برد. باهرقدمی كه برمی داشت، ردپای عمیقی دربرف به جا میگذاشت، اضطراب امانش را بریده بود. درآن نیمه شب برفی حتی پرندهای هم پر نمی زد. اما با این حال او دلش نمیخواست به خانه برگردد. فكری عذابش میداد.
اگردرراه بمانند چه ؟ اگرگرفتار برف وسرما شوندچه؟ سرش راپایین آوردوبه برفهای دست نخوردهای كه زیر پایش له میشدندخیره شد، خانهها زیر لحاف سفیدی كزكرده بودند، مقابل درخانهای ایستاد. كلید را از جیبش درآورد و خیلی زود وارد خانه شد. آرام در رابست. با آنكه خیلی وقتی نمیشدكه از خانه بیرون رفته بود، اما ردپایش كاملاٌ پرشده بود. با بیحوصلگی وارداتاق شد. كنار بخاری نشست. جورابهای خیسش را روی آن گذاشت. پالتو اش را تكاند وگوشهای انداخت. پیش خود فكركرد:« خدا میداند كه الآن آقای بافقی وبقیه كجا هستند؟ شاید، شاید...» سرش تیركشید، دستش را روی پیشانیاش گذاشت و فشار داد. ازجا بلند شد و شروع كرد به قدم زدن: « ای كاش امشب برف نمیآمد، یا دیشب كه شب چهارشنبه بود برف میآمد! » چیزی روی سینهاش سنگینی میكرد. نشست و سرش رابه دیوار تكیه داد. درهمین افكاربود كه زوزة درسكوت اتاق راشكست وزن آرام وارد شد. نزدیك مرد آمد. صدایش راپایین آورد وگفت : « سلام آسدمرتضی»
مرد در روشنایی شعلة بخاری، نگاهش را روی صورت زن نشاند و گفت: « علیك سلام خانم، هنوز نخوابیدی؟» زن خم شد وصورتش را كنار بخاری آورد و گفت: « نه، دل تودلم نبود، گفتم نكند تو این هوا و آخر شبی، برایت اتفاقی بیفتد.» و بعد ادامه داد، كجا رفتی حالا؟ حرم بودی؟ مرد جورابها را برگرداند وگفت :« نه بابا، رفتم خانة آقای بافقی»
زن گفت :« چی شد، نرفته بود؟»
مرد گفت :« چرا، اهل و عیالش گفتند، نیست، من هم سریع رفتم سرمیدان میر.»
زن حرفش راقطع كرد و گفت : « كجا؟ میدان میر، اینهمه راه، خب، آخرش چی شد؟»
مرد نفس عمیقی كشید و ادامه داد « كاش لااقل پیدایشان كرده بودم . هیچی دیگه، هم آقای بافقی و هم چندتا از طلبه ها باهم رفته بودند» بعد صدایش را پایینتر آورد و زیرلب گفت: « انگار نه انگار هوا خراب است. شب برفی ومهتابی فرق نمیكند» و بعد سكوت كرد.
زن به چهرة مضطرب وگرفته مرد خیره شد وپرسید: « خب ، كمی دنبالشان می رفتی، شاید به آنها میرسیدی»
مردبلافاصله گفت:« نه، فایده ای نداشت ، سرمیدان كمی ایستادم، اطراف را دقیق نگاه كردم، شاید ردّی، چیزی پیدا كنم. اما اوستا نانوا كه سرمیدان نانوایی دارد مرا دید و حال و احوال كردیم، گفت: «خیلی وقت است كه رفتهاند » اگر من هم میرفتم خودم سرگردان كولاك و برف میشدم.»
زن جوراب را از روی بخاری برداشت و شروع كرد به تاكردن آنها وگفت:« آسدمرتضی، مگرآنها كی راه افتاده بودند، تازه دربرف و سرما نمیتوانستند زود به مسجد برسند، شاید پیدایشان میكردی؟»
مرد سرش را به دیوار تكیه داد و گفت:« نه خانم، دل من بیشتر از شما شور میزند، گفتم كه خواستم بروم، ولی اوستا نانوا گفت كه :« حتماً تا الان به جمكران هم رسیدهاند رو این حساب نرفتم.» و بعد ابروهایش را درهم كشید وكمی صدایش رابلند كرد و گفت :« همة ناراحتیام اینست كه حداقل مسجد هم چنان ساختمان درست وحسابی ندارد، حتی تاخود ده جمكران هم راه زیادی است.» زن آهی كشید و ازجا بلند شد، جوراب را روی تاقچة بالای سرش گذاشت و گفت : « فكر و خیال هم كه كاری را درست نمی كند، دعا میكنیم، ان شاءالله اتفاقی نمیافتد. دیر وقت است، شما بگیر استراحت كن، تا فردا ببینم چی میشود.» سیدمرتضی نگاهش را از زن برگرداند و گفت:«نمیدانم، خدا كند اتفاقی نیفتد، تا اون شب پنج شنبه كه رفتم حتی یك خادم هم نداشت.» و از جا برخاست و زن راتا دم در همراهمی كرد و گفت : « شما بفرمایید بخوابید، من هم سعی میكنم بخوابم.»

علی بن مهزیار نقل میكند: من بیست مرتبه به حج بیتالله الحرام مشرف شدم و در تمام این سفرها قصدم دیدن مولایم امام زمان(ع) بود، ولی در این سفرها هرچه بیشتر تفحص كردم كمتر موفق به اثریابی از آن حضرت گردیدم. بالاخره مأیوس شدم و تصمیم گرفتم كه دیگر به مكه نروم. وقتی كه دوستان عازم مكه بودند، به من گفتند مگر امسال به مكه مشرف نمیشوی؟ گفتم: نه، امسال گرفتاریهایی دارم و قصد رفتن به مكه را ندارم.
شبی در عالم خواب شنیدم كسی میگوید: ای علی بن ابراهیم، خداوند به تو فرمان داده كه امسال را نیز حج كنی.
آن شب را هر طور بود به صبح آوردم، و با امیدی مهیای سفر شدم، وقتی رفقا مرا دیدند تعجب كردند، ولی به آنها از علت تغییر عقیدهام چیزی نگفتم. شب و روز مراقب موسم حج بودم تا آنكه موسم حج فرارسید و كارم را آماده كرده، با دوستان به آهنگ حج، رهسپار مدینه شدم. چون به سرزمین مدینه رسیدم از بازماندگان امام حسن عسكری(ع) جویا شدم، اثری از آنها نیافتم و خبری نگرفتم. در آنجا نیز پیوسته در این باره فكر میكردم تا آنكه به قصد مكه از مدینه خارج شدم.
