تازه ترين مطالب
»کوچه باغ انتظار | جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷
»جان جهان | سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
»مهمان ویژه | پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲
»او غایب نیست | جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
»ازنوشکفت نرگس چشم انتظاری ام | شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
»پای دل گیر است | جمعه ۶ دی ۱۳۹۲
»دوستی با تمام ویژگی های رفاقت | یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲
»یک نماز امام زمانی | شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲
»مدیا پلیر ویژه محرم | دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲
»با نام و یادش... | شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲
»دعای افتتاح | دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲
»حکایت ما حکایت حر است... | یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۲
»برنامه های اندروید | چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲
»مدیاپلیر مهدوی | دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲
»نوای پیشواز مهـــدوی | چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲
آنها هم مسلمان شدند

خطیب فقید، جناب حاج‌آقا سید رضا هرندی از خطبای اصفهان بودند، و خلوص، صداقت، ساده زیستی و لحن شیرین ایشان در موعظه و تمثیل هنگام سخنرانی، در خاطر كسانی است كه سال‌ها پای منبرشان حضور داشته‌اند. ایشان در دوازده بهمن 1360 رحلت كردند. در اوائل پیروزی انقلاب اسلامی، یك شب در روضه‌ای كه به مناسبت دهه فاطمیه(س) در منزل مرحوم والد ما برپا بود، بر فراز منبر جریان تشرف خویش را بیان كردند.

 ایشان فرمودند: من در ایام جوانی كه هنوز ازدواج نكرده بودم، در یكی از حجره‌های «مدرسه علمیه جدّه كوچك» به سر می‌بردم. زمانی از من دعوت شد كه در محله‌ای ده شب منبر بروم، البته به من گفتند: در همسایگی منزلی كه قرار است منبر بروید، چند خانواده بهائی ـ خذلهم الله ـ سكونت دارند كه باید مواظب آنها باشید و سخنی كه موجب رنجش آنها بشود نزنید. خلاصه، ضمن قبول این دعوت، به فكرم افتاد كه این ده شب را علیه بهائیت صحبت كنم. لذا در آن ده شب، درباره پوچ بودن عقاید بهائیان داد سخن دادم و از اساس بطلان این فرقه ضالّه را آشكار و برملا ساختم.

 بعد از پایان یافتن ده شب، یك مجلس مهمانی تشكیل شد و پس از صرف شام، ما عازم مدرسه شدیم. در راه بازگشت به مدرسه، به چند نفر برخورد كردم كه خیلی از سخنرانی من تشكر و قدردانی كردند. یكی دست و صورت من را می‌بوسید و دیگری به عبای من تبرّك می‌جست و احترام فراوانی به من گذاشتند كه آقا شما چشم ما را روشن كردید. بعد پرسیدند كه كجا قصد دارید بروید؟ گفتم كه، می‌خواهم به مدرسه بروم. آنها گفتند كه، خواهش می‌كنیم امشب را به منزل ما تشریف بیاورید و مهمان ما باشید. من هم در مقابل آن همه لطف و احترامی كه از آنها دیده بودم، به ناچار دعوت آنها را پذیرفتم و راهی منزل آنها شدم. مقداری راه آمدیم تا به در بزرگ و محكمی رسیدیم. در را باز كردند، و وارد شدیم. بعد، درب خانه را از داخل، از پایین، از وسط و از بالا بستند. وارد اتاق كه شدیم درب اتاق را هم از داخل بستند. ناگهان با چند نفر مواجه شدم كه با حالتی خشمگین دور اتاق نشسته‌اند و هیچ توجهی به ورود من نشان ندادند و حتی سلام من را هم پاسخ نگفتند. من پیش خودم فكر كردم شاید بینشان نزاعی وجود دارد. ولی وقتی نشستم یكی از آنها با حالت توهین‌آمیز و با صدای بلند به من خطاب كرد كه، «سید این مزخرفات چیست كه بالای منبر می‌گویی؟ وشروع به تهدید كرد. من كه انتظار چنین سخنانی را نداشتم، به یكی از آنها كه مرا به آنجا برده بود، رو كردم و گفتم: چرا این آقا این گونه حرف می‌زند؟ دیدم آنها هم سخنان او را تأیید كردند، و شروع كردند به ناسزا گفتن و توهین كردن به ما. سپس چاقو و دشنه آماده شده و گفتند: امشب شب آخر عمر تو است و تو را خواهیم كشت. من كه تازه متوجه شده بودم كه با پای خودم به قتلگاهم آمده‌ام، شروع كردم به نصیحت كردن آنها، تا بلكه بتوانم آنها را از فكر كشتن منصرف كنم. در ابتدا بین آنها بگو مگو بود و نمی‌خواستند مهلت سخن گفتن به من بدهند. ولی وقتی به آنها گفتم كه من در دست شما اسیر هستم و شب هم خیلی طولانی است، اجازه بدهید سخنی با شما بگویم به ما مهلت دادند كه صحبت كنیم. گفتم: من پدر و مادر پیری از قریه هرند (در اطراف اصفهان) دارم كه مرا به زحمت به شهر فرستاده‌اند كه درس بخوانم و به مقامی برسم و خدمتی بكنم. اكنون اگر خبر مرگ مرا بشنوند برای آنها خیلی سخت است و چه بسا سكته كنند، یا بمیرند، شما بیایید به خاطر آنها دست از كشتن من بردارید. دیدم در جواب با تندی و اهانت می‌گفتند، زود كار را تمام كنید و اصلاً اعتنایی به سخن من ‌نكردند.

