»جان جهان | سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
»مهمان ویژه | پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲
»او غایب نیست | جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
»ازنوشکفت نرگس چشم انتظاری ام | شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
»پای دل گیر است | جمعه ۶ دی ۱۳۹۲
»دوستی با تمام ویژگی های رفاقت | یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲
»یک نماز امام زمانی | شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲
»مدیا پلیر ویژه محرم | دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲
»با نام و یادش... | شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲
»دعای افتتاح | دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲
»حکایت ما حکایت حر است... | یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۲
»برنامه های اندروید | چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲
»مدیاپلیر مهدوی | دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲
»نوای پیشواز مهـــدوی | چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲

پيرمرد، پشت در، حسين را كه ديد بى مقدمه آمد در را ببندد كه حسين پايش را لاى در چوبى خانه گذاشت و مانع از بستن آن شد و با صدايى كه از بغض و نااميدى مى لرزيد گفت:
- حداقل جواب سلامم را بدهيد.
پيرمرد رو برگرداند و گفت: عزيز من! چرا اينقدر مزاحم آرامش ما مى شوى؟ ما كه همه حرفهايمان را زديم. من كه به تو گفتم چرا حرف حساب نمى فهمى؟
حسين درمانده سر به زير انداخت و گفت: چه كنم كه دلم حرف حساب نمى فهمد. كاملاً حق با شماست اما چه كنم دل نمى كنم از اين خانه. به خدا دست خودم نيست.
پيرمرد از لحن تضرع آميز حسين متأثر شد، دستش را از روى در برداشت. حسين در را كه آزاد ديد جرأت پيدا كرد و سر به زير ايستاد: مى دانم دختر شما ارزش همه دنيا را دارد كاش ثروتى داشتم همه را نثارش مى كردم اما چه كنم كه دستم خالى است و...
سرفه حرفش را بريد و امانش نداد كه جمله اش را تمام كند. با شدت گرفتن سرفه، خون از دهانش بيرون زد با شتاب دستمالى جلوى دهانش گرفت. پيرمرد آزرده از ديدن خون روبرگرداند و صبر كرد تا سرفه هاى پى در پى او آرام گيرد. رنگ چهره حسين سياه شد. به ديوار تكيه داد. دستمال غرق خون شد...
كمى كه آرام گرفت، پيرمرد نگاهى به دست و دهان خون آلود او انداخت و گفت: فقر و ندارى ات به كنار، خدا خودش بين من و تو حاكم، جاى من بودى، دختر دسته گلت را به كسى مى دادى كه با يك سرفه تمام دهانش پر از خون مى شود؟!...
حسين از جواب درماند. پيرمرد به طرف حياط رفت، ظرف آبى از چاه كشيد و به او اشاره كرد كه جلو برود. قلب حسين شروع به تپيدن كرد. درد سينه اش را از ياد برد، پا به حياط گذاشت، اما به خودش اجازه نداد نگاهى به اتاقها بيندازد شايد او را ببيند. پيرمرد از حياى او خوشش آمد. آب ريخت تا او خون دهان و دستهايش را بشويد. پارچه تميزى هم آورد تا دست و رويش را خشك كند. نگاهى به چشمان او انداخت. جوان زيبا و برازنده اى بود و شايسته دخترش فاطمه اما... نگذاشت نگاه پر از التماسش او را در تصميمى كه گرفته بود سست كند. به طرف در رفت و به او اشاره كرد: برو جوان، برو. صد بار گفتم باز هم مى گويم من دخترم را آن هم يگانه دخترم را به جوان بيمار و فقيرى چون تو نمى دهم.
حسين دست پيرمرد را گرفت و گفت: بيمار بودنم كه دست من نيست و شفا از خداست. فقير بودنم هم به اين خاطر است كه عمرم را صرف تحصيل علم كرده ام.