پس به سرزمین حجفه رسیدم و یك روز در آنجا ماندم. در مسجد جحفه نماز گزاردم، سپس صورت به خاك نهاده و برای تشرف خدمت اولاد امام یازدهم(ع) به درگاه خداوند متعال دعا و تضرع فراوان كردم.
آنگاه به سمت عسفان و از آنجا به مكه رفتم و چند روزی در آنجا ماندم و به طواف خانة خدا و اعتكاف در مسجدالحرام پرداختم. پس از اعمال حج، دائماً در گوشة مسجدالحرام تنها مینشستم و فكر میكردم. گاهی با خودم میگفتم، آیا خوابم راست بوده یا خیالاتی بوده است كه در خواب دیدهام.
شبی در مطاف، جوان زیبا و خوش بویی را دیدم كه به آرامی راه میرود و در اطراف خانه خدا طواف میكند. دلم متوجه او شد. برخاستم و به جانب او رفتم. تا متوجه من شد، پرسید از مردم كجایی؟ گفتم: از اهل عراقم. پرسید: كدام عراق؟ گفتم: اهواز. پرسید: خصیب (ابن خصیب) را میشناسی؟ گفتم: خدا او را رحمت كند از دنیا رفت. گفت: خدا او را رحمت فرماید كه شبها را بیدار بود و بسیار به درگاه خداوند مینالید و اشكش پیوسته جاری بود.
آنگاه پرسید: علی بن ابراهیم مهزیار را میشناسی؟ گفتم: بله خودم هستم. گفت: ای ابوالحسن! خدا تو را حفظ كند. علامتی را كه میان تو و امام حسن عسكری(ع) بود چه كردی؟ گفتم: اینك نزد من است. گفت آن را بیرون آور. پس دست در جیب كردم و آنرا در آوردم. موقعی كه آنرا دید نتوانست خودداری كند و دیدگانش پر از اشك شد و زار زار گریست، به طوریكه لباسهایش از سیلاب اشك تر شد.
آنگاه فرمود: ای پسر مهزیار خداوند به تو اذن میدهد، خداوند به تو اذن میدهد. به محل اقامت خود برگرد، و با رفقایت خداحافظی كن، و چون شب فرا رسید، به جانب شعب بنی عامر بیا كه مرا در آنجا خواهی دید.
من با خوشحالی فوق العادهای به منزل رفتم، و وسائل سفر را جمع كردم و با رفقا خداحافظی نمودم و گفتم برایم كاری پیش آمده. كه باید چند روزی به جایی بروم. پس چون شب شد، شتر خود را پیش كشیدم و جهاز آن را محكم بستم و لوازم خود را بار كردم و سوار شدم و به سرعت راندم تا به شعب بنی عامر رسیدم. دیدم همان جوان ایستاده و مرا صدا میزند: ای ابوالحسن! نزد من بیا. وقتی نزدیك وی رسیدم، به من گفت پیاده شو تا نماز شب بخوانیم. پس از نماز شب، امر فرمود سجده كنم و تعقیب بخوانم. سپس سوار شدیم و راه افتادیم تا طلوع فجر دمید، پیاده شدیم و نماز صبح را خواندیم. وقتی كه نمازش را تمام كرد سوار شد و به من هم دستور داد سوار شوم. من هم سوار شدم و با وی حركت نمودم تا آنكه قلّة كوه طائف پیدا شد. هوا قدری روشن شده بود.

آنچه مىخوانيد ماجراى شفا يافتن بانويى است كه مورد عنايتحضرت امام زمان ،روحى فداه، قرار گرفته است. شرح ماجرا از زبانهمسر ايشاناست كهدركتاب «بشارت ظهور» نگارش «احمد شطارى» درج شده است .كپى اين اثر را حضرت آيتاللهصافىگلپايگانى در اختيار موعود گذاردند. با سپاس از ايشان متذكر مىشويم كه اين كتاب آخرينبار در سال 1332 به چاپ رسيده است.
در سال 1314 ش از طرف شركتى كه در آن كار مىكردم مامور خريد مقدارى پنبه و پشم و پوست از ساوه شدم و در نتيجه به آن شهر نقل مكان كردم. دو سال از اقامت ما در ساوه گذشته بود كه روزى همسرم كه معمولا خوابهاى روحانى خاصى مىديد و من پس از شنيدن تعبير مىكردم،روياىعجيبىبهاينصورت مىبيند:
در بيابانى در حال حركت است و به اطاق بزرگى كه وسط بيابان ساختهشده بود مىرسد و مشاهده مىكند كه تمام بستگان، زنده و مرده در آنجا جمعاند و مشغول خوردن غذا هستندو بانويى از ميان آن جمع كه فوت كرده بود دست ايشان را مىگيرد و از اطاق خارج مىشوند. به پل بزرگى مىرسند و همسرم به آن بانو مىگويد كه هر كس از اين پل بگذرد، از پل آخرت هم خواهد گذشت. بعد دو نفرى از آن پل مىگذرند و به بيابانهاى سبزوخرم و آبهاى صاف و جارىو باغهاى مصفا مىرسند كه نظيرش در دنيا نبوده. سپسو ارد باغى مىشوند كه ريشههاى درختاناز روىزمين پيدا بود و همچون بلورى مىدرخشيدو خوشههاى مرواريدشبيهبهخوشه انگور از درختان آويزان بود و برگهاى ريز و سبز و خرمى داشته. از ميان درخت مار سفيدى نمايان مىشودكهاين مار روى شاخهها حركت مىكرده. همسرم با خود مىگويد اگر مقرر باشد كه مرادم را بگيرم اين مار در دامن من خواهد افتاد و پايين دامن خود را در زير درخت مىگيرد و مار به دامن او مىافتد. او با دست چپ دامن را جمع مىكند و محكم نگه مىدارد. از طرفىمىترسدوازطرفىهممىگويد مراد من داده شد و سپس به بانوى همراهشان مىگويند كه مىخواهى امام زمان را صدا بزنم بيايند مرا نجات بدهند. بعد دست راستخود را به گوش مىگذارد و فرياد مىزند يا امام زمان به فريادم برس و بلافاصلهحضرتتشريف مىآورند در حالى كه عده زيادى از سادات همراه حضرت بودند و زمزمه مىكردند.