 دوباره گفتم: شب طولانی است و عجله‌ای ندارد، ولی حرف دیگری هم دارم. گفتند: بگو ولی حرف آخرینت باشد. گفتم شما با این كار خودتان یك امامزاده واجب‌التعظیمی را پدید می‌آورید كه مردم بر مرقد من ضریحی درست خواهند نمود، و سال‌های سال به زیارت من خواهند آمد، و برای من طلب رحمت و ادای احترام و برای قاتلین من نفرین و لعن خواهند كرد. پس بیایید و به خاطر خودتان كه بدنام نشوید، از این كار منصرف شوید. باز دیدم سر و صدا بلند شد كه او را زود بكشید، خلاصش كنید، اینها چه حرف‌هایی است كه می‌زند؟

 من كه دیگر از موعظه كردن ناامید شدم، دست از حیات خودم كشیدم و آماده مرگ شدم، پس گفتم: اكنون كه شما تصمیم به كشتن من دارید، اجازه دهید كه دم مرگ دو ركعت نماز بخوانم و بعد هر چه می‌خواهید بكنید. باز سر و صدا بلند شد، بعضی مخالف بودند و بعضی موافق و بالاخره راضی شدند كه به اندازه دو ركعت نماز به من مهلت بدهند. وقتی فهمیدند كه می‌خواهم وضو بسازم، بعضی گفتند: وضو گرفتن را بهانه ساخته‌تا بیرون اتاق برود و فریاد بزند. گفتم، شما همراه من بیایید، اگر فریادی زدم همان‌جا كارم را تمام كنید من اصلاً در این فكر نیستم. بالاخره با اصرار، پیشنهاد من را قبول كردند و چند نفر چاقو و خنجر به دست، همراه من از اتاق بیرون آمدند كه مبادا فریاد بزنم و به همسایه‌ها خبر دهم. وضو گرفتم و به داخل اتاق برگشتم و به نماز ایستادم. از آنجا كه احساس می‌كردم آخرین نمازی است كه اقامه می‌كنم، با حال توجه و حضور قلب زیاد نماز را خواندم. در سجده آخر نماز بود كه قصد كردم هفت مرتبه بگویم: «المستغاث بك یا صاحب‌الزمان». و در ذهنم این گونه خطور كرد كه یا بقیه الله(ع)، من برای دفاع از دین شما و آبا و اجدادتان اینجا گرفتار شده‌ام. هرگز برای تبلیغ از شخص خودم، مطالب ضدّ بهائیت را بر روی منبر نگفتم. اكنون اگر مصلحت می‌دانید به هر طریقی كه می‌دانید مرا از دست اینها نجات دهید، زیرا شما هم می‌دانید كه من اینجا  گرفتار شده‌ام و هم می‌توانید مرا نجات دهید.