پيرمرد دستش را از دست او درآورد و گفت: بيمار بودنت كار دست دختر من مى دهد و او را هم گرفتار و بيمار مى كند. علمت هم براى خودت خوب است؛ علم كه نان و لباس نمى شود.
حسين سرش را پايين انداخت و گفت: اگر به جاى كسب روزى حلال و علم و دانش، در بازار نجف حجره اى داشتم و تاجر پارچه بودم باز هم به من همين حرف را مى زديد؟
پيرمرد برافروخت: يعنى مى گويى هر كس كه تاجر است صاحب روزى حلال نيست؟ برو پسرجان! برو بگذار زندگيمان را بكنيم.
و با دست حسين را به طرف در هل داد. حسين درمانده به طرف در رفت ولى جلوى در سست شد:
- شما فقط يك بار ديگر فكر كنيد شايد...
پيرمرد عصبانى شد: من چند بار بگويم دخترم را به تو نمى دهم. همين!
و حسين را از در بيرون كرد و در را محكم پشت سراو به هم كوبيد. حسين به ديوار تكيه كرد. سرفه دوباره به سراغش آمد. دستمالش را هم در خانه پيرمرد جا گذاشته بود. با گوشه لباسش از ريختن خون بر روى زمين جلوگيرى كرد. سرفه بى امان نفسش را بند آورد. روى زمين كنار كوچه نشست و دوباره خون از دهانش بيرون زد. بيمارى سل كهنه شده بود و پولى براى درمان نداشت. تنها بود و كسى نبود كه از او پرستارى و مراقبت كند. ياد اولين بارى كه او را ديده بود بر جانش آتش زد:
سرفه بيچاره اش كرده بود. به ديوار تكيه داده بود و هر چه مى كرد نفسش آزاد نمى شد. وقتى سر بلند كرد تا نفسى تازه كند نگاهى توجهش را جلب كرد. دخترى به سرعت از پيچ كوچه پيچيد و به سمت خانه اى رفت كه حسين به ديوار آن تكيه داده بود. يك آن دست و دهان او را كه خون آلود ديد وحشت كرد. ايستاد و مردد ماند كه چه كند. حسين كه هميشه مجبور بود به رهگذران متعجب توضيح دهد، وحشت او را كه ديد گفت:
- نترسيد... چيزى نيست.
و با همين مكث و نگاه بود كه حس كرد تارهايى درون دلش لرزيد. حسى به او دست داد كه برايش كاملاً تازگى داشت. دختر به سمت در به راه افتاد و با شتاب پا به داخل حياط گذاشت. حسين نفهميد در آن نگاه چه بود. هر چه بود شور نهفته اى را زنده كرده بود. شورى كه طى سالها تنهايى و غربت مرده بود... اتفاقى كه ناگهان افتاده بود. از جا بلند شد و به راه افتاد و رفت اما روزهاى بعد ناخواسته پايش به سمت آن كوچه و خانه كشيده مى شد و بى آن كه دست خودش باشد انتظار آن نگاه را مى كشيد. نگاهى كه ديگر تكرار نشد. فقر و بيمارى كه تا قبل از آن اتفاق، گريبان زندگى اش را گرفته بود، كم بود كه جاذبه آن نگاه هم به آن افزوده شد. نگاهى كه نمى دانست فكر كردن به آن گناه است يا نه و هر چه تلاش مى كرد تا خودش را از دام آن خلاص كند، نمى توانست. فقط يك باور يك لحظه اتفاق افتاده بود، اما تأثيرش سخت و ماندگار شده بود. اما چرا؟ اين سؤالى بود كه مرتب از خودش مى پرسيد و جوابى برايش نداشت. تنهايى و تنگدستى و دلتنگى را تحمل مى كرد تا به آن كوچه برود و انتظار بكشد تا شايد صاحب آن نگاه دوباره از كوچه بگذرد. اما مدتها گذشت و اين اتفاق نيفتاد. پس به خودش جرأت داد تا برود و در خانه اش را بزند. پيرمرد در را باز كرد حسين با ديدن او دست و پايش را گم كرد. نمى دانست اينطور وقتها چه بايد كرد. اما پيرمرد از همان جلوى در با سردى بسيار او را از خودش راند. وقتى فهميد تنها و فقير است؛ نه كسب و كارى دارد نه مال و ثروتى؛ نه سلامتى و نه خانواده اى گفت:
تو چه دارى كه آمده اى تا يگانه دختر مرا طلب كنى، جوان؟
حسين شرمنده سر به زير انداخت. فقط دلى دارم كه پر از محبت دختر شماست. فكر مى كنم سرمايه كمى نباشد. پيرمرد خنده تمسخرآميزى كرد و گفت: اينها حرف و حديث كتاب و قصه است نه زندگى واقعى. زن و بچه نان و لباس مى خواهد، خرج و مخارج دارد، سرپناه و خانه مى خواهد.