همسرمتعظيممىكند و سه مرتبه مىگويد السلام عليك يا امام زمان. مرا از شر اين مار نجات بدهيد. حضرت با نگشتسبابه اشاره مىفرمايند برو بيرون و مار غيب مىشود بعد حضرت به همسرم مىفرمايند هر وقت مرا صدا بزنى من دادرس توام.
پس از آن ايشان از خواب بيدار مىشود. من با توجه به اينكه خواب معمولى نبود آن را نوشتم و اينطور تعبيركردمكهاگربهبلايى مبتلا شدى بايد به امام زمان توسل بجويى.
تقريبا دو ماه از اين جريان گذشته بود كه همسرم مبتلا به آماس شكم شد. نخست تصور كرد كه حامله است. در همين روزها كه اوايل سال1317ش بوداز طرف شركت مركزى مرا به رياست ايالتى اداره پنبه و پشم و پوست اهواز مامور كردند و من بناچار همراه همسرم به طرف اهواز حركت كرديم. پس از ورود ما به اهواز ورم شكم او بتدريج زيادتر شد و ديگر قادر بهحركت نبود. كمكم از نه ماه گذشت و قابلهها و پزشكان شوركردند وچيزى تشخيص ندادند. برخى از قابلهها گفتند كه دوقلو حامله است ولى بچهها مردهاند. بالاخرهآماس شكم به 50 سانتى متر رسيد و پزشكان او را جواب كردند.

حاج علی بغدادی میگوید:
هشتاد تومان سهم امام(ع) به ذمهام آمد، به نجف اشرف رفتم و بیست تومان آنرا به جناب شیخ مرتضی انصاری (ره) و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسین كاظمی و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسن شروقی دادم و بیست تومان هم به ذمهام باقی ماند و قصد داشتم درمراجعت، آنها را به جناب شیخ محمد حسن كاظمینی آل یاسین، پرداخت كنم.
وقتی به بغداد برگشتم، دوست داشتم در ادای آنچه به ذمهام باقی مانده بود، عجله كنم. روز پنجشنبه به زیارت ائمةكاظمین(ع) مشرف شدم. پس از زیارت، خدمت جناب شیخ رسیدم و مقداری از آن بیست تومان را دادم و وعده كردم كه باقی را بعد از فروش بعضی از اجناس به تدریج طبق حوالة ایشان پرداخت كنم و عصر آن روز تصمیم به مراجعت گرفتم.
جناب شیخ از من خواست بمانم، عرض كردم: باید مزد كارگرهای كارگاه شعربافیام را بدهم، (كارگاه بافندگی مو كه سابقاً مرسوم بود و مصارفی داشت) چون برنامة من این بود كه مزد هفته را شب جمعه میدادم، لذا از كاظمین به طرف بغداد برگشتم. وقتی تقریباًثلث راه را طی كردم، سید جلیلی را دیدم كه از طرف بغداد رو به من میآیند. همین كه نزدیك شدم، سلام كردم و ایشان دستهای خود را برای مصافحه و معانقه باز نمودند و فرمودند:
اهلاً و سهلاً.
و مرا در بغل گرفتند. معانقه كردیم و هر دو یكدیگر را بوسیدیم. ایشان عمامة سبز روشنی بر سر داشتند و بر رخسار مباركشان خال سیاه بزرگی بود. ایستادند و فرمودند: علی! خیر است، به كجا میروی؟
گفتم: امامان كاظمین(ع) را زیارت كردم و به بغداد بر میگردم. فرمودند:
امشب شب جمعه است، برگرد.
گفتم: سیدی! نمیتوانم. فرمودند:
چرا، میتوانی. برگرد تا برای تو شهادت دهم كه از موالیان جدم امیرالمؤمنین(ع) و از دوستان مایی و شیخ نیز شهادت میدهد، زیرا خدای تعالی امر فرموده كه دو شاهد بگیرید.
این مطلب، اشاره به چیزی بود كه در ذهن داشتم، و میخواستم از جناب شیخ خواهش كنم نوشتهای به من بدهد مبنی بر اینكه من از موالیان اهل بیتم و آنرا در كفن خود بگذارم. گفتم: از كجا این موضوع را میدانید و چطور شهادت میدهید؟ فرمودند:
كسی كه حقش را به او میرسانند، چطور آن رساننده را نشناسد؟
گفتم: چه حقی؟ فرمودند:
آن چیزی كه به وكیل من رساندی.
گفتم: وكیل شما كیست؟ فرمودند: «شیخ محمد حسن.» گفتم: ایشان وكیل شماست؟ فرمودند: «بله وكیل من است.»
حاج علی بغدادی میگوید، به ذهنم خطور كرد از كجا این سید جلیل مرا به اسم خواند، با آنكه من ایشان را نمیشناسم؟ بعد با خود گفتم، شاید ایشان مرا میشناسد و من ایشان را فراموش كردهام. باز با خود گفتم، لابد این سید سهم سادات میخواهد اما من دوست دارم از سهم امام(ع) مبلغی به او بدهم لذا گفتم، مولای من! نزد من از حق شما (سهم سادات) چیزی مانده بود، دربارة آن به جناب شیخ محمد حسن رجوع كردم، به خاطر آنكه حقتان را به او ادا كرده باشم. ایشان در چهرة من تبسمی نمودند و فرمودند:
آری، بخشی از حق ما را به وكلایمان در نجف اشرف رساندی.
گفتم: آیا آنچه ادا كردم، قبول شده است؟ فرمودند: «آری.» در خاطرم گذشت كه این سید منظورش آن است كه علمای اعلام در گرفتن حقوق سادات وكیلند و مرا غفلت گرفته بود. آنگاه فرمودند:
برگرد و جدم را زیارت كن.
من هم برگشتم در حالی كه دست راست ایشان در دست چپ من بود. همین كه به راه افتادیم، دیدم در طرف راست ما، نهر آب سفید و صافی جاری است و درختان لیمو و نارنج و انار و انگور و غیره، با آنكه فصل آنها نبود، بالای سر ما سایه انداختهاند! عرض كردم كه این نهر و درختها چیست؟ فرمودند:
هر كس از موالیان، كه ما و جدمان را زیارت كند، اینها با اوست.
گفتم: میخواهم سؤال كنم. فرمودند: «بپرس.»
