تازه ترين مطالب
»کوچه باغ انتظار | جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷
»جان جهان | سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
»مهمان ویژه | پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲
»او غایب نیست | جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
»ازنوشکفت نرگس چشم انتظاری ام | شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
»پای دل گیر است | جمعه ۶ دی ۱۳۹۲
»دوستی با تمام ویژگی های رفاقت | یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲
»یک نماز امام زمانی | شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲
»مدیا پلیر ویژه محرم | دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲
»با نام و یادش... | شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲
»دعای افتتاح | دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲
»حکایت ما حکایت حر است... | یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۲
»برنامه های اندروید | چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲
»مدیاپلیر مهدوی | دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲
»نوای پیشواز مهـــدوی | چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲
چون سلام کردم تبسم کردند

حاج علی بغدادی میگوید:
هشتاد تومان سهم امام(ع) به ذمهام آمد، به نجف اشرف رفتم و بیست تومان آنرا به جناب شیخ مرتضی انصاری (ره) و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسین كاظمی و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسن شروقی دادم و بیست تومان هم به ذمهام باقی ماند و قصد داشتم درمراجعت، آنها را به جناب شیخ محمد حسن كاظمینی آل یاسین، پرداخت كنم.
وقتی به بغداد برگشتم، دوست داشتم در ادای آنچه به ذمهام باقی مانده بود، عجله كنم. روز پنجشنبه به زیارت ائمةكاظمین(ع) مشرف شدم. پس از زیارت، خدمت جناب شیخ رسیدم و مقداری از آن بیست تومان را دادم و وعده كردم كه باقی را بعد از فروش بعضی از اجناس به تدریج طبق حوالة ایشان پرداخت كنم و عصر آن روز تصمیم به مراجعت گرفتم.
جناب شیخ از من خواست بمانم، عرض كردم: باید مزد كارگرهای كارگاه شعربافیام را بدهم، (كارگاه بافندگی مو كه سابقاً مرسوم بود و مصارفی داشت) چون برنامة من این بود كه مزد هفته را شب جمعه میدادم، لذا از كاظمین به طرف بغداد برگشتم. وقتی تقریباًثلث راه را طی كردم، سید جلیلی را دیدم كه از طرف بغداد رو به من میآیند. همین كه نزدیك شدم، سلام كردم و ایشان دستهای خود را برای مصافحه و معانقه باز نمودند و فرمودند:
 اهلاً و سهلاً.
و مرا در بغل گرفتند. معانقه كردیم و هر دو یكدیگر را بوسیدیم. ایشان عمامة سبز روشنی بر سر داشتند و بر رخسار مباركشان خال سیاه بزرگی بود. ایستادند و فرمودند: علی! خیر است، به كجا میروی؟
گفتم: امامان كاظمین(ع) را زیارت كردم و به بغداد بر میگردم. فرمودند:
 امشب شب جمعه است، برگرد.
 گفتم: سیدی! نمیتوانم. فرمودند:
 چرا، میتوانی. برگرد تا برای تو شهادت دهم كه از موالیان جدم امیرالمؤمنین(ع) و از دوستان مایی و شیخ نیز شهادت میدهد، زیرا خدای تعالی امر فرموده كه دو شاهد بگیرید.
این مطلب، اشاره به چیزی بود كه در ذهن داشتم، و میخواستم از جناب شیخ خواهش كنم نوشتهای به من بدهد مبنی بر اینكه من از موالیان اهل بیتم و آنرا در كفن خود بگذارم. گفتم: از كجا این موضوع را میدانید و چطور شهادت میدهید؟ فرمودند:
 كسی كه حقش را به او میرسانند، چطور آن رساننده را نشناسد؟
 گفتم: چه حقی؟ فرمودند:
 آن چیزی كه به وكیل من رساندی.
 گفتم: وكیل شما كیست؟ فرمودند: «شیخ محمد حسن.» گفتم: ایشان وكیل شماست؟ فرمودند: «بله وكیل من است.»
