»جان جهان | سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
»مهمان ویژه | پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲
»او غایب نیست | جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
»ازنوشکفت نرگس چشم انتظاری ام | شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
»پای دل گیر است | جمعه ۶ دی ۱۳۹۲
»دوستی با تمام ویژگی های رفاقت | یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲
»یک نماز امام زمانی | شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲
»مدیا پلیر ویژه محرم | دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲
»با نام و یادش... | شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲
»دعای افتتاح | دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲
»حکایت ما حکایت حر است... | یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۲
»برنامه های اندروید | چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲
»مدیاپلیر مهدوی | دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲
»نوای پیشواز مهـــدوی | چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲

آنچه مىخوانيد ماجراى شفا يافتن بانويى است كه مورد عنايتحضرت امام زمان ،روحى فداه، قرار گرفته است. شرح ماجرا از زبانهمسر ايشاناست كهدركتاب «بشارت ظهور» نگارش «احمد شطارى» درج شده است .كپى اين اثر را حضرت آيتاللهصافىگلپايگانى در اختيار موعود گذاردند. با سپاس از ايشان متذكر مىشويم كه اين كتاب آخرينبار در سال 1332 به چاپ رسيده است.
در سال 1314 ش از طرف شركتى كه در آن كار مىكردم مامور خريد مقدارى پنبه و پشم و پوست از ساوه شدم و در نتيجه به آن شهر نقل مكان كردم. دو سال از اقامت ما در ساوه گذشته بود كه روزى همسرم كه معمولا خوابهاى روحانى خاصى مىديد و من پس از شنيدن تعبير مىكردم،روياىعجيبىبهاينصورت مىبيند:
در بيابانى در حال حركت است و به اطاق بزرگى كه وسط بيابان ساختهشده بود مىرسد و مشاهده مىكند كه تمام بستگان، زنده و مرده در آنجا جمعاند و مشغول خوردن غذا هستندو بانويى از ميان آن جمع كه فوت كرده بود دست ايشان را مىگيرد و از اطاق خارج مىشوند. به پل بزرگى مىرسند و همسرم به آن بانو مىگويد كه هر كس از اين پل بگذرد، از پل آخرت هم خواهد گذشت. بعد دو نفرى از آن پل مىگذرند و به بيابانهاى سبزوخرم و آبهاى صاف و جارىو باغهاى مصفا مىرسند كه نظيرش در دنيا نبوده. سپسو ارد باغى مىشوند كه ريشههاى درختاناز روىزمين پيدا بود و همچون بلورى مىدرخشيدو خوشههاى مرواريدشبيهبهخوشه انگور از درختان آويزان بود و برگهاى ريز و سبز و خرمى داشته. از ميان درخت مار سفيدى نمايان مىشودكهاين مار روى شاخهها حركت مىكرده. همسرم با خود مىگويد اگر مقرر باشد كه مرادم را بگيرم اين مار در دامن من خواهد افتاد و پايين دامن خود را در زير درخت مىگيرد و مار به دامن او مىافتد. او با دست چپ دامن را جمع مىكند و محكم نگه مىدارد. از طرفىمىترسدوازطرفىهممىگويد مراد من داده شد و سپس به بانوى همراهشان مىگويند كه مىخواهى امام زمان را صدا بزنم بيايند مرا نجات بدهند. بعد دست راستخود را به گوش مىگذارد و فرياد مىزند يا امام زمان به فريادم برس و بلافاصلهحضرتتشريف مىآورند در حالى كه عده زيادى از سادات همراه حضرت بودند و زمزمه مىكردند.
همسرمتعظيممىكند و سه مرتبه مىگويد السلام عليك يا امام زمان. مرا از شر اين مار نجات بدهيد. حضرت با نگشتسبابه اشاره مىفرمايند برو بيرون و مار غيب مىشود بعد حضرت به همسرم مىفرمايند هر وقت مرا صدا بزنى من دادرس توام.
پس از آن ايشان از خواب بيدار مىشود. من با توجه به اينكه خواب معمولى نبود آن را نوشتم و اينطور تعبيركردمكهاگربهبلايى مبتلا شدى بايد به امام زمان توسل بجويى.
تقريبا دو ماه از اين جريان گذشته بود كه همسرم مبتلا به آماس شكم شد. نخست تصور كرد كه حامله است. در همين روزها كه اوايل سال1317ش بوداز طرف شركت مركزى مرا به رياست ايالتى اداره پنبه و پشم و پوست اهواز مامور كردند و من بناچار همراه همسرم به طرف اهواز حركت كرديم. پس از ورود ما به اهواز ورم شكم او بتدريج زيادتر شد و ديگر قادر بهحركت نبود. كمكم از نه ماه گذشت و قابلهها و پزشكان شوركردند وچيزى تشخيص ندادند. برخى از قابلهها گفتند كه دوقلو حامله است ولى بچهها مردهاند. بالاخرهآماس شكم به 50 سانتى متر رسيد و پزشكان او را جواب كردند.