گفتم: مرحوم شیخ عبدالرزاق، مردی مدرس بود. روزی نزد او رفتم و شنیدم كه میگفت: كسی كه در طول عمر خود، روزها روزه باشد و شبها را در عبادت بهسر برد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و میان صفا و مروه بمیرد، اما از موالیان و دوستان امیرالمؤمنین(ع) نباشد، برای او فایده ندارد. نظرتان چیست؟ فرمودند:
آری والله، دست او خالی است.
سپس از حال یكی از خویشان خود پرسیدم كه آیا او از موالیان امیرالمؤمنین(ع) است. فرمودند:
آری او و هر كه متعلق به تو است، موالی امیرالمؤمنین(ع) است.
عرض كردم: سیدنا! مسئلهای دارم. فرمودند: «بپرس.»
گفتم: روضهخوانهای امام حسین(ع) میخوانند كه سلیمان اعمَش، نزد شخصی آمد و از زیارت حضرت سید الشهدا(ع) پرسید، آن شخص گفت: بدعت است. شب، آن شخص در عالم رؤیا هودجی را میان زمین و آسمان دید، سؤال كرد: در آن هودج كیست؟ گفتند: فاطمه زهرا و خدیجه كبری(س). گفت: به كجا میروند؟ گفتند، برای زیارت امام حسین(ع) در امشب -كه شب جمعه است- میروند. همچنین دید كه رقعههایی از هودج میریزد و در آنها نوشته است:
أمانٌ من النّار لزوّار الحسین فی لیلة الجمعة، أمانٌ من النّار یومالقیامة.
این برگ امانی است در روز قیامت برای زوار امام حسین(ع) در شبهای جمعه.
حال آیا این حدیث صحیح است؟ فرمودند:
آری، راست و درست است.

حاج علی بغدادی یكی از كسانی است كه در راستای انجام وظیفه، موفق به دیدار مولای خویش گشته است. حكایت او را محدّث قمی در كتاب مفاتیحالجنان از استاد خویش، مرحوم آیتالله محدث نوری(ره) این چنین نقل كردهاند كه شیخ ما (محدث نوری) در كتاب جنةالمأوی و نجم الثاقب فرموده: «اگر نبود در این كتاب شریف مگر این حكایت متقن صحیح كه در آن فوائد بسیاری است و در این نزدیكیها واقع شده، هر آینه كافی بود در شرافت آن».
حاج علی بغدادی میگوید:
هشتاد تومان سهم امام(ع) به ذمهام آمد. به نجف اشرف رفتم و بیست تومان آنرا به جناب شیخ مرتضی انصاری (ره) و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسین كاظمی و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسن شروقی دادم و بیست تومان هم به ذمهام باقی ماند و قصد داشتم درمراجعت، آنها را به جناب شیخ محمد حسن كاظمینی آل یاسین، پرداخت كنم.
وقتی به بغداد برگشتم، دوست داشتم در ادای آنچه به ذمهام باقی مانده بود، عجله كنم. روز پنجشنبه به زیارت ائمةكاظمین(ع) مشرف شدم. پس از زیارت، خدمت جناب شیخ رسیدم و مقداری از آن بیست تومان را دادم و وعده كردم كه باقی را بعد از فروش بعضی از اجناس به تدریج طبق حوالة ایشان پرداخت كنم و عصر آن روز تصمیم به مراجعت گرفتم.
جناب شیخ از من خواست بمانم، عرض كردم: باید مزد كارگرهای كارگاه شعربافیام را بدهم، (كارگاه بافندگی مو كه سابقاً مرسوم بود و مصارفی داشت) چون برنامة من این بود كه مزد هفته را شب جمعه میدادم، لذا از كاظمین به طرف بغداد برگشتم. وقتی تقریباًثلث راه را طی كردم، سید جلیلی را دیدم كه از طرف بغداد رو به من میآیند. همین كه نزدیك شدم، سلام كردم و ایشان دستهای خود را برای مصافحه و معانقه باز نمودند و فرمودند:
اهلاً و سهلاً.
و مرا در بغل گرفتند. معانقه كردیم و هر دو یكدیگر را بوسیدیم. ایشان عمامة سبز روشنی بر سر داشتند و بر رخسار مباركشان خال سیاه بزرگی بود. ایستادند و فرمودند: «علی! خیر است، به كجا میروی؟»
گفتم: امامان كاظمین(ع) را زیارت كردم و به بغداد بر میگردم. فرمودند:
«امشب شب جمعه است، برگرد».
گفتم: سیدی! نمیتوانم. فرمودند:«چرا، میتوانی. برگرد تا برای تو شهادت دهم كه از موالیان جدّم امیرالمؤمنین(ع) و از دوستان مایی و شیخ نیز شهادت میدهد، زیرا خدای تعالی امر فرموده كه دو شاهد بگیرید».
این مطلب، اشاره به چیزی بود كه در ذهن داشتم، و میخواستم از جناب شیخ خواهش كنم نوشتهای به من بدهد مبنی بر اینكه من از موالیان اهل بیتم و آنرا در كفن خود بگذارم. گفتم: از كجا این موضوع را میدانید و چطور شهادت میدهید؟ فرمودند:
«كسی كه حقش را به او میرسانند، چطور رساننده آن را نشناسد؟»
گفتم: چه حقی؟ فرمودند:
«آن چیزی كه به وكیل من رساندی».
گفتم: وكیل شما كیست؟ فرمودند: «شیخ محمد حسن.» گفتم: ایشان وكیل شماست؟ فرمودند: «بله وكیل من است.»
حاج علی بغدادی میگوید، به ذهنم خطور كرد از كجا این سید جلیل مرا به اسم خواند، با آنكه من ایشان را نمیشناسم؟ بعد با خود گفتم، شاید ایشان مرا میشناسد و من ایشان را فراموش كردهام. باز با خود گفتم، لابد این سید سهم سادات میخواهد اما من دوست دارم از سهم امام(ع) مبلغی به او بدهم. لذا گفتم، مولای من! نزد من از حق شما (سهم سادات) چیزی مانده بود، دربارة آن به جناب شیخ محمد حسن رجوع كردم، به خاطر آنكه حقتان را به او ادا كرده باشم. ایشان در چهرة من تبسمی نمودند و فرمودند:
«آری، بخشی از حق ما را به وكلایمان در نجف اشرف رساندی».