حاج علی بغدادی میگوید، به ذهنم خطور كرد از كجا این سید جلیل مرا به اسم خواند، با آنكه من ایشان را نمیشناسم؟ بعد با خود گفتم، شاید ایشان مرا میشناسد و من ایشان را فراموش كردهام. باز با خود گفتم، لابد این سید سهم سادات میخواهد اما من دوست دارم از سهم امام(ع) مبلغی به او بدهم لذا گفتم، مولای من! نزد من از حق شما (سهم سادات) چیزی مانده بود، دربارة آن به جناب شیخ محمد حسن رجوع كردم، به خاطر آنكه حقتان را به او ادا كرده باشم. ایشان در چهرة من تبسمی نمودند و فرمودند:
آری، بخشی از حق ما را به وكلایمان در نجف اشرف رساندی.
گفتم: آیا آنچه ادا كردم، قبول شده است؟ فرمودند: «آری.» در خاطرم گذشت كه این سید منظورش آن است كه علمای اعلام در گرفتن حقوق سادات وكیلند و مرا غفلت گرفته بود. آنگاه فرمودند:
برگرد و جدم را زیارت كن.
من هم برگشتم در حالی كه دست راست ایشان در دست چپ من بود. همین كه به راه افتادیم، دیدم در طرف راست ما، نهر آب سفید و صافی جاری است و درختان لیمو و نارنج و انار و انگور و غیره، با آنكه فصل آنها نبود، بالای سر ما سایه انداختهاند! عرض كردم كه این نهر و درختها چیست؟ فرمودند:
هر كس از موالیان، كه ما و جدمان را زیارت كند، اینها با اوست.
گفتم: میخواهم سؤال كنم. فرمودند: «بپرس.»
گفتم: مرحوم شیخ عبدالرزاق، مردی مدرس بود. روزی نزد او رفتم و شنیدم كه میگفت: كسی كه در طول عمر خود، روزها روزه باشد و شبها را در عبادت بهسر برد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و میان صفا و مروه بمیرد، اما از موالیان و دوستان امیرالمؤمنین(ع) نباشد، برای او فایده ندارد. نظرتان چیست؟ فرمودند:
آری والله، دست او خالی است.
سپس از حال یكی از خویشان خود پرسیدم كه آیا او از موالیان امیرالمؤمنین(ع) است. فرمودند:
آری او و هر كه متعلق به تو است، موالی امیرالمؤمنین(ع) است.
 عرض كردم: سیدنا! مسئلهای دارم. فرمودند: «بپرس.»
گفتم: روضهخوانهای امام حسین(ع) میخوانند كه سلیمان اعمَش، نزد شخصی آمد و از زیارت حضرت سید الشهدا(ع) پرسید، آن شخص گفت: بدعت است. شب، آن شخص در عالم رؤیا هودجی را میان زمین و آسمان دید، سؤال كرد: در آن هودج كیست؟ گفتند: فاطمه زهرا و خدیجه كبری(س). گفت: به كجا میروند؟ گفتند، برای زیارت امام حسین(ع) در امشب -كه شب جمعه است- میروند. همچنین دید كه رقعههایی از هودج میریزد و در آنها نوشته است:
أمانٌ من النّار لزوّار الحسین فی لیلة الجمعة، أمانٌ من النّار یومالقیامة.
 این برگ امانی است در روز قیامت برای زوار امام حسین(ع) در شبهای جمعه.
 حال آیا این حدیث  صحیح است؟ فرمودند:
آری، راست و درست است.
گفتم: سیدنا، صحیح است كه میگویند،هر كس امام حسین(ع) را در شب جمعه زیارت كند، این برگِ امان از آتش است؟ فرمودند: «آری والله.» و اشك از چشمانشان جاری شد و گریستند.
گفتم: سیدنا، مسألةٌ. فرمودند: «بپرس.» عرض كردم: سال 1269، حضرت رضا(ع)را زیارت كردیم. در درّود (از بخشهای خراسان) یكی از عربهای شروقیه را كه از بادیهنشینان طرف شرق نجفاشرف هستند، ملاقات كرده و او را ضیافت نمودیم و از او پرسیدیم: ولایت حضرت رضا(ع) چطور است؟ گفت: بهشت است. امروز پانزده روزاست كه من از مال مولای خود، حضرت علیبن موسیالرضا(ع) خوردهام، بنابراین مگر منكر و نكیر میتوانند در قبر، نزد من بیایند؟ گوشت و خون من از غذای آن حضرت، در میهمانخانه روییده است. آیا این صحیح است؟ یعنی حضرت علیبنموسیالرضا(ع) میآیند و او را از گردنه خلاص میكنند؟ فرمودند:
آری، جدم ضامن است.