حسين سعى كرد صدايش نلرزد: كسب و كارم، كسب علم و دانش است درس مى خوانم. مال و ثروتى ندارم اما خدا حتماً مى دهد. سلامتى هم به دست خداست. خانواده هم دارم ولى دور از من زندگى مى كنند و در حوالى نجف ساكنند. لازم باشد آنها را باخبر مى كنم خدمتتان برسند.
پيرمرد سرد وبى تفاوت گفت: كسب علم و دانش نان و لباس زن و بچه نمى شود... برو جوان برو... حسين از جا بلند شد. كوچه سوت و كور و ساكت بود. پاى رفتن نداشت. نمى توانست از آن خانه دل بكند. بعد از آن يكبار، هر دفعه كه رفته بود، پدر اجازه ورود به خانه را به او نداده بود. بيمارى اش از يأس و نااميدى شدت گرفته بود و كارش به جايى رسيده بود كه به سراغ باديه نشينان اطراف نجف مى رفت و قرص نان جويى طلب مى كرد. درسهايش را ياد نمى گرفت و راهى براى درمان بيمارى اش هم نداشت.
به حجره درس كه رسيد متوجه شد آنقدر دير آمده كه درس تمام شده و همه رفته اند. استاد نگاهى به او انداخت. حسين شرمنده آمد برگردد كه استاد متوجه پريشانى اش شد. بلند شد و به طرف او رفت:
- صبر كن حسين!
حسين ايستاد و سرش را به زير انداخت. استاد دست او را گرفت و گفت: بيا تو و در را ببند. هيچ وقت تو را اينقدر پريشان و آشفته نديده بودم. مدتهاست كه در مباحث و درسها فعال نيستى. حالا هم آنقدر دير آمده اى كه درس تمام شده. چه اتفاقى برايت افتاده؟
حسين كنار ديوار، آوار شد. خسته و درمانده، مثل بچه اى كه پدرش از او دلجويى كرده باشد، بغضش تركيد. استاد متعجب جلوى او نشست و با دست شانه هاى لرزان او را محكم گرفت و گفت:
- چه شده؟ چه بلايى سرت آمده. مرد؟
حسين كه عقده چندين ماهه دلش باز شده بود با صداى بلند گريه كرد. استاد كه گريه بلند او را ديد صبر كرد تا قدرى سبك شود. بلند شد برايش ظرف آبى آورد. حسين ظرف را گرفت و آب را سر كشيد. گريه اش كمى آرام گرفت. استاد دستهاى او را پدرانه در دست گرفت و پرسيد: حالا برايم بگو چه بلايى به سرت آمده؟
حسين به زمين خيره شد و شرم كرد كه چشمانش را به چشمان استادش بدوزد و گفت: به بن بست رسيده ام ديگر تحملم تمام شده...