گفتم: آیا آنچه ادا كردم، قبول شده است؟ فرمودند: «آری.» در خاطرم گذشت كه این سید منظورش آن است كه علمای اعلام در گرفتن حقوق سادات وكیلند و مرا غفلت گرفته بود. آنگاه فرمودند:
«برگرد و جدم را زیارت كن».

خطیب فقید، جناب حاجآقا سید رضا هرندی از خطبای اصفهان بودند، و خلوص، صداقت، ساده زیستی و لحن شیرین ایشان در موعظه و تمثیل هنگام سخنرانی، در خاطر كسانی است كه سالها پای منبرشان حضور داشتهاند. ایشان در دوازده بهمن 1360 رحلت كردند. در اوائل پیروزی انقلاب اسلامی، یك شب در روضهای كه به مناسبت دهه فاطمیه(س) در منزل مرحوم والد ما برپا بود، بر فراز منبر جریان تشرف خویش را بیان كردند.
ایشان فرمودند: من در ایام جوانی كه هنوز ازدواج نكرده بودم، در یكی از حجرههای «مدرسه علمیه جدّه كوچك» به سر میبردم. زمانی از من دعوت شد كه در محلهای ده شب منبر بروم، البته به من گفتند: در همسایگی منزلی كه قرار است منبر بروید، چند خانواده بهائی ـ خذلهم الله ـ سكونت دارند كه باید مواظب آنها باشید و سخنی كه موجب رنجش آنها بشود نزنید. خلاصه، ضمن قبول این دعوت، به فكرم افتاد كه این ده شب را علیه بهائیت صحبت كنم. لذا در آن ده شب، درباره پوچ بودن عقاید بهائیان داد سخن دادم و از اساس بطلان این فرقه ضالّه را آشكار و برملا ساختم.
بعد از پایان یافتن ده شب، یك مجلس مهمانی تشكیل شد و پس از صرف شام، ما عازم مدرسه شدیم. در راه بازگشت به مدرسه، به چند نفر برخورد كردم كه خیلی از سخنرانی من تشكر و قدردانی كردند. یكی دست و صورت من را میبوسید و دیگری به عبای من تبرّك میجست و احترام فراوانی به من گذاشتند كه آقا شما چشم ما را روشن كردید. بعد پرسیدند كه كجا قصد دارید بروید؟ گفتم كه، میخواهم به مدرسه بروم. آنها گفتند كه، خواهش میكنیم امشب را به منزل ما تشریف بیاورید و مهمان ما باشید. من هم در مقابل آن همه لطف و احترامی كه از آنها دیده بودم، به ناچار دعوت آنها را پذیرفتم و راهی منزل آنها شدم. مقداری راه آمدیم تا به در بزرگ و محكمی رسیدیم. در را باز كردند، و وارد شدیم. بعد، درب خانه را از داخل، از پایین، از وسط و از بالا بستند. وارد اتاق كه شدیم درب اتاق را هم از داخل بستند. ناگهان با چند نفر مواجه شدم كه با حالتی خشمگین دور اتاق نشستهاند و هیچ توجهی به ورود من نشان ندادند و حتی سلام من را هم پاسخ نگفتند. من پیش خودم فكر كردم شاید بینشان نزاعی وجود دارد. ولی وقتی نشستم یكی از آنها با حالت توهینآمیز و با صدای بلند به من خطاب كرد كه، «سید این مزخرفات چیست كه بالای منبر میگویی؟ وشروع به تهدید كرد. من كه انتظار چنین سخنانی را نداشتم، به یكی از آنها كه مرا به آنجا برده بود، رو كردم و گفتم: چرا این آقا این گونه حرف میزند؟ دیدم آنها هم سخنان او را تأیید كردند، و شروع كردند به ناسزا گفتن و توهین كردن به ما. سپس چاقو و دشنه آماده شده و گفتند: امشب شب آخر عمر تو است و تو را خواهیم كشت. من كه تازه متوجه شده بودم كه با پای خودم به قتلگاهم آمدهام، شروع كردم به نصیحت كردن آنها، تا بلكه بتوانم آنها را از فكر كشتن منصرف كنم. در ابتدا بین آنها بگو مگو بود و نمیخواستند مهلت سخن گفتن به من بدهند. ولی وقتی به آنها گفتم كه من در دست شما اسیر هستم و شب هم خیلی طولانی است، اجازه بدهید سخنی با شما بگویم به ما مهلت دادند كه صحبت كنیم. گفتم: من پدر و مادر پیری از قریه هرند (در اطراف اصفهان) دارم كه مرا به زحمت به شهر فرستادهاند كه درس بخوانم و به مقامی برسم و خدمتی بكنم. اكنون اگر خبر مرگ مرا بشنوند برای آنها خیلی سخت است و چه بسا سكته كنند، یا بمیرند، شما بیایید به خاطر آنها دست از كشتن من بردارید. دیدم در جواب با تندی و اهانت میگفتند، زود كار را تمام كنید و اصلاً اعتنایی به سخن من نكردند.
دوباره گفتم: شب طولانی است و عجلهای ندارد، ولی حرف دیگری هم دارم. گفتند: بگو ولی حرف آخرینت باشد. گفتم شما با این كار خودتان یك امامزاده واجبالتعظیمی را پدید میآورید كه مردم بر مرقد من ضریحی درست خواهند نمود، و سالهای سال به زیارت من خواهند آمد، و برای من طلب رحمت و ادای احترام و برای قاتلین من نفرین و لعن خواهند كرد. پس بیایید و به خاطر خودتان كه بدنام نشوید، از این كار منصرف شوید. باز دیدم سر و صدا بلند شد كه او را زود بكشید، خلاصش كنید، اینها چه حرفهایی است كه میزند؟
من كه دیگر از موعظه كردن ناامید شدم، دست از حیات خودم كشیدم و آماده مرگ شدم، پس گفتم: اكنون كه شما تصمیم به كشتن من دارید، اجازه دهید كه دم مرگ دو ركعت نماز بخوانم و بعد هر چه میخواهید بكنید. باز سر و صدا بلند شد، بعضی مخالف بودند و بعضی موافق و بالاخره راضی شدند كه به اندازه دو ركعت نماز به من مهلت بدهند. وقتی فهمیدند كه میخواهم وضو بسازم، بعضی گفتند: وضو گرفتن را بهانه ساختهتا بیرون اتاق برود و فریاد بزند. گفتم، شما همراه من بیایید، اگر فریادی زدم همانجا كارم را تمام كنید من اصلاً در این فكر نیستم. بالاخره با اصرار، پیشنهاد من را قبول كردند و چند نفر چاقو و خنجر به دست، همراه من از اتاق بیرون آمدند كه مبادا فریاد بزنم و به همسایهها خبر دهم. وضو گرفتم و به داخل اتاق برگشتم و به نماز ایستادم. از آنجا كه احساس میكردم آخرین نمازی است كه اقامه میكنم، با حال توجه و حضور قلب زیاد نماز را خواندم. در سجده آخر نماز بود كه قصد كردم هفت مرتبه بگویم: «المستغاث بك یا صاحبالزمان».