گفتم: سیدنا! مسئلة كوچكی است میخواهم بپرسم. فرمودند: «بپرس.» گفتم: آیا زیارت حضرت رضا(ع) از من قبول است؟ فرمودند: «انشاءالله قبول است.» عرض كردم: سیدنا! مسألةٌ. فرمودند: «بسمالله!» عرض كردم: حاجی محمد حسین بزازباشی، پسر مرحوم حاج احمد، آیا زیارتش قبول است؟ ایشان با من در سفر مشهد رفیق و شریك در مخارج راه بود؛ فرمود: «عبد صالح زیارتش قبول است.»
گفتم: سیدنا! مسأله ای دارم. فرمودند: «بسمالله.» گفتم: فلانی كه از اهل بغداد و همسفر ما بود، زیارتش قبول است؟ ایشان ساكت شدند، گفتم: سیدنا! مسأله ای دارم، فرمودند: «بسمالله.» عرض كردم: این سؤال مرا شنیدید یا نه؛ آیا زیارت او قبول است؟ باز جوابی ندادند.
حاج علی نقل كرد كه ایشان چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند كه در این سفر پیوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را كشته بود.
در اینجا به موضعی كه جادة وسیعی داشت، رسیدیم. دو طرف آن باغ و این مسیر، روبهروی كاظمین است. قسمتی از این جاده كه به باغها متصل است و در طرف راست قرار دارد، مربوط به بعضی از ایتام و سادات بود كه حكومت به زور از آنان گرفته بود و در جاده داخل كرده بود، لذا اهل تقوا و ورع كه ساكن بغداد و كاظمین بودند همیشه از راه رفتن در آن قطعه زمین كناره میگرفتند، اما دیدم این سید بزرگوار در آن قطعه راه میروند.
گفتم: مولای من! این محل مال بعضی از ایتام سادات است و تصرف در آن جایز نیست. فرمودند:
این موضع مال جدم امیرالمؤمنین(ع) و ذریة او و اولاد ماست، لذا برای موالیان و دوستان ما تصرف در آن حلال است.
نزدیك آن قطعه در طرف راست باغی است مال شخصی كه او را حاجی میرزا هادی میگفتند و از ثروتمندان معروف عجم و در بغداد ساكن بود. گفتم: سیدنا راست است كه میگویند: زمین باغ حاج میرزا هادی، مال موسیبنجعفر(ع) است؟ فرمودند: «چه كار داری!» و از جواب خودداری نمودند.
در این هنگام به جوی آبی كه از رود دجله به مزارع و باغهای آن حدود كشیدهاند، این نهر از جاده میگذرد و از آنجا جاده، دو راه به سمت شهر میشود؛ یكی راه سلطانی است و دیگری راه سادات. آن جناب به راه سادات میل نمودند. گفتم: بیا از این راه (راه سلطانی) برویم، فرمودند: «نه، از همین راه خودمان میرویم.» آمدیم و چند قدمی نرفته بودیم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشداری دیدیم در حالیكه هیچ كوچه و بازاری مشاهده نشد. از طرف «بابالمراد» كه سمت مشرق و به طرف پایین پا است، داخل ایوان شدیم. ایشان در رواق مطهر معطل نشدند و اذن دخول نخواندند و وارد شدند و كنار در حرم ایستادند و به من فرمودند: «زیارت بخوان.» عرض كردم: من سواد ندارم، فرمودند: «من برای تو بخوانم؟» عرض كردم: آری. فرمودند:
أ أدخل یا الله؟ السّلام علیك یا رسول الله، السّلام علیك یا امیرالمؤمنین... .
و همچنان سلام بر همة ائمه(ع) نمودند، تا به حضرت امام عسكری(ع) رسیدند و فرمودند:
آیا امام زمان خود را میشناسی؟
 عرض كردم: چرا نشناسم؟ فرمودند:
 بر امام زمانت سلام كن.
عرضه داشتم: السّلام علیك یا حجّةالله یا صاحبالزّمان یابنالحسن. تبسم نمودند و فرمودند:
و علیك السّلام و رحمة الله و بركاته.