 هنوز در سجده آخر نماز بودم كه شنیدم درب اتاق باز شد؛ با اینكه از داخل بسته شده بود. سپس آقایی وارد شدند و كنار من ایستادند. من سر از سجده برداشتم و تشهد و سلام نماز را خواندم. آقا منتظر بودند تا نماز من تمام شود، آنگاه به من اشاره كردند كه بلند شو تا برویم. دست مرا گرفتند و به قصد بیرون آمدن از خانه، راه افتادیم.

 این بیست نفری كه لحظه‌ای پیش دست به چاقو بودند تا مرا بكشند، گویی همه مجسمه‌ای بر دیوار شده بودند كه چشم‌های آنها می‌دید و گوش‌هایشان می‌شنید ولی آن چنان تصرّفی در آنها شده بود كه از جای خود نمی‌توانستند تكان بخورند، یا كلمه‌ای حرف بزنند.

 همراه آقا از اتاق بیرون آمدم. درب خانه هم باز بود، در حالی كه قبلاً چندین قفل بر آن زده بودند. از خانه بیرون آمدیم، نیمه شب بود. در فكر من هم تصرفی شده بود كه توجهی به اینكه این آقا كه هستند و من به چه كسی در نماز استغاثه نمودم، نداشتم. بلكه در فكر این بودم كه حالا وقتی به درب مدرسه می‌رسم، خادم مدرسه درب را بسته و من چگونه وارد مدرسه شوم. اما وقتی رسیدیم، دیدم درب باز است و ما داخل مدرسه شدیم. من به آن آقای بزرگوار تعارف كردم و گفتم: بفرمایید داخل حجره، در خدمتتان باشیم. ایشان در جواب، جمله‌ای به این مضمون فرمودند كه «باید بروم و افرادی نظیر شما هستند كه باید به فریادشان برسم». من از ایشان جدا شدم و به داخل حجره رفتم. در حالی كه برای روشن كردن چراغ به دنبال كبریت می‌گشتم، ناگهان به خود آمدم كه، من كجا بودم؟ بهائی‌ها چه قصدی داشتند؟ و من چگونه متوسّل شدم و از دست آنها رهایی یافتم؟ و اكنون چگونه آمده‌ام و كجا هستم؟ به دنبال این فكرها، در پی آن بزرگوار  بیرون دویدم ولی هر چه تفحّص كردم اثری از آقا نیافتم. فردا صبح شنیدم خادم مدرسه با طلبه‌ها، بر سر اینكه چرا درب مدرسه را باز گذاشته‌اند و چرا دیروقت به مدرسه آمده‌اند، نزاع داشتند. فهمیدم كه درب مدرسه هم توسط خادم بسته بوده و به بركت آقا، هنگام ورودمان باز شده است. طلاب اظهار بی‌اطلاعی می‌كردند، تا اینكه سراغ ما آمدند كه چه كسی برای شما درب را باز كرد؟ من گفتم: ما كه آمدیم درب مدرسه باز بود و جریان را كتمان كردم.

 صبح همان شب، همان بیست نفر آمدند و سراغ مرا گرفتند و به حجره‌ام وارد شدند و همگی اظهار داشتند كه شما را قسم می‌دهیم، به جان همان كسی كه دیشب شما را از مرگ و ما را از گمراهی و ظلالت نجات داد، راز ما را فاش نكن و همگی شهادتین گفتند و اسلام آوردند.

 من همچنان این راز را در دل داشتم و آن را به احدی نمی‌گفتم تا مدّتی بعد از آن، اشخاصی از تهران نزد من آمدند و گفتند: جریان آن شب را بازگو كنید. معلوم شد كه آن بیست نفر جریان را به رفقایشان گفته بودند و آنها هم مسلمان شده بودند.


منبع: ماهنامه موعود

+لينک ثابت                                           +
ارادت به آقا در شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۹ توسط چشم انتظار
و در موضوع تشرف یافتگان دسته بندی شده است