پيرمرد، پشت در، حسين را كه ديد بى مقدمه آمد در را ببندد كه حسين پايش را لاى در چوبى خانه گذاشت و مانع از بستن آن شد و با صدايى كه از بغض و نااميدى مى لرزيد گفت:
- حداقل جواب سلامم را بدهيد.
پيرمرد رو برگرداند و گفت: عزيز من! چرا اينقدر مزاحم آرامش ما مى شوى؟ ما كه همه حرفهايمان را زديم. من كه به تو گفتم چرا حرف حساب نمى فهمى؟
حسين درمانده سر به زير انداخت و گفت: چه كنم كه دلم حرف حساب نمى فهمد. كاملاً حق با شماست اما چه كنم دل نمى كنم از اين خانه. به خدا دست خودم نيست.
پيرمرد از لحن تضرع آميز حسين متأثر شد، دستش را از روى در برداشت. حسين در را كه آزاد ديد جرأت پيدا كرد و سر به زير ايستاد: مى دانم دختر شما ارزش همه دنيا را دارد كاش ثروتى داشتم همه را نثارش مى كردم اما چه كنم كه دستم خالى است و...
سرفه حرفش را بريد و امانش نداد كه جمله اش را تمام كند. با شدت گرفتن سرفه، خون از دهانش بيرون زد با شتاب دستمالى جلوى دهانش گرفت. پيرمرد آزرده از ديدن خون روبرگرداند و صبر كرد تا سرفه هاى پى در پى او آرام گيرد. رنگ چهره حسين سياه شد. به ديوار تكيه داد. دستمال غرق خون شد...
كمى كه آرام گرفت، پيرمرد نگاهى به دست و دهان خون آلود او انداخت و گفت: فقر و ندارى ات به كنار، خدا خودش بين من و تو حاكم، جاى من بودى، دختر دسته گلت را به كسى مى دادى كه با يك سرفه تمام دهانش پر از خون مى شود؟!...
حسين از جواب درماند. پيرمرد به طرف حياط رفت، ظرف آبى از چاه كشيد و به او اشاره كرد كه جلو برود. قلب حسين شروع به تپيدن كرد. درد سينه اش را از ياد برد، پا به حياط گذاشت، اما به خودش اجازه نداد نگاهى به اتاقها بيندازد شايد او را ببيند. پيرمرد از حياى او خوشش آمد. آب ريخت تا او خون دهان و دستهايش را بشويد. پارچه تميزى هم آورد تا دست و رويش را خشك كند. نگاهى به چشمان او انداخت. جوان زيبا و برازنده اى بود و شايسته دخترش فاطمه اما... نگذاشت نگاه پر از التماسش او را در تصميمى كه گرفته بود سست كند. به طرف در رفت و به او اشاره كرد: برو جوان، برو. صد بار گفتم باز هم مى گويم من دخترم را آن هم يگانه دخترم را به جوان بيمار و فقيرى چون تو نمى دهم.
حسين دست پيرمرد را گرفت و گفت: بيمار بودنم كه دست من نيست و شفا از خداست. فقير بودنم هم به اين خاطر است كه عمرم را صرف تحصيل علم كرده ام.
پيرمرد دستش را از دست او درآورد و گفت: بيمار بودنت كار دست دختر من مى دهد و او را هم گرفتار و بيمار مى كند. علمت هم براى خودت خوب است؛ علم كه نان و لباس نمى شود.
حسين سرش را پايين انداخت و گفت: اگر به جاى كسب روزى حلال و علم و دانش، در بازار نجف حجره اى داشتم و تاجر پارچه بودم باز هم به من همين حرف را مى زديد؟
پيرمرد برافروخت: يعنى مى گويى هر كس كه تاجر است صاحب روزى حلال نيست؟ برو پسرجان! برو بگذار زندگيمان را بكنيم.
و با دست حسين را به طرف در هل داد. حسين درمانده به طرف در رفت ولى جلوى در سست شد:
- شما فقط يك بار ديگر فكر كنيد شايد...
پيرمرد عصبانى شد: من چند بار بگويم دخترم را به تو نمى دهم. همين!
و حسين را از در بيرون كرد و در را محكم پشت سراو به هم كوبيد. حسين به ديوار تكيه كرد. سرفه دوباره به سراغش آمد. دستمالش را هم در خانه پيرمرد جا گذاشته بود. با گوشه لباسش از ريختن خون بر روى زمين جلوگيرى كرد. سرفه بى امان نفسش را بند آورد. روى زمين كنار كوچه نشست و دوباره خون از دهانش بيرون زد. بيمارى سل كهنه شده بود و پولى براى درمان نداشت. تنها بود و كسى نبود كه از او پرستارى و مراقبت كند. ياد اولين بارى كه او را ديده بود بر جانش آتش زد:
سرفه بيچاره اش كرده بود. به ديوار تكيه داده بود و هر چه مى كرد نفسش آزاد نمى شد. وقتى سر بلند كرد تا نفسى تازه كند نگاهى توجهش را جلب كرد. دخترى به سرعت از پيچ كوچه پيچيد و به سمت خانه اى رفت كه حسين به ديوار آن تكيه داده بود. يك آن دست و دهان او را كه خون آلود ديد وحشت كرد. ايستاد و مردد ماند كه چه كند. حسين كه هميشه مجبور بود به رهگذران متعجب توضيح دهد، وحشت او را كه ديد گفت:
- نترسيد... چيزى نيست.