مرحوم «صولتالسلطنه هزارهاى» كه آن زمان در اهواز بود ماجرا را فهميدوتوسطرئيسشركتنفتاهواز آقاى «قوامى» از دكتر «كنكو» انگليسى كه رئيس بيمارستان آبادان بود دعوت كرد تا از مريض عيادتى بكند و دكتر كنكو روز پنجشنبه چهاردهم ماه شعبان1357ق برابر سال1317ش وارد منزل ما شد و تا چشمش به همسرم افتاد فوقالعاده متاثر و متحير شد و از روى چادرى با انگشتسبابه پهلوى راست و چپ او را فشار داد. تشنجشديدى به او دستداد. دكتر اظهاركردكه جانورى موسوم به ... كه من اسم آن را فراموش كردهام به وزن 12 كيلو در بدن اوست كه در تمام پاها و دستهاى او ريشه دوانده و بايد چندينساعت تحت عمل جراحى قرار گيرد و مرگ بيمار حتمى است زيرا اين مرض را بايد در سه ماهه اول تشخيصدهندو عملكنند حالابيشتر از نه ماه گذشته است. در نهايت گفت كه اگر عمل كنيد مىميرد اگر عمل هم نكنيد بعد از سه روز مىتركد. بعد از مشورت با دكتر گفت اگر عمل كنيد و بميرد بهتر از اين است كه بتركد. قرار شد فردا آمبولانس از آبادان بفرستند تا همسرم را براى عمل به بيمارستان آبادان ببرند و ضمنا گفتند برويد شهربانى و تعهد كنيد كه اگر مريض مرد مسؤوليتى متوجه پزشكان نيست. چون خطر مرگ حتمى است. همسرمو مادرش متوجه شدهبودندو هر دو بىاختيار اشك مىريختند و بىتابى مىكردند. در اين شرايط سخت و بسيار ناگوار ناگهان به ياد خوابى كه همسرم ديده بود افتادم و اينكه حضرت فرموده بودند: «اگر تو مرا صدا بزنى من دادرس توام» از او پرسيدم آيا خوابى كه در ساوه ديده بودى حقيقت داشت؟و او پاسخ مثبت داد. گفتم امشب شب تولد امام زمان استوشبجمعه هم هست انشاءالله دعا مستجاب مىشود به حضرت متوسلشو. پذيرفت و از من خواست كه او را به پشتبام منتقل كنم به كمك دوازده نفر از زنان عرب او را به پشتبام برديم و قاليچهاى هم براى مادرش انداختيم كه او هم در كنارش باشد و من در حالى كه به شدت اندوهگين بودم تا صبح بيدار نشستم و يك ساعت قبل از طلوع آفتاب پس از خواندن نماز با راننده به طرف رود كارون حركت كردم تا اگر آمبولانس آمده بود ترتيب انتقال او را بدهم. همه چيز آماده بود از كاروانسرايى در سر راه چهار نفر حمال را سوار كردم و سر راه به اداره رفتم و يادداشتى نوشتم مبنى بر اينكه من براى عمل همسرم به آبادان رفتهام هر كارى بود با من تماس بگيرند و سپس به اتفاق آن چهار نفر به طرف منزل رفتم تا همسرم را به كمك آنها منتقل كنيم. همين كه وارد منزل شدم چشمم به ايوان اطاق روبرو افتاد و همسرم را ديدم كه در كمال سلامتى و بدون درد مادر خود را در آغوش گرفته و هم مىخندند و هم گريه مىكنند. بهتزده نگاهشان مىكردم و قدرت سؤال هم نداشتم. همسرم گفت ديدى كه خواب من راستبود و حضرت امام زمان مرا شفا داد.
و سپس تعريف كرد كه:
«نزديك سحر در عالم خواب مرا از پشتبام به طرف آسمان بردند. مثلاينبودكهدر هواپيما نشستهام. صداىخروشىبه گوشم مىرسيد وماهو ستارگان چنان نزديك بودند كه تصور مىكردم دستم به آنها مىرسد. چنان سحرگاه نورانى و روحانى كه تا آن زمان نديده بودم. ناگهان ديدم حضرت تشريففرما شدند و من شرمنده از اين كه نمىتوانستم بنشينم و ادب به جا آورمعذرخواستمحضرت فرمودند: عيبى ندارد و از روى چادر با دست مباركشان شكم مرا لمس كردند و سپس غيب شدند. بعد با همان حال از آسمان بر پشتبام آمدم و سپس نيمخيز نشستم و قرآنى كه در كنارم بود برداشته و به گوش خود چسباندم و دستم را با قرآن تكيهگاه سر كردم. مجددا خواب مرا در ربود. در خواب ديدم كه حضرت تشريفآوردندو آقا«سيد مهدى» دايى من هم پشتسر حضرت قدرى دورترايستادهبودند.وقتى حضرت نزديكتر شدند ديدم كه سه حلقه چاه در مقابلم كنده شده، بعد حضرت به دايى من فرمودند مهدى بيا و اين سه حلقه چاه را پر كن! ايشان هم جلو آمدند و با دستخاكها را در چاه ريختند و هر سه را پركردند. سپسحضرت شاخه سبز كوچكى به آقا سيدمهدى دادند و فرمودنداينشاخهرا در چاه وسطى بكار و ايشان هم همين كار راانجام دادند ناگهان درختبزرگى سبز شد و من از خواب بيدار شدم و ديدم. كه كاملا سالمم.»
اين ماجرا اتفاق افتاد و ايشان شفا يافتو آن 12كيلو وزن معلوم نشد كجا رفت؟ بدون اينكه حتى ذرهاى آب يا خون دفع شده باشد.
به قدرى ذوق زده شده بودم كه همان روز عصر بليط گرفتم و با راهآهنبه طرف تهران حركت كرديم. بين راه در قطار ناگهان به خاطرم رسيد كه چه غفلتبزرگى مرتكب شدهام. چه خوب بود كه به آبادان مىرفتم و دكتر كنكو را مطلع مىكردم و او مىديد كه چه پيش آمده و مىفهميد كه امام زمان شيعيان كيست و تا به حال كه سالها از آن موضوع مىگذرد هنوز از اين غفلتخود پشيمانم.
منبع: ماهنامه موعود