استاد نگران شد: چرا؟
حسين ادامه داد: بيمارى ام شدت پيدا كرده، دارد مرا از پا درمى آورد. از پدر و مادرم هم دورم و راه و روى برگشتن به نزدشان را ندارم. همه اينها كم بوده كه حالا...
و سكوت كرد. استاد با ديدن تغيير حال و رنگ چهره حسين لبخندى زد و گفت: اينها كه گفتى همه علاج دارند. از درد بى علاجت بگو.
شرم حضور استاد و حرمتى كه براى او قائل بود مانع شد حرفى بزند. استاد سكوت او را كه ديد گفت:
- حرف بزن. بگو گرفتار و دلبسته هم شده اى، نه؟
حسين جرأت پيدا كرد سر بلند كند. استاد لبخند مهربانى زد و گفت: اينطور نيست؟
چشمان حسين دوباره مرطوب شد و گفت: پدرش مرا به خاطر فقر و بيمارى به شدت رد مى كند. انگار كه هر كس فقير و بيمار بود بايد سر بگذارد زمين و بميرد!
استاد خنديد: پدرش چه مى گويد؟
- مى گويد بيمارم، فقيرم، بى كسم و دخترش را به من نمى دهد.
- خب راست مى گويد. مگر نيستى؟
- استاد! شما هم؟
- خب اگر من هم جاى آن پدر بودم و دخترى داشتم كه تو با اين حال و روز آشفته و پريشان طالب او بودى، به تو نمى دادم. مگر بيمار نيستى؟ مگر فقير نيستى؟ مگر بى كس و تنها نيستى؟ كتمان مى كنى؟ چيزى در درون حسين فرو ريخت و مثل آينه اى كه از ارتفاعى بلند، محكم بر زمين بيفتد، هزار هزار تكه شد. او به اميد يافتن آرامش، حرف دلش را به استادش زده بود و حالا حس مى كرد به همه دردهايش، درد تحقير هم افزوده شد. اشك از چشمانش جارى شد و سكوت كرد. استاد از جا بلند شد و گفت: تو خجالت نمى كشى با اين تن بيمار و دهان پر از خون، با اين فقر و تنگدستى، خواهان دخترى شده اى كه به خانه ات مى آيد تا زندگى اش را تأمين كنى. تازه اگر به آن حجره تاريك و خالى بشود گفت خانه! حسين ناباورانه استادش را نگاه كرد. استاد براى اين كه چشمش به چشمان اشك آلود و غمزده حسين نيفتد رو به طاقچه حجره كرد و گفت: تو كه اينقدر احساس بى صاحبى و بى كسى مى كنى و راهى براى رهايى از اين بن بست نمى يابى همان بهتر كه از رسيدن به آن دختر هم محروم باشى.
حسين بى اختيار بلند شد. آخرين كلام استاد مثل سيلى به صورت دلش خورد و بى هيچ حرفى از حجره بيرون رفت. استاد رو برگرداند و گفت: ما بى صاحب و بى كس نيستيم حسين...
حسين به راه افتاد اما پريشان و به هم ريخته تر از قبل. صداى استاد توى گوشش زنگ مى زند. حرفهاى او در درونش غوغا به پا كرده بودند... گرسنه بود. خسته بود. سينه اش درد مى كرد. اما از همه اينها برايش سخت تر اين بود كه دلش شكسته بود. از اين كه مى توانست شرايط را عوض كند. از اين كه اين همه احساس بى كسى و تنهايى مى كرد، از خودش بدش مى آمد...
وقتى به خود آمد كه در هم پيچيده و تنها، تمام مسير نجف تا كوفه را پياده، اشك ريخته و راه رفته بود و حالا روبروى در مسجد كوفه بود. سرفه به سراغش آمد و مانع رفتنش به داخل مسجد شد. همانجا روى سكوى جلوى در نشست و با همه دلتنگى و نااميدى اش بلند بلند گريه كرد.