و با همين مكث و نگاه بود كه حس كرد تارهايى درون دلش لرزيد. حسى به او دست داد كه برايش كاملاً تازگى داشت. دختر به سمت در به راه افتاد و با شتاب پا به داخل حياط گذاشت. حسين نفهميد در آن نگاه چه بود. هر چه بود شور نهفته اى را زنده كرده بود. شورى كه طى سالها تنهايى و غربت مرده بود... اتفاقى كه ناگهان افتاده بود. از جا بلند شد و به راه افتاد و رفت اما روزهاى بعد ناخواسته پايش به سمت آن كوچه و خانه كشيده مى شد و بى آن كه دست خودش باشد انتظار آن نگاه را مى كشيد. نگاهى كه ديگر تكرار نشد. فقر و بيمارى كه تا قبل از آن اتفاق، گريبان زندگى اش را گرفته بود، كم بود كه جاذبه آن نگاه هم به آن افزوده شد. نگاهى كه نمى دانست فكر كردن به آن گناه است يا نه و هر چه تلاش مى كرد تا خودش را از دام آن خلاص كند، نمى توانست. فقط يك باور يك لحظه اتفاق افتاده بود، اما تأثيرش سخت و ماندگار شده بود. اما چرا؟ اين سؤالى بود كه مرتب از خودش مى پرسيد و جوابى برايش نداشت. تنهايى و تنگدستى و دلتنگى را تحمل مى كرد تا به آن كوچه برود و انتظار بكشد تا شايد صاحب آن نگاه دوباره از كوچه بگذرد. اما مدتها گذشت و اين اتفاق نيفتاد. پس به خودش جرأت داد تا برود و در خانه اش را بزند. پيرمرد در را باز كرد حسين با ديدن او دست و پايش را گم كرد. نمى دانست اينطور وقتها چه بايد كرد. اما پيرمرد از همان جلوى در با سردى بسيار او را از خودش راند. وقتى فهميد تنها و فقير است؛ نه كسب و كارى دارد نه مال و ثروتى؛ نه سلامتى و نه خانواده اى گفت:
تو چه دارى كه آمده اى تا يگانه دختر مرا طلب كنى، جوان؟
حسين شرمنده سر به زير انداخت. فقط دلى دارم كه پر از محبت دختر شماست. فكر مى كنم سرمايه كمى نباشد. پيرمرد خنده تمسخرآميزى كرد و گفت: اينها حرف و حديث كتاب و قصه است نه زندگى واقعى. زن و بچه نان و لباس مى خواهد، خرج و مخارج دارد، سرپناه و خانه مى خواهد.
حسين سعى كرد صدايش نلرزد: كسب و كارم، كسب علم و دانش است درس مى خوانم. مال و ثروتى ندارم اما خدا حتماً مى دهد. سلامتى هم به دست خداست. خانواده هم دارم ولى دور از من زندگى مى كنند و در حوالى نجف ساكنند. لازم باشد آنها را باخبر مى كنم خدمتتان برسند.
پيرمرد سرد وبى تفاوت گفت: كسب علم و دانش نان و لباس زن و بچه نمى شود... برو جوان برو... حسين از جا بلند شد. كوچه سوت و كور و ساكت بود. پاى رفتن نداشت. نمى توانست از آن خانه دل بكند. بعد از آن يكبار، هر دفعه كه رفته بود، پدر اجازه ورود به خانه را به او نداده بود. بيمارى اش از يأس و نااميدى شدت گرفته بود و كارش به جايى رسيده بود كه به سراغ باديه نشينان اطراف نجف مى رفت و قرص نان جويى طلب مى كرد. درسهايش را ياد نمى گرفت و راهى براى درمان بيمارى اش هم نداشت.
به حجره درس كه رسيد متوجه شد آنقدر دير آمده كه درس تمام شده و همه رفته اند. استاد نگاهى به او انداخت. حسين شرمنده آمد برگردد كه استاد متوجه پريشانى اش شد. بلند شد و به طرف او رفت:
- صبر كن حسين!

شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی میگوید:
یكی از مواقعی كه من به حضور مقدس حضرت بقیهالله(ع) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالی بود كه اصفهان بسیار سرد شد و نزدیك پنجاه روز آفتاب دیده نمیشد و مدام برف میبارید. سرما به حدی شد كه نهرهای جاری یخ بسته بود.
آن وقتها من در مدرسة باقریه (درب كوشك) حجره داشتم و حجرهام روی نهر واقع شده بود. مقابل حجره تلی بزرگ برف و یخ جمع شده بود. از زیادی یخ و شدت سرما راه تردّد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستایی فوقالعاده در مضیقه و سختی بودند.
روزی پدرم، با كمال سختی به شهر آمد تا بنده را به سده (محلی در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد؛ چون وسایل آسایش در آنجا فراهم بود. اتّفاقاً سرمای هوا و بارش برف بیشتر شد و مانع از رفتن گردید و به دست آوردن خاكه و زغال هم برای اشخاصی كه قبلاً تهیه نكرده بودند، مشكل و بلكه غیر ممكن بود. از قضا نیمه شبی، نفت چراغ تمام و كرسی سرد شد. مدرسه هم از طلاب خالی بود؛ حتی خادم، اوّل شب در مدرسه را بست و به خانهاش رفت. فقط یك طلبه طرف دیگر مدرسه در حجرهباش خوابیده بود، لذا پدرم شروع به تندی كرد كه چقدر ما و خودت را به زحمت انداختهای. فعلاً كه درس و مباحثهای در كار نیست، چرا در مدرسه ماندهای و به منزل نمیآیی تا ما و خودت را به این سختی نیندازی؟
من جوابی غیر از سكوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم. از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقریباً شب هم از نیمه گذشته بود.
ناگاه صدای در مدرسه بلند شد و كسی محكم در را میكوبید. اعتنایی نكردیم. باز به شدت در زد.
ما با این حساب كه اگر از زیر لحاف و پوستین بیرون بیاییم دیگر گرم نمیشویم، از جواب دادن خودداری میكردیم. امّا این بار چنان در را كوبید كه تمام مدرسه به حركت درآمد. خود را مجبور دیدم كه در را باز كنم. برخاستم و وقتی در حجره را باز كردم، دیدم به قدری برف آمده كه از لبة ازارة ایوان (دیوارة كوتاه آن) بالاتر رفته است؛ به طوری كه وقتی پا را در برف میگذاشتیم تا زانو یا بالاتر فرو میرفت.
به هر زحمتی بود، خود را به دهلیز (دالان) مدرسه رسانیده و گفتم: كیستی؟ این وقت شب كسی در مدرسه نیست. بنده را به اسم و مشخّصات صدا زدند و فرمودند: «شما را میخواهم.»