داخل حرم مطهر شدیم و به ضریح مقدس چسبیدیم و آنرابوسیدیم. بعد به من فرمودند:«زیارت را بخوان.» دوباره گفتم: من سواد ندارم. فرمودند: «برایت زیارت بخوانم؟» عرض كردم: آری. فرمودند:
كدام زیارت را میخوانی؟
گفتم: هر زیارتی را كه افضل است، برایم بخوانید. ایشان فرمودند:
زیارت امینالله افضل است.
و بعد به خواندن مشغول شدند و فرمودند: السّلامعلیكما یا أمینی الله فی أرضه و حجّتیه علی عباده تا آخر. در همین وقت، چراغهای حرم را روشن كردند، دیدم شمعها روشن است ولی حرم مطهر به نور دیگری مانند نور آفتاب روشن و منور است، به طوری كه شمعها مثل چراغی بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هیچ متوجه نمیشدم.
وقتی زیارت تمام شد، از سمت پایین پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقی ایستادند و فرمودند:
آیا جدم حسین(ع) را زیارت میكنی؟
عرض كردم: آری زیارت میكنم، شب جمعه است. «زیارت وارث» را خواندند و در همین وقت مؤذنها از اذان فارغ شدند. ایشان به من فرمودند:
به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.
 بعد هم به حرم مطهر كه جماعت در آنجا منعقد بود، تشریف آوردند و خود فرادا در طرف راست امام جماعت و به ردیف او ایستادند، من وارد صف اول شدم و مكانی پیدا كردم.
بعد از نماز، آن سید بزرگوار را ندیدم، از مسجد بیرون آمدم و در حرم جستجو كردم  اما باز او را ندیدم. قصد داشتم ایشان را ملاقات كنم، چند قرانی پول بدهم و شب ایشان را نزد خود نگه دارم كه میهمان من باشند. ناگاه به خاطرم آمد كه این سید بزرگوار كه بودند؟ و آیات و معجزات گذشته را متوجه شدم، از جمله این كه من دستور ایشان را در مراجعت به كاظمین اطاعت كردم با آنكه در بغداد كار مهمی داشتم. و این كه مرا به اسم صدا زدند، با آنكه او را تا به حال ندیده بودم. و این كه میگفت: موالیان ما. و این كه میفرمود: من شهادت میدهم. و همچنین دیدن نهر جاری و درختان میوهدار در غیر فصل خود و غیر اینها. (كه تماماً گذشت) و این مسائل باعث شد من یقین كنم كه ایشان بقیةالله ارواحنافداه است. مخصوصاً در قسمت اذن دخول و پرسیدن اینكه آیا امام زمان خود را میشناسی. یعنی وقتی كه گفتم: میشناسم، فرمودند: سلام كن، چون سلام كردم، تبسم كردند و جواب دادند. به كفشداری آمدم و از حال آن حضرت سؤال كردم. كفشدار گفت: ایشان بیرون رفتند. بعد پرسید آن سید رفیق تو بود؟ گفتم: بلی.
بعد از این اتفاق به خانة میهماندار خود آمدم و شب را در آنجا به سر بردم. صبح كه شد، نزد جناب شیخ محمد حسن كاظمینی آل یاسین رفتم و آنچه را دیده بودم نقل كردم. ایشان دست خود را بر دهان گذاشته و مرا از اظهار این قصه و افشای این سر نهی نمود و فرمود: خداوند تو را موفق كند. به همین جهت، من آن را مخفی میداشتم، به احدی اظهار ننمودم تا آنكه یك ماه از این قضیه گذشت. روزی در حرم مطهر، سید جلیلی را دیدم كه نزد من آمد و پرسید: چه دیدهای؟ گفتم: چیزی ندیدهام. باز سؤالش را تكرار كرد. اما من به شدت انكار نمودم. او هم ناگهان از نظر ناپدید شد.1


پی نوشت:
1. عنایات حضرت مهدی(ع) به علما و طلاب، ص101.منبع: ماهنامه موعود
+لينک ثابت                                           +
ارادت به آقا در شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۹ توسط چشم انتظار
و در موضوع تشرف یافتگان دسته بندی شده است