× × ×
ديگر نه به كلاس درس رفته بود، نه به سراغ استاد و نه حتى از كوچه خانه فاطمه گذشته بود. همه را رها كرده بود و مسجد كوفه را برگزيده بود. از همه بريده و نااميد شده بود. حس مى كرد تنها كسى كه مى تواند او را از اين بن بست تنهايى و فقر و بيمارى نجات دهد كسى است كه حتماً به مسجد كوفه مى آيد و از درد او باخبر است. اما چهل هفته از آن روز كه استاد او را با تحقير رانده بود مى گذشت. نفه ماه تمام روزها و شبهايش را به اميد گذرانده بود كه مددرسان، يارى اش كند و به نگاهى همه دردهايش را التيام ببخشد. اما هيچ خبرى نبود. هوا به شدت سرد بود. باران آرام آرام مى باريد و ديگر حتى پوشش مناسبى براى گرم شدن نداشت. چهلمين چهارشنبه اى بود كه به اميد خلاصى از اين وضع به مسجد كوفه مى آمد و پاسى از شب مى گذشت و هيچ نشانه اى وجود نداشت. تنهاچيزى كه با خودش داشت مقدار كمى قهوه بود كه دم كند. به زحمت چند تكه چوب پيدا كرد. آتشى روشن كرد و در پناه شعله اندك آن روى سكوى جلوى در مسجد كوفه نشست. مسجد خلوت و ساكت بود و هيچ كس آنجا نبود. هوا سرد بود و شعله آتش قادر به گرم كردن درون او نبود. اين درونش بود كه يخ زده بود. سرفه باز به سراغش آمد و خون، دهانش را آلوده كرد. با دستمالى خون را پاك كرد، و به حياط خاكى و ساكت و تاريك مسجد خيره شد.
- حسين! مى بينى اين كار هم فايده اى نداشت. او هم مثل بقيه دست رد به سينه ات زد. حالا كه فقيرى، حالا كه بيمارى، حالا كه بى كسى. بمير! تو را چه به زندگى؟ تو را چه به عشق و دوست داشتن؟ تو را چه به كار و خانه و آسايش. بمير حسين آل رحيم بمير... استادت راست مى گفت. پدر فاطمه هم راست مى گفت. خجالت نمى كشى با تن بيمار و فقر و بى كسى مى خواهى آن دختر معصوم را به خانه ات بياورى...؟ خانه؟ به قول استاد اگر به آن حجره تاريك بگويى خانه... چهل شب چهارشنبه بيتوته كردن و از نجف تا كوفه پياده رفتن هم دردت را دوا نكرد. حسين آل رحيم بمير و خودت را خلاص كن... او هم كه صاحب همه است، به ياد تو نيست...
صداى هق هق و نجواى حسين در صداى باد و تنهايى گم شد. سرش را به زير انداخت و به شعله آتش پيش رويش خيره شد. اشك تمام صورتش را پر كرده بود و تنش از درد و سرما مى لرزيد كه متوجه شد مرد عربى از سمت در مسجد به سويش مى آيد.
مرد بلند قامت و زيبا رو بود، به او كه رسيد گفت: »شيخ حسين آل رحيم« سلام.
و روبروى او روى سكوى جلوى در نشست. حسين نگاهش كرد. از شنيدن نام خودش تعجب كرد. فكر كرد حتماً از اهالى اطراف نجف است و من هم كه از بدبختى شهره آفاق شده ام.
پرسيد: از كدام طايفه عربى؟
مرد گفت: از بعضى از آنهايم.
حسين نام چند طايفه را برد و او جواب داد: نه، از اينها نيستم.
حسين درمانده اسم مسخره اى برد و گفت: پس از طايفه طرى طره اى!!
با اين حرف او مرد عرب تبسم كرد و گفت: من از هر كجا باشم براى تو چه اهميتى دارد؟ بگو بدانم چه چيزى باعث شده كه به اينجا بيايى؟
حسين سرش را پايين انداخت و گفت: سؤال كردن از اين مسائل هم به تو سودى نمى رساند.