بدنم لرزید و با خود گفتم: این وقت شب و میهمان آشنا، آن هم كسی كه مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فكر عذری بودم كه برای او بتراشم، شاید برود و رفع مزاحمت و خجالت شود. گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمیتوانم در را باز كنم.
فرمودند: بیا از سوراخ بالای در این چاقو را بگیر و از فلان محل باز كن.
فوقالعاده تعجب كردم! چون این رمز را غیر از دو سه نفر از اهل مدرسه كسی نمیدانست.
چاقو را گرفته و در را باز كردم. بیرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن كرده بودند؛ ولی در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم. خلاصه این كه شخصی را دیدم در شكل شكوفهها؛ یعنی كلاه تیماجی گوشهداری بر سر و چیزی مثل عینك روی چشم گذاشته بود، شال پشمی به دور گردن پیچیده و سینهاش را بسته بود، كلیجة تریاكی رنگی (یك نوع لباس نیم تنه) كه داخل آن پشمی بود به تن كرده و دستكش چرمی در دست داشت. پاهای خود را با مچ پیچ محكم بسته بود.

شناسنامه كرامت
موضوع كرامت: شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 285
مشخصات: برادر، ر - ج، اهل مرودشت روستاى زنگى آباد، 37ساله، بنّا
زمان كرامت: نيمه شعبان 1376
مكان كرامت: در محل سكونت
تاريخ ثبت كرامت: 18/8/78
اسناد و مدارك: چهار مورد آزمايش، راديوگرافى مركز آموزشى درمانى نمازى.
زير نظر دكتر تواضع و يوسفى پور، نامهاى از طرف همسايگان شفا يافته جهت تأييد شفا و شهادت به بهبودى ايشان
اظهار نظر پزشكى: گواهى مىشود آقاى ر - ج، كه به علت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه كرده در مورخه دى ماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافتهاند.
خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:
براى سومين بار سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ فلج شدم كه بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف و مأيوس شدن از نتيجه درمان، شب نيمه شعبان بود كه حال اضطراب و نگرانى خاصى در من وجود داشت كه همان شب در خواب مورد عنايت حضرت ولى عصر عليهالسلام قرار گرفته و بحمداللَّه از بيمارى شفا پيدا كردم.
شرح واقعه از زبان شفا يافته :
اينجانب يكى از ارادتمندان آقا امام زمان عليهالسلام هستم كه براى سومين بار، سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ بدن، فلج شدم.
بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف، آنها مرا جواب كردند.. ...

شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی میگوید:
یكی از مواقعی كه من به حضور مقدس حضرت بقیهالله(ع) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالی بود كه اصفهان بسیار سرد شد و نزدیك پنجاه روز آفتاب دیده نمیشد و مدام برف میبارید. سرما به حدی شد كه نهرهای جاری یخ بسته بود.
آن وقتها من در مدرسة باقریه (درب كوشك) حجره داشتم و حجرهام روی نهر واقع شده بود. مقابل حجره تلی بزرگ برف و یخ جمع شده بود. از زیادی یخ و شدت سرما راه تردّد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستایی فوقالعاده در مضیقه و سختی بودند.
روزی پدرم، با كمال سختی به شهر آمد تا بنده را به سده (محلی در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد؛ چون وسایل آسایش در آنجا فراهم بود. اتّفاقاً سرمای هوا و بارش برف بیشتر شد و مانع از رفتن گردید و به دست آوردن خاكه و زغال هم برای اشخاصی كه قبلاً تهیه نكرده بودند، مشكل و بلكه غیر ممكن بود. از قضا نیمه شبی، نفت چراغ تمام و كرسی سرد شد. مدرسه هم از طلاب خالی بود؛ حتی خادم، اوّل شب در مدرسه را بست و به خانهاش رفت. فقط یك طلبه طرف دیگر مدرسه در حجرهباش خوابیده بود، لذا پدرم شروع به تندی كرد كه چقدر ما و خودت را به زحمت انداختهای. فعلاً كه درس و مباحثهای در كار نیست، چرا در مدرسه ماندهای و به منزل نمیآیی تا ما و خودت را به این سختی نیندازی؟
من جوابی غیر از سكوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم. از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقریباً شب هم از نیمه گذشته بود.
ناگاه صدای در مدرسه بلند شد و كسی محكم در را میكوبید. اعتنایی نكردیم. باز به شدت در زد.
ما با این حساب كه اگر از زیر لحاف و پوستین بیرون بیاییم دیگر گرم نمیشویم، از جواب دادن خودداری میكردیم. امّا این بار چنان در را كوبید كه تمام مدرسه به حركت درآمد. خود را مجبور دیدم كه در را باز كنم. برخاستم و وقتی در حجره را باز كردم، دیدم به قدری برف آمده كه از لبة ازارة ایوان (دیوارة كوتاه آن) بالاتر رفته است؛ به طوری كه وقتی پا را در برف میگذاشتیم تا زانو یا بالاتر فرو میرفت.
به هر زحمتی بود، خود را به دهلیز (دالان) مدرسه رسانیده و گفتم: كیستی؟ این وقت شب كسی در مدرسه نیست. بنده را به اسم و مشخّصات صدا زدند و فرمودند: «شما را میخواهم.»
بدنم لرزید و با خود گفتم: این وقت شب و میهمان آشنا، آن هم كسی كه مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فكر عذری بودم كه برای او بتراشم، شاید برود و رفع مزاحمت و خجالت شود. گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمیتوانم در را باز كنم.
فرمودند: بیا از سوراخ بالای در این چاقو را بگیر و از فلان محل باز كن.
فوقالعاده تعجب كردم! چون این رمز را غیر از دو سه نفر از اهل مدرسه كسی نمیدانست.
چاقو را گرفته و در را باز كردم. بیرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن كرده بودند؛ ولی در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم. خلاصه این كه شخصی را دیدم در شكل شكوفهها؛ یعنی كلاه تیماجی گوشهداری بر سر و چیزی مثل عینك روی چشم گذاشته بود، شال پشمی به دور گردن پیچیده و سینهاش را بسته بود، كلیجة تریاكی رنگی (یك نوع لباس نیم تنه) كه داخل آن پشمی بود به تن كرده و دستكش چرمی در دست داشت. پاهای خود را با مچ پیچ محكم بسته بود.