مرد عرب گفت، چه ضررى دارد كه مرا خبر دهى.
حسين از شيرينى لحن و تبسم مهربان چهره زيبا و آرام او، حس كرد دلش مى خواهد حرف بزند و حس مى كند او را دوست دارد. مقدارى تنباكو از جيبش درآورد و در كاغذى پيچيد و تعارف كرد. مرد عرب گفت:
- خودت بكش. من نمى كشم.
حسين مقدارى قهوه در فنجان ريخت. فنجان را به او داد. مرد فنجان را گرفت و كمى از آن خورد و بعد آن را به او پس داد و گفت: تو آن را بخور.
حسين فنجان را گرفت و قهوه را خورد. اما متوجه نشد او فقط به قهوه لب زده و آن را نخورده است. حس كرد گرم شده، آرام شده و از آن بيقرارى و پريشانى قبل از آمدن او خبرى نيست. يخهاى درون دلش آب شده بود و گرماى مطبوعى در درون حس مى كرد. گفت: امشب خدا تو را براى من فرستاد كه مونس من باشى. حاضرى با هم به حرم مسلم برويم و آنجا بنشينيم؟
مرد عرب گفت: حاضرم. اما اول جريان خودت را بگو.
حسين انگار كه بعد از سالها، آشنايى براى درد دل كردن يافته باشد به چشمان مهربان و متبسم او خيره شد و گفت: من از روزى كه خودم را شناختم به شدت فقير و محتاج بوده ام. براى درس خواندن به نجف آمدم شايد فرجى بشود. اما چند سال است كه از فقر و بدبختى ام كم كه نشده، هيچ، از سينه ام هم خون مى آيد و علاجش را نمى دانم. پولى هم براى دوا و درمان ندارم. اينجا تنها و بى كسم و يك سال است كه دلبسته دخترى اهل نجف هم شده ام. ولى چون دستم خالى است، و بيمار و بى كسم، پدرش او را به من نمى دهد. تحمل دلتنگى و دورى اش را ندارم و اين رنج بر شدت دردم افزوده است. استادى داشتم كه به او رو كردم، او هم مرا به شدت از خودش راند. دل به اين بستم كه در مسجد كوفه بيتوته كنم و چهل هفته است كه پياده و بيمار از نجف به كوفه مى آيم. امشب آخرين چهارشنبه است. با وجود اين همه رنجى كه برده ام، دردى كه كشيده ام، اميدى كه داشته ام، شب از نيمه گذشته و من هيچ نشانه اى از صاحب الامر نديدم.
اشك از چشمان حسين جارى شد و نگاهش را از مرد گرفت. مرد عرب دستش را روى شانه لرزان حسين گذاشت و گفت: سينه ات كه عافيت يافت. به زودى آن دختر را هم به تو مى دهند. اما فقرت تا زمان مردن به حال خود باقى است.
حسين متوجه آنچه او گفت نشد. سر بلند كرد و گفت: به زيارت مسلم برويم؟
مرد عرب گفت: برخيز و بلند شد و راه افتاد. حسين هم به دنبال او به سوى حرم مسلم رفت و بى آنكه بداند با چه كسى همراه شده، كنار حرم مسلم به نماز ايستاد. در بين نماز متوجه آنچه شنيده بود شد و به خود آمد. اما وقتى سر از سجده برداشت در حرم مسلم تنها بود... سينه اش آرام گرفته بود و ديگر درد نمى كرد و دلش، دلى كه شكسته بود روشن شده بود... فريادى از حسرت كشيد و تا طلوع فجر اشك ريخت...
با نگاهى به كتاب بركات حضرت ولى عصر(ع)، حكايات عبقرى الحسان، شيخ على اكبر نهاوندى
منبع: ماهنامه موعود






